تبليغاتX
بینش رادیکال - ملاك در ارزيابى شخصيت انسانى

بینش رادیکال

فیلسوفان جهان را تفسیر میکنند در حالی که هدف تغییر ان است """ مارکس"""


دو ملاك در ارزيابى شخصيت انسانى


طرح مسئله

به شخصيت انسانى از زاويه هاى مختلف مى توان برخورد كرد و يا به بيان ديگر مى توان براى انسان شخصيت هاى مختلف تصور نمود، مانند شخصيت اخلاقى، شخصيت علمى، شخصيت عملى و غيره. براى ارزيابى هريك از اين شخصيت ها يعنى براى تشخيص آنكه فرد مورد ارزيابى ما انسان مثبتى است يا منفى، لايق است يا نالايق، داناست يا نادان، مترقى است يا مرتجع، ملاك هائى ضرور است تا با انطباق آن ملاك ها بر كردار ممتد و نمونه وار حياتى آن فرد، بتوان قضاوت و نتيجه گيرى كرد.

هدف ما در اين مقاله بحث در باره ملاك هاى ارزيابى شخصيت اخلاقى يا به بيان ديگر شخصيت بشرى و انسانى افراد است. چگونه مى توان دانست كسى نيك است يا بد، منفى است يا مثبت؟

انبوهى از صفات انسانى نيكو وجود دارد مانند عاطفه و وفادارى ، صداقت و صراحت، سادگى و فروتنى، عفت و خوددارى، بزرگوارى و جوانمردى، دلسوزى و مهربانى، بذل و بخشش، گذشت و فداكارى، ادب و نزاكت و غيره و غيره. برخى يك يا چند از اين صفات را مطلق مى كنند و آنرا الگوى قضاوت قرار مى دهند و واجد آن را نيك و فاقد آن را بد مي شمرند.

برخى، خيالپرورانه، در جستجوى انسان هاى كاملند كه همه صفات پسنديده را دارا و از همه خصائل نامحمود مبرى باشند. چنين خيالپرورانى بناچار در زندگى بسيار سر مى خورند.

برخى ملاك قضاوتشان عينى نيست ذهنى است يعنى حكم و قضاوت آنان بسته به محاسبات و اغراض شخصى آنهاست. اگر شما با اين محاسبات و عواطف برخوردى ناساز نداشته باشيد آدم خوبى هستيد و الا بديد.

متاسفانه اين طرز قضاوت مبتذل و رذيلانه در باره ديگران بر اساس محاسبه و ميل و هوس خويش، بسيار متداول است و همانا به همين جهت است كه يك فرد واحد در نظر اين نوع قاضيان خود پسند و مغرض صبح نيك است، عصر بد. ديروز در خورد ثناست و فردا سزاوار نفرين.!

از اين نوع قضاوت خودسرانه اخير هم كه بگذريم دو نوع قضاوت نخستين نيز بى پاست. براى تشخيص نيك و بد شخصيت افراد بايد ديد ملاك عمده ارزيابى كدامست، زيرا اگر ملاك عمده صادق نيست، درست بودن جهات غير عمده تاثيرى در اصل مطلب ندارد. آرى بايد ديد ملاك عمده ارزيابى شخصيت انسانى يا اخلاقى يك فرد كدامست و چگونه مى توان دانست كه كسى بطور عمده نيك و مثبت است يا بد و منفى؟

به عقيده نگارنده اين ملاك را بايد در رفتار و رابطه شخص مورد قضاوت اولا نسبت به واقعيت و حقيقت و دوما نسبت به جامعه جستجو كرد. يعنى بايد ديد در كردار نمونه وار حياتى (نه در گفتار يا كردار استثنا و غير تيپيك) روش فرد مورد قضاوت ما نسبت به واقعيت و حقيقت چيست، روش فرد مورد قضاوت ما نسبت به جامعه چگونه است. هردوى اين ملاك ها داراى محتوى بغرنجى است و تنها طى توضيح وسيع مى توان مطلب را دريافت. لذا توضيح مى دهيم:

رفتار و رابطه نسبت به واقعيت و حقيقت

"واقعيت" يعنى آنچه كه مستقل از ذهن ما و قائم بذات خود وجود دارد و بر حسب قوانين خويش سير مى كند و هستى آن عينى است.

"حقيقت" يعنى انعكاس درست و صحيح اين واقعيت در انديشه كه عمل و تجربه صحت انطباق آنرا وارسى مى كند. حقيقت يعنى آن طرز تفكر و تعقل انسانى كه منعكس كننده موثق و صائب واقعيت خارجى باشد. دروغ يعنى ساخته هاى ذهن كه منطبق با واقعيت خارجى نسيت.

روشن است كه يافت حقيقت در هر امر و موضوع معين كار آسانى نيست. راه آن بررسى بى غرضانه و دقيق و پر وسواس فاكت ها و پديده هاست و اجرا و تعميم و استنتاج دقيق و محتاطانه بر اساس اسلوب علمى و سپس تسليم بى لجاج و عناد به نتايج اين بررسى، عليرغم فرض هاى اوليه و پيشداورى ها (سبق ذهن ها)، ميل ها، گرايش ها، غرض ها، محاسبات شخصى و غيره و غيره ...

ما در اينجا نمى خواهيم وارد بحث فلسفى و بغرنج "تئورى حقيقت" شويم زيرا از موضوع مقاله ما خارج است و همين قدر باجمال مى گوئيم:

ـ حقيقت ذوجوانب است و يك يا چند جانب و گوشه از حقيقت همه حقيقت نيست بلكه شبه حقيقت و نيمه حقيقت است و همين "شبه حقيقت" ها و "نيمه حقيقت" ها ست كه افزار اساسى كار سفسطه است و مى تواند به آسانى، گونه حقيقت بخود گيرد و فريب دهد.

ـ در واقعيت قطب هاى متضاد وجود دارد لذا حقيقت نيز كه منعكس كننده آنهاست گاه متضاد و متناقض بنظر مى رسد و حال آنكه حفظ نسبت صحيح بين قطبين متضاد و تشخيص قطب عمده، راه صحيح عمل موافق با واقعيت است. مثلا مركزيت و دموكراسى، استوارى اصولى و انعطاف خلاق، تسريع آگاهانه جريان و شكيب منطقى برا نضج پروسه، روش مسالمت‌آميز و روش قهرآميز، اقناع و اجبار، غيره و غيره، برخى قطب هاى متضاد واقعيت است كه غالبا بدان بر مى خوريم.
حقيقت، مطلق كردن يك قطب بزيان قطب ديگر نيست. حقيقت عبارتست از يافت نسبت صحيح بين دو قطب، يافت آنكه در لحظه كنونى كدام قطب عمده است، البته بر اساس تحليل علمى و عميق موضوع.

ـ حقيقت خنثى و بيطرف نيست، طرف دو جهت دارد. جهت آن جهت تكامل عمومى جامعه است. نمى تواند آنچه به زيان تكامل است بهمان اندازه حقيقت باشد كه آنچه كه بسود تكامل است. تشخيص سمت و جهت واقعيت بزيان تكامل و حقيقت و دفاع از سمت و جهت مترقى بزيان ارتجاعى را روش جانبدارانه مى نامند.
ولى اين بدان معنا نيست كه روش جانبدارانه بايد مانع مطالعه بى غرضانه و دقيق پديده شود. اين بدان معنا نيست كه بايد از پيش قواعد و ضوابطى را بر واقعيت تحميل كرد و يا آن را از غربال جزميات و دگم هاى معينى گذراند.
فقدان جهت جانبدار در بررسى واقعيت و در تلقى حقيقت را "ابژكتيويسم" مى نامند. خطاست اگر ما ابژكتيويسم و علاقه به واقعيت عينى (objectivite) را با هم مخلوط كنيم. ما با تمام قوى خواستار عينيت در قضاوت و روش ابژكتيف هستيم، در حاليكه از ابژكتيويسم و همطراز گرفتن منفى و مثبت در عرصه تكامل تاريخى برحذريم.

ـ دفاع از حقيقت بايد با واقع بينى همراه باشد. متاسفانه هنوز بلاياى شومى مانند خرافات، تعصبات قومى و نژادى، روح سودورزى و عطش مالكيت، جنون زورگوئى و سرورى و امتياز طلبى در جوامع انسانى سخت مسلط است. سود بشريت در الغاء كامل اين بلاياست ولى در نبرد با آن‌ها نمى توان قدرت و استوارى و سخت جانى و نفوذ آن‌ها را ناديده گرفت. تسليم باين واقعيت هاى زشت، پيوستن به آن‌ها، انصراف از دفاع از حقيقت در قبال آنها، سازشكارى و بردگى است ولى ناديده گرفتن آن‌ها، بحساب نياوردن آن‌ها مبارزه ما را عليه آنها كم تاثير و گاه بى تاثير مى سازد. بايد هم انقلابى بود يعنى بسود حقايق و اصول و عليه وضع موجود مبارزه كرد و هم واقع بين بود، يعنى اين مبارزه را با محاسبه شرايط، با درك محيط، با درك مشكلات و با تنظيم روشى موثر در شرايط موجود انجام داد.

شايان تصريح است كه گاه در تاريخ قهرمانانى پديد مى شوند كه شمع وجود خود را بخاطر روشنى حقيقت بدون پرواى واقعيت‌هاى زشت تا آخر مى سوزانند تا محيط را روشن كنند. چنين طرز عملى كه بدون شك برانگيزنده عالى ترين احساسات احترام است و در لحظات معينى در تاريخ انسانى حتى بضرورت قاطع بدل مى گردد نمى تواند به يك سيستم و اسلوب دائمى عمل، بويژه براى احزاب بدل شود، بدون آنكه آنها را به آوانتوريسم و ماجراجوئى بكشاند.

بدينسان مشاهده مى شود كه حفظ رابطه صحيح و ديالك‌تيكى بين دو قطب حقيقت و مصلحت هاى كار اجتماعى از واقع بينى است امرى است بغرنج و دشوار.

ادامه دارد...

 


«چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند»

 

بهرام رحمانی

bamdadpress@telia.com

 

آقای اسماعیل نوری علا، شاعر و نویسنده، اخیرا در مطلبی تحت عنوان «اکبر گنجی آمده چه بگويد؟»، از یک­سو او را به عرش اعلا برده است و از سوی دیگر اغلب «ايرادگيران را کودکان بهانه­گيری» خوانده که «می­کوشند هر جور شده اتهامی را برای او تعبيه کنند.» بدین ترتیب، نوری علا، مخالفین و منتقدین سیاست­ها و افکار گنجی را مورد انتقاد قرار داده است.

انتقاد اگر دور از انصاف و عدالت و واقعیت باشد نه تنها کارساز نیست، بلکه چه بسا به ضد خود نیز تبدیل می­شود. انتظار از نویسندگان و روزنامه­نگاران پیشرو چون نوری علا، این است که حقیقت را با جامعه در میان بگذارند هر چند که این حقیقت تلخ باشد. امروز برای دسترسی به حقیقت باید آن را از زیر خروارها آوار تحریف­های تاریخی و فراموشی حافظه­ «توده»­ها بیرون کشید و مانند آینه در مقابل جامعه قرار داد. حقیقت در طول تاریخ بشر، همواره توسط دشمنان آزادی و عدالت اجتماعی و حاکمان قداره­بند تحریف شده است.

با امید این که آقای نوری علا و دیگر دوستان نویسنده، روزنامه­نگار و هنرمند، هم به سابقه گنجی و هم کمیته­­ای که برنامه­های سفر ایشان را در خارج کشور برنامه­ریزی می­کند و برایش جلسات علنی و مخفی و دیدارهای آن­چنانی ترتیب می­دهد، تعمق بیش­تری به خرج دهد.

اکبر گنجی، سعی حذف دورانی از تاریخ حاکمیت جمهوری اسلامی را دارد تا خود و دوستانش را تبرئه کند، در حالی که بخش آگاه جامعه با مبارزه پیگیر و همه جانبه خود علیه کلیت رژیم جمهوری اسلامی، نخواهد گذاشت که گنجی و دوستانش تاریخ را وارونه سازند.

اصولا در افق و چشم­انداز هر اقدام سیاسی، مجموعه­ای از عوامل و اهداف و برنامه­های سیاسی قرار دارد. از این رو، باید دید که اقدامات گنجی، در خدمت چه اهدافی قرار می­گیرد؟ اما روشن است که اهداف و سیاست­های آقای گنجی، همان اهدافی است که جناح شکست خورده درون جمهوری اسلامی، یعنی جناح موسوم به «دوم خرداد» در تحقق آن بود. اکنون گنجی و دوستانش در جناح «دوم خرداد» رژیم، به افکار مذهبی­- لیبرالی روی آورده­اند تا بلکه با حمایت سرمایه­داری جهانی و در راستای اهداف اقتصادی، سیاسی و نظامی آن، تحولاتی در چارچوب جمهوری اسلامی روی دهد و از فروپاشی این رژیم و یا احتمال وقوع انقلابی دیگر جلوگیری به عمل آید.

در هر صورت آقای نوری علا، می­نویسد: دوستی برايم نوشته که: «فلانی، تو که در دوران زندان و اعتصاب غذای اکبر گنجی برای او شعر می­گفتی و درباره نظراتش مقاله می­نوشتی، اکنون که او از زندان آزاد شده و به خارج کشور آمده چرا سکوت کرده­ای و مطلبی نمی­نويسی؟»

همچنین نوری علا، گنجی را چنین توصیف می­کند: «اما بالاخره اين هم هست که او حرفی دارد و قصدی. آدمی است سياسی و مبارز، آدمی است سنت شکن و فرهنگ آفرين، آدمی است انديشنده و حاصل انديشه را عرضه کننده، آدمی است که نه سر يأس دارد و نه قصد خانه­نشينی و نه اراده پرداختن به «امور مهمی» همچون مطالعه و تحقيقات آکادميک. او مرد عمل است، قلمش را که بگيری سخن می­گويد، دهانش را که ببندی با «اشارت­های ابرو» ارتباط برقرار می­کند و ابرويش را که بتراشی از جانش مايه می­گذارد و غذا نمی­خورد تا ـ بقول تی.اس.اليوت، شاعر بزرگ آمريکائی / انگليسی ـ «زندگی اش را در قاشق های کوچک اندازه زند». پس او با ما کار دارد و از ما چيزی را مطالبه می­کند. و همين خيلی­ها را به وحشت می­اندازد.»

 وی درباره منتفدین گنجی نیز چنین می­نویسد: «اما، با اين همه که گفتم، می­بينم که هنوز چيزی آزارم می­دهد و دستم را از نوشتن باز می­دارد. نه؛ مشکل من گذشته­های دور اکبر گنجی نيست. کسی هنوز از عمکرد او در سه چهار ساله آغازين انقلاب گزارش دقيق و مستندی نداده است. تنها اتهام است که ـ بخصوص پس از شرکت او در کنفرانس برلين ـ از در و ديوار باريدن گرفته است. آن­ها که او را در سرکوب کردستان و شکنجه زندانيان و تشکيل ساواما دخيل می­دانند برای سخنان خود هنوز مدرکی رو نکرده­اند. اخيراً ديدم که جرم او  را «سکوت در برابر اعدام­ها» دانسته اند يا «نويسندگی در دوران سرکوب». و، راستش اين­که، اغلب اين ايرادگيران را کودکان بهانه گيری يافته­ام که می­کوشند هر جور شده اتهامی را برای او تعبيه کنند. و اين کار تنها از جانب طرفداران سلطنت، که می­دانند گنجی ـ به عنوان يک جمهوری خواه ـ به صراحت موضع خود را در مورد آن اعلام داشته، انجام نمی­شود. گوئی هرکسی که رهبری را حق مادرزاد خود می­داند در اين ميانه با او گرفت و گير دارد.»

در خاتمه نوری علا، تاکید می­کند: «با اين همه من با اکبر گنجی مشکل دارم و بد نمی­دانم که ـ لااقل در پاسخ به آن دوست پرسشگر ـ اين مشکل را همين­جا مطرح کنم. يعنی، بگذاريد باريکه­هائی از تاريکی را در اين قصه دلشاد کننده و روشن ناگفته نگذاشته باشم.

واقعيت آن است که من هم اين روزها از خود می­پرسم: چرا رژيم اسلامی چنين کسی را از زندان بيرون کشيده و رخصت سفر به فرا مرز داده است؟ چرا گنجی ـ اين انسان پر از دليل و استدلال ـ در اين مورد سخنی نمی­گويد؟ چرا شفافيت مورد علاقه و توصيه خود را در اين مورد کنار گذاشته است؟ چرا به ما نمی­گويد که چگونه اجازه خروج گرفته است؟ هزينه سفرهايش از کجا تأمين می­شود؟ کدام دست او را در شهرهای مختلف می گرداند و برايش کرسی خطابه می­گذارد؟

نيز پرسشی ديگر هم ـ که ممکن است کلاً بی­معنا بنظر رسد و در لبه پرتگاه پوچی ايستاده است و فرو نمی­افتد ـ در ذهنم می­لولد و خلاصم نمی­کند: چرا او در شعاری که برای خود انتخاب کرده­(ببخش و فراموش مکن) واژه «ببخش» را مقدم بر عبارت «فراموش مکن» آورده است؟ آيا اين نتيجه يک وسواس زبانی است که در گفتار او به صورت اصول سخنوری و زينت کلام، و در فکر من به صورت ترديد در «معنای تلويحی» آن ظهور کرده است؟»

 

من در این­جا این نقل قول طولانی را از نوشته آقای نوری علا، به این دلیل آوردم که اگر خواننده این مطلب، احتمالا مطلب ایشان را نخوانده است در جریان آن قرار گیرد تا امانتداری حفظ شود. همچنین در این مطلب سعی شده است سئوالاتی را که نوری علا، درباره سابقه گنجی دارد، به طور مستند نشان داده شود. شاید از این رهگذر حقیقت­یابی کنیم و احیانا نه حقی از آقای گنجی، ضایع شود و نه منتقدین ایشان ناعادلانه و با بی­انصافی « کودکان بهانه­گيری» معرفی شوند.

اکبر گنجی، به مردم در ایران و خارج کشور فراخوان داده است تا در صورت آزاد نشدن فوری منصور اسانلو، رامین جهانبگلو و علی اکبر موسوی خوئینی از روز ۲۳ تا ۲۵ تیر ماه دست به اعتصاب غذای سراسری دست بزنند. این فراخوان گنجی، از جانب اکٽر رسانه­های رسمی دولت­های غرب مورد استقبال کامل قرار گرفته است. اپوزیسیون لیبرال از طبق توده -اکثریتی تا برخی چپ­های دیروزی نیز به استقبال اجرای فراخوان گنجی در کشورها مختلف رفته­اند. سئوال این است که چه اتفاقی افتاد و یا دارد می­افتد که این چنین رسانه­های دولت­های غرب و این طیف از اپوزیسیون به استقبال فراخوان گنجی شتافته­اند؟ چه اهداف سیاسی و اجتماعی در این فراخوان نهفته است؟ گنجی و دوستانش برای او، چه جایگاهی قائل در نظر گرفته­اند؟

اجازه بدهید نگاهی به فراخوان و سخن­رانی­های آقای گنجی با برخی رسانه­های بین­المللی داشته باشیم. همچنین قبل از هر چیز، ببینیم که چه جریانی و چه کسانی برنامه­های آقای گنجی را ردیف می­کنند. نهایتا اشاره­ای هم به سوابق آقای گنجی در جمهوری اسلامی داشته باشیم.

یکی از کسانی که برنامه­های گنجی را تنظیم می­کنند خانم فاطمه حقيقت­جو، نماينده مجلس ششم شورای اسلامی است که در اعتراض به حذف کانديداهای «دوم خردادی» از انتخابات دوره هفتم مجلس استعفا داده بود. حقيقت­جو، درباره فعاليت­های انجام شده در رابطه با فراخوان اکبر گنجی در آمريکا، به خبرنگار شهروند کانادا گفته است: «در نيويورک، واشنگتن و در غرب آمريکا، کميته­هايی برای سازمان­دهی روزهای گردهمايی شکل گرفته است. در عين حال يک کميته متشکل از ده نفر که من خود نيز عضو آن هستم و نشست مرتب و هر روزه دارد، فعاليت­های کميته­های محلی را هماهنگ می­کند.» بنا به نوشته این نشریه، خانم فاطمه حقيقت­جو، درباره کميته نيويورک که عملا مرکزی­ترين کميته اعتصاب غذاست، می­گويد: «هماهنگی اين کميته را آقای دکتر محسن قائم مقام به عهده دارد و آقای مهدی امينی رابط رسانه­ای کميته است. ما تا حدودی تقسيم کار کرده­ايم و اميدواريم بتوانيم حرکت را به شکلی مطلوب پيش ببريم.» ...

از سوی ديگر، تعدادی از استادان ايرانی در دانشگاه‌های آمريكا كه هر از چند گاهی به ايران سفر می‌كنند؛ نسبت به سياست خارجی دولت آمريكا معترض‌اند و در هیچ حرکتی علیه جمهوری اسلامی نیز شرکت نمی­کنند. یا اگر به ایران هم سفر نکنند طرفدار یک جناح از رژیم در مقابل جناح دیگر هستند. اما این­ها اکنون در کمیته برگزاری و سازمان­دهی اعتصاب آقای گنجی فعال شده­اند.

بنابراین، تا این جا روشن است که پای اصلی سازمان­دهی برنامه­های آقای گنجی در کشورهای مختلف، جناح موسوم به «دوم خرداد» جمهوری اسلامی و طرفداران این جناح در خارج کشور است. فعلا خانم حقیقت­جو، از چهره­های سرشناس دوم خرداد، خود را به رسانه­ها نشان داده است و این که چه کسانی دیگری در پشت پرده عضو این کمیته هستند، معلوم نیست. او، در حال حاضر ساکن آمریکا است.

در داخل ایران هم، «دفتر تحکیم وحدت»، یکی از فرقه­های 17 گانه «دوم خرداد» رژیم، فراخوان گنجی را تبلیغ می­کند.

بخشی از اپوزیسیون نیز که تاکنون هر گز مخالفت جدی با کلیت جمهوری اسلامی نداشته است و در 8 سال اخیر نیز دل به تحولات جناح «دوم خرداد» رژیم وریاست جمهوری محمد خاتمی بسته بود، پس از سقوط این جناح کاملا گیج و سرخورده شده است. به خارج آمدن محسن سازگارا و داستان رفراندوم و جمع­آوری 60 میلیون امضاء این­ها را کمی از رخوت درآورد، اما طولی نکشید که این شور و شوق نیز فروکش یافت. اکنون حضور اکبر گنجی در خارج کشور، شور و شوق دیگری به این اپوزیسیون طرفدار اصلاحات قطره چکانی رژیم داده است. البته گنجی، مزیت و برتری که بر سازگارا دارد این است که اولا، مانیفست جمهوری­خواهی را نوشته و به نوعی خود را پدرخوانده جمهوری­خواهان می­داند و از سوی دیگر 5 سال از زندگی خود را در زندان جمهوری اسلامی سپری کرده است. بنابراین، فعلا رسانه­های بین­المللی او را بالای آنتن­های خود برده­اند. جامعه جهانی روزنامه­نگاران، که در نشست مسکو قلم طلائی را تقديم او کرد، تنهايش نخواهد گذاشت. دولت ايتاليا، او را به عنوان شهروند افتخاری خود پذيرفته است. باید دید که هیئت حاکمه آمریکا، با چه توجیه و ترفندی به استقبال او خواهد رفت.

امثال گنجی­ها، شاید در میان طیفی از توده­ای - اکثریتی، مذهبیون، ملیون و لیبرال­ها جای پایی برای خود دست و پا کند، اما بخش آگاه جامعه و همه نیروهایی که در جهت سرنگونی کل رژیم جمهوری اسلامی و ساختن تاریخ دیگری تلاش می­کنند نه تنها هیچ جایی ندارد، بلکه باید در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی گنجی و یارانش و همه جنایت­کاران جمهوری اسلامی به دادگاه­ها عادلانه و علنی سپرده شوند تا شاید امثال گنجی­های با «انشاء­الله» گفتن امثال باقر پرهام­ها تبرئه شوند. امروز هیچ ترفندی نمی­تواند جنبش سرنگونی­طلبی از موضع کارگر و چپ را تضعیف کند و خاک در چشم جامعه بپاشد.

گنجی، در پاسخ سئوالی در رابطه با تحولات جامعه ایران، چنین جواب داده است: «ما می­خواهيم استبداد حاکم بر ايران را، با مبارزات مسالمت­آميز و نافرمانی مدنی به يک حاکميت دموکراتيک مبتنی بر آزادی و حقوق بشر تبديل کنيم و من اطمينان دارم که اين شدنی است.» بنابراین، گنجی به بیان دیگر می­گوید که جمهوری اسلامی نباید برود، بلکه باید هر تحولی در چارچوب این رژیم صورت گیرد.

وی، در یک از مصاحبه­هایش­ به عدم مخالفت خود با سپاه پاسداران تاکید می­کند و فقط به حضور آن در حکومت انتقاد دارد: «آقای حجاريان، مدت­ها پيش می­گفت من خطر بناپارتيسم را احساس می­کنم. الان رئيس جمهور، رئيس صدا و سيما، رئيس شورای امنيت ملی، شهردار تهران و بسياری ديگر از مقامات رسمی و استانداران کشور پاسدار سپاه هستند. من مخالفتی با سپاه ندارم. اما حکومتی که خودش آن همه مشکل داشته است، حالا حتی به آن روحانيت سنتی هم ديگر اطمينان ندارد...»­(از گفت­و­گوی آقای جواد طالعی - دفتر اروپائی شهروند، با اکبر گنجی)  

آن موقع که گنجی و یارانش در سپاه پاسداران بودند و یا در سفارت ایران در ترکیه، مسئول امنیتی بودند، گروه­گروه از زندانیان سیاسی به جوخه­های مرگ سپرده می­شدند؛ یا در اروپا و ترکیه و کشورهای دیگر فعالین سیاسی توسط جوخه­های مرگ رژیم جمهوری اسلامی ترور می­شدند.

گنجی و دوستانش در سال­های اوایل انقلاب 1357، جوانان مذهبی حدود 20 ساله بودند که در سپاه پاسداران و دانش­جویان خط امام، در حمله به کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان، بستن دانشگاه­ها، حمله به تظاهرات زنان، انحلال احزاب و سازمان­های سیاسی، انحلال تشکل­های کارگری، بستن روزنامه­های مترقی، جنگ و ایران و عراق، کشتارها و اعدام­های سال­های 60 تا 62 و قتل­عام زندانیان سیاسی در سال 67، نقش­های مهمی برای تثبیت و بقای جمهوری اسلامی، ایفا کردند. اما پس از پایان جنگ ایران و عراق و تحولاتی که در درون جناح­های رژیم پدید آمد عمدتا به تحصیل و فعالیت­های مطبوعاتی روی آوردند و به ویژه پس از انتخابات ریاست جمهوری دوم خرداد 1376 و انتخاب خاتمی، از تئوریسین­ها و چهره­های سرشناس جناح «دوم خرداد» رژیم شدند.

از این رو، گنجی و دوستان دوم خردادی­اش همانند جناح محافظه­کار رژیم، در اقصی نقاط ایران، شاکیان خصوصی بی­شماری دارند و اگر جامعه از شر و نکبت جمهوری اسلامی رهایی یابد قطعا از چهارگوشه ایران، شکایت­های زیادی علیه گنجی و دوستانش مانند سروش، حجاریان، محسن سازگارا، شمس­الواعظین، معصومه ابتکار، عطاء­الله مهاجرانی، حمیدزضا جلایی­پور، عباس عبدی و...، سرازیر خواهد شد. این­ها باید در داگاه­ها عادلانه و علنی با برخورداری از آزادی دفاع از خود محاکمه شوند تا درس عبرتی برای سرکوبگران و برای جلوگیری از فجایع انسانی دیگری باشد. البته بحث از زندانی کردن این­ها نیست، بلکه روشن شدن مرز و تفاوت دادخواهی و عدالت­خواهی با سرکوب و کشتار و شکنجه و اعدام است. در جامعه پس از جمهوری اسلامی، اگر کارگران و سوسیالیست­ها و مردم آزادی­خواه آلترناتیو خود را به جامعه بقبولانند قطعا همه قوانین ارتجاع مذهبی و غیرانسانی لغو و به طور کلی زندان­های سیاسی برای همیشه برچیده شوند و هیچ انسانی به دلیل باورها و اعتقاداتش و فعالیت­های سیاسی و اجتماعی­اش تحت بازجویی و شکنجه قرار نگیرد.

برای مثال یکی از دوستان نزدیک و هم­فکر گنجی، و یکی دیگر از چهره سرشناس جناج «دوم خرداد»، حمیدرضا جلایی­پور، مدیر مسئول روزنامه جامعه است. یاداشت­های وی در روزنامه جامعه، در کتابی به نام «پس از دوم خرداد» جمع­آوری و در سال 1378، در یک مجموعه انتشار یافته است. جلایی­پور، در یکی از یادداشت­هایش تحت عنوان «روزنامه جامعه چگونه شکل گرفت!»، درباره نقش خودش در جمهوری اسلامی می­نویسد: «... بدین ترتیب بحران کردستان وارد مرحله جدی شد. من با تعدادی از اعضای انجمن اسلامی تکنیکوم نفیسی تهران­(­دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی فعلی) برای انجام کار فرهنگی به آن منطقه رفتم تا با تبلیغ خود، اختلافات کرد و ترک جلوگیری کنیم. اما ریشه­داری مساله کردستان از یک طرف و همجوار شدن این منطقه با مناطق جنگی­(­با عراق)، باعث شد که با تمام وجود تا پایان جنگ در آن منطقه، در مسئولیت­های فرماندار نقده، مهاباد و معاونت سیاسی استان کردستان، بمانم و به اندازه توانایی­ام و به عنوان نماینده دولت از حقوق مردم کرد در آن سال­های بحرانی دفاع کنم­(داستان آن را در کتاب کردستان آورده­ام).­( کتاب «پس از دوم خرداد»، صفحات 40 و 41)

حمیدرضا جلایی­پور، همچنین در کتاب دیگر خود تحت عنوان «دولت پنهان»، درباره نقش خود در کردستان، باز هم چنین می­نویسد: «... در سالن حسینه ارشاد...، یک نفر از وسط جمعیت بلند شد، گفت، آقای جلایی­پور، از آن 59 نفر کرد مهابادی که در سال­های اول دهه 60 اعدام شدند، بگویید. سئوال این است که شما در آن زمان فرماندار مهاباد بودید؛ حالا واقعا داستان این اعدام­ها چیست؟

آن 59 نفر به اتهام عضویت در گروه­های مسلح حزب دموکرات و کومه­له و شرکت در درگیری­ها دستگیر شده بودند و در دادگاه انقلاب اسلامی تبریز محاکمه و اعدام شدند...»­(دولت پنهان، ص 223)

بدین ترتیب، اگر نوشته­های هر کدام از دوم خردادی­ها مانند جلایی­پور را ورق بزنیم، به طور مرتب به فعالیت­های «فرهنگی» تاکید می­کنند، در حالی که بحشی بزرگی از این فعالیت­های به اصطلاح «فرهنگی» آن­ها، شرکت در سرکوب و کشتار و شکنجه و اعدام بوده است. در واقع «دفاع» ادعایی جلایی­پور از «حقوق مردم کرد» به عنوان نماینده دولت، چیزی جز تحمیل جنگ، سرکوب و کشتار، فقر و فلاکت بیش­تری بر مردم حق­طلب کردستان، چیز دیگری به ارمغان نیاورده است. سپاه پاسداران و ارتش و نیروهای حزب­الله و عوامل محلی­شان کردستان را به خاک و خون کشیدند و هر جنایتی به عقل­شان می­رسید بر سر مردم مبارز و حق­طلب کردستان آوردند. اگر واقعا مبارزه نیروهای آزادی­خواه و مقاومت کارگران و مردم انقلابی کردستان نبود، قطعا اوضاع کردستان و سراسر ایران، به مراتب بدتر از این بود که اکنون شاهد آن هستیم. مبارزه و مقاومت مردم انقلابی کردستان در برابر یورش همه جانبه جمهوری اسلامی از 28 مرداد 1358 تاکنون، به سنگر بزرگی برای همه آزادی­خواهان سراسر ایران در مقابل رژیم جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

گنجی، یکی از دست­اندرکاران این مخوف­ترين ارگان ماشین سرکوب و ترور جمهوری اسلامی، یعنی سپاه پاسداران بوده است. هم­فکران و همکاران و دوستان نزديک او هنوز هم مستقيما در جنايات رژيم نقش­های کليدی دارند.

گنجی، قاطعانه آیت­اله خمینی، رهبر جمهوری اسلامی را می­ستاید، در حالی که جنایات خمینی بر علیه بشریت، کم­تر از جنایات پولپوت، صدام حسین، رضا شاه، موسولینی و هیتلر نیست. مگر خمینی، فتوای حمله به کردستان، اجباری کردن حجاب اسلامی و سرکوب سیستماتیک زنان، فتل­عام زندانیان سیاسی، ترور سلمان رشدی و غیره را صادر نکرده است؟ آیا آقای گنجی از این همه وحشی­گری و جنایات خمینی، بی­خبر است؟

گنجی، جنایات جمهوری اسلامی را فقط به خامنه­ای محدود کرده است تا از این طریق خمینی و کلیه عاملان قتل­های سال 58 تا قتل­عام زندانیان سیاسی در سال 1367 را از ذهن جامعه پاک کند تا شاید بیش از این بقای جمهوری اسلامی، امکان­پذیر شود.

آیا اکبر گنجی نمی­داند که در سال 1359، طرح سرکوب فرهنگی و حمله به فرهنگیان را تحت عنوان «انقلاب فرهنگی» با ابتکار و رهبری عبدالکریم سروش، در دستور روز رژیم قرار گرفت؟ در این «انقلاب» به اصطلاح «فرهنگی»، هزاران دانش­جو و استاد «دگراندیش» از دانشگاه­ها اخراج و زندانی و اعدام شدند. با این وجود اکبر گنجی، بدون کوچک­ترین اشاره­ای به این فاجعه فرهنگ­کشی، در  نامه­ای خطاب به عبدالکریم سروش، «استاد ارجمند و عزیز»، می­نویسد: «از سال ١٣٥٨ مابین ما دوستی آغاز شد که هیچ­گاه پایان نیافت ما همیشه از شما چیزهای تازه می‌آموختیم. انصاف آن است که شما حق بزرگی برگردن نسل ما دارید.»­(اکبر گنجی، به عبدالکریم سروش شنبه ١/٥/١٣٨٤ از زندان)

رادیو فردا، در یکی از گفت­و­گوهایش با گنجی از او می‌پرسد: «سابقه شما در پیگیری ردپای قتل­های سیاسی زنجیره­ای در مطبوعات پس از دوم خرداد سال ۷۶ بر همه روشن است، اما دیدگاه شما درباره اعدام­های سال ۱۳۶۷. آیا شما از کسانی بودید که در همان زمان در ایران در صدد اطلاع رسانی و مقابله با این اعدام­ها برآمدید یا در آن زمان برای شما مانند بسیاری از هواداران جمهوری اسلامی این اعدام­ها قابل توجیه بود، اما بعدا هرچه نگاهتان به نظام انتقادی­تر شد، درباره اعدام­ها هم دچار تردید شدید؟»

گنجی، چنین پاسخ می­دهد: «درباره اعدام­های سال ۶۷ من اظهارنظرهای علنی داشتم که منتشر شده. حداقل چند تا از آن­ها وجود دارد. یکی در دادگاه کنفرانس برلین در سال ۷۹ من در آن­جا این اعدام­های ۶۷ را محکوم کردم و متن چاپ شده­اش هم در کتاب کیمیای آزادی وجود دارد. همان­جا در دادگاه با این که احتمال حکم شدید داشت، آن­جا بیان کردم. سال گذشته هم در نامه­هایی که از زندان منتشر کردم، باز به این قتل­ها اشاره کردم و آن­ها را رد کردم.»

بدین ترتیب، آقای گنجی و دوستانش اگر هم مستقیما در قتل­عام زندانیان سیاسی در سال 67، دست نداشتند اما از مسئولان رده بالای این رژیم بودند و در صدد هیچ­گونه اطلاع­رسانی و مقابله با این قتل­عام نیز برنیامدند و مهر سکوت بر لب زدند. تا این که ۱۲ سال پس از انجام قتل‌عام زندانیان سیاسی و افشا و محکومیت آن توسط آیت‌الله منتظری که منجر به برکناری ایشان شد اظهار نظری در مورد این فاجعه انسانی نکرده بودند. چرا؟ استدلال گنجی این است که این واقعه مخفیانه انجام و او و دوستانش از آن بی­خبر بودند. فرض کنیم چنین است، اما هنگامی که آقای گنجی، از این قتل­عام مطلع شد چرا آن را محکوم نکرد؟ گنجی، تاکنون یک بار هم شده خمینی را به دلیل صدور فتوای قتل­عام زندانیان سیاسی و دیگر جنایاتش نظیر صدور فتوای سلمان رشدی، محکوم نکرده است؟!

آقای گنجی، مگر غیر از این است که دستگیری، شکنجه و اعدام ده‌ها هزار زندانی در دورانی اتفاق افتاد که شما در سپاه پاسداران بودید و سپاه پاسداران این مسئولیت را به عهده داشت؟ اداره زندان‌های کشور در سال‌های 1360 تا 1364 در بسیاری از شهرستان‌ها به عهده سپاه پاسداران بود. بخش ۲۰۹ زندان اوین، توسط بخش اطلاعات سپاه پاسداران اداره می‌شد که وحشیانه­ترین شیوه­ها را در شکنجه و اعدام فعالین سیاسی مخالف رژیم شما داشت؟

آقای گنجی، شما سال­ها در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، فعالیت داشتید. شما پس از آن نیز در وزارت ارشاد اسلامی، به فعالیت خود ادامه دادید، یعنی ارگانی که به ویژه در سال‌های ۶۴-۶۷ اداره سانسور و سرکوب مطبوعات، نویسندگان، هنرمندان و ...، را به عهده داشت و نقش اساسی در تعقیب و دستگیری نویسندگان و روزنامه­نگاران و ایزوله کردن آنان و خمیر کردن کتاب­ها و سانسور فیلم­ها در نابودی آزادی بیان و قلم و عقیده سنگ تمام گذاشته است و هنوز هم ابن ارگان به سرکوب فرهنگی اشتغال دارد.

آقای گنجی، به عنوان رایزن فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی در آنکارا پایتخت ترکیه، اطلاعات وسیعی از ترور مخالفین در سراسر اروپا و حتی قبرس و عراق و پاکستان و پرونده­سازی برای پناهندگان دارد. آرشیو دولت ترکیه و دول اروپایی مملو از عملیات تروریستی دولت جمهوری اسلامی، در آن دوران است.

علاوه بر این آیا دوستان نزدیک شما مانند سعید حجاریان، تاجیک، محسن امین­زاده، علیرضا علوی تبار، علی ربیعی و...، در دوران قتل‌عام زندانیان سیاسی از معاونان و مقامات بالای وزارت اطلاعات نبودند؟ آیا این ارگان مسئولیت طرح و پیش­برد قتل­عام زندانیان سیاسی را به عهده نداشت؟ به گفته خودتان این افراد امروز نیز از دوستان نزدیک شما به حساب می­آیند. کدام انسان آزادی­خواه و مدافع حقوق بشری، هنگام دریافت جایزه «قلم طلایی مطبوعات» آن را شایسته یکی از بنیان­گذاران ارگان مخوف اطلاعات و امنیت، یعنی سعید حجاریان معرفی می­کند؟ آیا غیر از این است که وزارت اطلاعات و امنیت کشور از روز بنیان­گذاری تا روزی که حجاریان در سمت معاونت آن بود، به طور شبانه روز مشغول تهدید و تعقیب، سرکوب و کشتار، دستگیری و شکنجه و اعدام فعالین سیاسی بوده است؟ آیا غیر از این است که سعید حجاریان، مسئولیت رده بالای وزارت اطلاعات و شما مسئولیت در سپاه پاسداران و بخش سیاسی عقیدتی آن، دوش­به­دوش هم بر «علیه کفار» و دشمنان «اسلام عزیز» و «جمهوری اسلامی»، نه تنها در داخل کشور، بلکه در «برون مرزها» نیز جنگیده­اید؟

شما در ایتالیا، گفته­اید که «در دوره فاشیسم هیتلر برای کنترل مخالفان و جاسوسی گشتاپو را تاسیس کرد و استالین برای این کار کا.گ.ب را به وجود آورد و در ایتالیا نیز سازمان امنیتی دیگری به وجود آمد، اما این راه یعنی کنترل پلیسی مردم بدترین راه است.»

آیا تاسیس سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات، که شما و دوستانتان در تاسیس آن­ها نقش مهمی داشتید و دورانی نیز در راس مدیریت آن­ها قرار داشتید که اتفاقا ده­ها هزار انسان در این دوره به جوخه­های اعدام سپرده شده­اند را چگونه توجیه می­کنید؟

آقای گنجی، مگر شما در داخل کشور به هنگام دریافت جایزه، سعید حجاریان را شایسته دریافت قلم طلایی معرفی نکردید و در خارج از کشور(مسکو) زندانیان سیاسی قتل‌عام شده در سال ۶۷ و قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای را؟

بسیاری از دوستان دیروزی و امروزی شما در قتل­عام زندانیان سیاسی در سال 1367 دست داشتند. برای مثال، موسوی خوئینی‌ها در مصاحبه‌‌ خود در ۲۰ دی ماه 1367، گفته است‌: «ما از بالا رفتن آمار اعدام­ها واهمه‌ای نداریم». امروز ایشان یکی از دوستان نزدیک شما و «پیش کشوت» جناح دوم خرداد رژیم است.­(مراجعه شود به نامه دکتر محمد ملکی در مورد موسوی خوئینی‌ها)

اگر واقعا آن‌ها را شایسته دریافت جایزه‌‌ قلم طلایی «انجمن جهانى روزنامه‌نگاران» می­دانید؛ اگر در این باره سکوت می­کنید، بنابراین، هر طوری دلتان خواست تاریخ را تحریف می­کنید. اما مطمئن باشید که قادر به گول زدن بخش آگاه جامعه نخواهید شد. اگر واقعا می­خواهید صف خود را از جنایت­کاران جمهوری اسلامی جدا کنید، اصول و صداقت اولیه این است که تاریخی را که از زندگی خود و دوستانتان حذف کرده­اید تاریخ سیاهی از دوران سیاسی جامعه ایران است رک و پوست کنده توضیح دهید. فقط محکوم کردن هولناک­ترین و بزرگ­ترین جنایات‌ علیه بشریت، هر چند گامی به پیش است، اما کافی نیست. فراموش نکنید که زندانیان سیاسی جان بدر برده از قتل‌عام­های جمهوری اسلامی، به سهم خود آن‌چه را که تجربه کرده­اند و شاهد بوده‌اند مستند کرده­اند و در دسترس عموم قرار دارد. اما با وجود این هنوز اطلاعات پشت پرده این جنایات آشکار نشده است و در پرده ابهام قرار دارد. امروز شما، در دسترس­ترین شخصی هستید که اطلاعات کافی در این مورد دارید.

هنوز بسیاری از خانوادهای قتل‌عام شدگان، حتی از محل دفن عزیزانشان اطلاعی ندارند و هنوز گورهای دسته­جمعی شناسایی و کشف نشده است.

آقای گنجی، این که شما امروز تلاش می­کنید همه جنایات جمهوری اسلامی و به ویژه مسئولیت قتل‌عام زندانیان سیاسی را به دوش خامنه‌ای بیاندازید چیزی جز تحریف تاریخ و در خفا گذاشتن جنایت­کاران واقعی چیز دیگری نیست. طبیعی است که خامنه‌ای، یکی از مهره­های اصلی جهل و جنایت این رژیم و پست ریاست جمهوری را در قتل­عام زندانیان سیاسی عهده­دار بود در این جنایت سهیم است. اما خمینی، رفسنجانی، ری شهری، فلاحیان، بهزاد نبوی، موسوی تبریزی، عباس عبدی، سعید حجاریان، لاجوردی، موسوی اردبیلی، خاتمی و دیگران چی؟!

آقای گنجی، نیروی­های مخالف کلیت جمهوری اسلامی در 27 سال حاکمیت خونین رژیم شما، همواره برای آزادی بیان، آزادی تشکل، آزادی اعتصاب مبارزه می­کنند و خواهان آزادی همه زندانیان سیاسی، لغو شکنجه و اعدام مبارزه کرده و تا روزی که این رژیم جهل و جنایت بر سر کار است خواهند کرد. اما یک دفعه شما به فکر خواهان آزادی سه زندانی سیاسی افتاده­اید. آیا می­دانید که این اقدام شما به مثابه تلاشی برای رساندن کمی اکسیژن به ریه­های از کار افتاده «دوم خرداد»، در نزد افکار عمومی جامعه ایران و جهان، به عنوان سوء­استفاده از زندانیان سیاسی تعبیر می­شود؟ به علاوه شما، در سرکوب آزادی­های سیاسی و اجتماعی سال­های اوایل انقلاب نقش مهمی را در جمهوری اسلامی ایفاء کرده­اید و حتی کلمه­ای علیه خمینی، این هیتلر زمان نگفته و ننوشته­اید، چرا؟!

از سوی دیگر چرا خانم رایس، بوش و کوفی عنان، فقط درباره اعتصاب غذای شما در زندان ایران حرف زدند؟ مگر در جهان فقط زندانی سیاسی شما بودید؟ چرا اکنون فقط شما این همه توسط دولت­های غرب و ارگان­های نیمه دولتی و رسانه­های بین­المللی مورد استقبال قرار می­گیرید؟ چرا این نهادها و دولت­ها و رسانه­ها چنین استقبالی را تاکنون از زندانیان سیاسی جان به در برده از قتل­عام جمهوری اسلامی به عمل نیاورده­اند؟ آیا نباید این­گونه تصور کرد که کمیته برگزاری جلسات و برنامه­ها و اعتصاب غذای شما، توسط جناح شکست خورده رژیم، یعنی دوم خرداد صورت می­گیرد که برای قدرت خود و نجات جمهوری اسلامی در حال بده و بستان با هیئت حاکمه آمریکا و دیگر محافل سرمایه­داری است؟ همان طور که در بالا نیز ذکر کردیم، یک از اعضای کمیته سازمان­دهی برنامه­های گنجی، خانم فاطمه حقیقت­جو، یکی از مهرهای اصلی «دوم خرداد» است. پس به قول حافظ: «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند».

 

اما برگردیم به سئوال آقای نوری علا، مبنی بر ادعای بی­سند و ثبوت کودکانه منتقدین گنجی درباره عضویت او در ارگان­های سرکوب جمهوری اسلامی.

دوست عزیر آقای نوری علا، عضویت گنجی در ارگان­های سرکوب جمهوری اسلامی، نه توسط مخالفین گنجی در خارج کشور، بلکه در لابلای کتاب­های خود گنجی در سطح محدودی، بدون توضیح بیش­تری احتمالا به اجبار مستند شده است. اما در همین حد محدود هم نشان می­دهد که گنجی، در این ارگان­ها نقش­های مهمی داشته و وظایف اصلی این ارگان­ها نیز سرکوب جنبش­های اجتماعی حق­طلب، تعقیب و ترور و اعدام مخالفین رژیم و اعمال سانسور و اختناق است. لطفا با هم نگاهی به کتاب گنجی، به نام «اصلاح­گری معمارانه»، با مقدمه­ای از دوستش عباس عبدی که در سال 1379، توسط «انتشارت طرح نو» منتشر شده است، بیاندازیم تا ببینیم گنجی در این ارگان­ها عضویت داشته است و یا شایعه است؟!

آقای عبدی، در مقدمه این کتاب گنجی را چنین معرفی می­کند: «گنجی را دست­اندرکاران سپاه پاسداران و وزارت ارشاد به خوبی می­شناختند، زیرا همان­طور که طی دو سال اخیر در سطح عمومی با حرارت فعالیت می­کرد، در زمانی که در سپاه پاسداران یا ارشاد بود نیز همین طور پرحرارت و پرجنب و جوش به تکاپو مشغول بود، و از این حیث خیلی­ها با خصوصیات و روحیات کلی او آشنا بودند.»­(از مقدمه:اصلاح­گری معمارانه)

روزنامه صبح امروز، 3 - 2 - 1379، در گفت­و­گویی با گنجی، این سئوال را از او می­کند: «آقای مرتضی نبوی در واکنش به سمینار برلین گفته اکبر گنجی اصلاح­طلب آمریکایی و اخراجی از سپاه است. در این باره چه نظری دارید؟

گنجی: ... اما در خصوص اخراج از سپاه، این اتهام دروغ محض است. انتقال من از سپاه به وزارت ارشاد، چهار سال­(از 1364 تا 1368) به طول انجامید. تمامی نامه­نگاری­ها و حکم انتقال رسمی در سپاه و وزارت ارشاد وجود دارد.»­(اصلاح­گری معمارانه، ص 71)

پس روشن است که آقای گنجی را دست­اندرکاران سپاه پاسداران و وزارت ارشاد به خوبی می­شناسند و او در این ارگان­های سرکوب، با حرارت و پرجنب و جوش به تکاپو مشغول بود؟ نقش سپاه پاسداران به ویژه در دوران مورد بحث چه بود؟ از سوی دیگر، هنگامی که زندانیان سیاسی در سال 1367، با فتوای خمینی قتل­عام شدند و سپاه پاسداران، یکی از اصلی­ترین ازگان­های سرکوب جمهوری اسلامی است که در تعقیب و دستگیری و بازجویی و شکنجه و اعدام مخالفین فعال است و شاخه­هایی از آن نیز جوخه­های ترور برای ترور فعالین سیاسی مخالف رژیم به خارج کشور اعزام می­کرد، گنجی از دست­اندرکاران این ارگان مخوف بوده است.

اکبر گنجی، به دلیل این که در سیاه­ترین و هولناک­ترین سال­های جمهوری اسلامی، در وزارتخانه ارشاد اسلامی و امورخارجه و همچنین عقیدتی - سیاسی سپاه پاسداران حضور داشت، چگونه می­تواند مدافع مبارزینی شود که بسیاری از آنان دستگیر، زندانی، شکنجه و کشته شدند، بسیاری نیز برای همیشه از کار و سایر حقوق اجتماعی محروم شدند و بسیاری نیز اجبارا به خارج کشور فرار کردند. بنابراین، اصرار گنجی بر روزنامه­نگار بودنش به سال­های دهه 60 مربوط نمی­شود. ایشان در این سال­ها به قول دوست و هم­فکرش عباس عبدی، در اصلی­ترین ارگان­های سرکوب جمهوری اسلامی، پرحرارت و پر جنب و جوش به تکاپو مشغول بود.

دوست و هم­فکر بسیار نزدیک گنجی، سعید حجاریان نیز از طراحان اصلی جناح «دوم خرداد» رژیم، از دست­اندرکاران اطلاعات نخست وزیری و از موسسین وزارت اطلاعات است. او، همچنین تا سال 1368 در پست معاونت وزارت اطلاعات مشغول بکار بود و سپس در معاونت سیاسی مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری مشغول شد. بنا به اظهار برخی از زندانیان سیاسی آزاد شده، حجاریان در دهه 60، شخصا در بازجویی و شکنجه زندانیان سیاسی شرکت می­کرد.

گنجی، هنگامی که برای شرکت در کنفرانس برلین، در آلمان به سر می­برد، روزنامه «تاگس اشپیگل، مصاحبه­ای با وی انجام داده است که اولین سئوال مصاحبه­گر از گنجی، چنین است: «شما در صف اول انقلاب ایران قرار داشتید و مدتی هم محافظ شخصی آیت­الله خمینی بودید. امروز در شمار متفکران برجسته جنبش اصلاح­طلبی هستید. چه مواقع این تحول در شما ایجاد شد؟»­(از کتاب: اصلاح­گری معمارانه، ص51)

در این مصاحبه همچنین از گنجی، سئوال می­شود: «رهبر انقلاب به عنوان پادشاه؟ گنجی می­خندد و جواب می­دهد: در قانون اساسی ایران نهاد رهبری انقلاب اختیاراتش محدود است. یک مجلس نظارتی هم که منتخب مردم است می­تواند وی را عزل کند. این ابزار تا به حال به کار گرفته نشده است. تاکنون رهبر انقلاب خود را بالاتر از قانون و قانون اساسی قرار داده است و حال ما خواسته­ایم در محدوده قانون اساسی عمل شود. آقای خامنه­ای هم با این امر موافقت دارد. ما در چارچوب قانون اساسی فعلی هم می­توانیم یک نظام کاملا دموکراتیک در ایران برقرار کنیم.»­(اصلاح­گری معمارانه، ص 54) در این جا هم می­بینیم که گنجی تنها انتقادش به خامنه­ای است نه به قانون اساسی جمهوری اسلامی و نه به خمینی. مگر غیر از این است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی، هیچ بندی به انسان و حقوق و آزادی­هایش جای داده نشده است و همه جهل و جنایتی هم که 27 است در ایران جریان دارد در این قانون جنگل فرموله شده است. از سوی دیگر گنجی، ادعا دارد که در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی، «می­توان یک نظام کاملا دموکراتیک برقرار» کرد.

گنجی، تنها به خامنه­ای انتقاد می­کند اما در کلیه نوشته­ها و گفته­هایش از خمینی فاکت می­آورد و از این طریق همواره او را می­ستاید. «من به صراحت گفتم که ما امام خمینی را آن­گونه می­فهمیم که با دموکراسی و آزادی سازگار است و اصلاح­طلبان از نظرهای ایشان استفاده می­کنند.»­(اصلاح­گری معمارانه، ص 56)

گنجی، در کتاب «اصلاح­گری معمارانه»، درباره ماموریت خود در سفارت جمهوری اسلامی در ترکیه نیز چنین می­نویسد: «... سیزده سال پیش از سوی وزارت ارشاد به مدت سه سال به رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی در آنکارا مامور شدم...»­(اصلاح­گری معمارانه، ص 114)

در این دوره پناهندگان سیاسی ایرانی، توسط عوامل سفارت جمهوری اسلامی، به طور مرتب مورد تهدید قرار می­گرفتند و تنی چند نیز ترور شدند. همچنین چند روزنامه­نگار و نویسنده و استاد دانشگاه سکولار و چپ ترکیه­ای نیز توسط تروریست­های اسلامی که در ایران آموزش داده بودند ترور شدند. قطعا در این مورد اسناد فراوانی در آرشیو پلیس و دولت ترکیه و سفارت جمهوری اسلامی وجود دارد و گوشه­ای از آن­ها نیز در آن دوره به روزنامه­ها درز پیدا کرده است. لابد آقای گنجی، اگر قصد حرف زدن در این مورد را هم داشته باشد گفتنی­های زیادی دارد.

گنجی، در نامه چهارم خود از زندان به آیت­الله شاهرودی، ریاست قوه قضائیه جمهوری اسلامی، در حمایت از جمهوری اسلامی، چنین تاکید می­کند: «... من در سمینار برلین در مقابل براندازان خارج­نشین به صراحت گفتم نظام جمهوری اسلامی یک نظام اصلاح­طلب است و همیشه در نوشته­های خود تاکید کرده­ام که از اصلاحات در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی دفاع می­کنم و اگر چه هیچ­گاه زهدفروشی نکرده­ام ولی همیشه از پیام دلربا و تماما رحمت پیامبر گرامی اسلام دفاع کرده و گفته­ام که خشونت­ورزی آدمیان هیچ ارتباطی با گوهر دیانت و عبودیت ندارد...»­(اصلاح­گری معمارانه، ص 119)

 

بدین ترتیب، نویسنده و شاعر عزیز آقای نوری علا، شاید شما هم با من و کسانی که مثل ما فکر می­کنند موافق باشید تا روزی که گنجی با صراحت، نقش خود را در سال­های سیاه دهه 60 جمهوری اسلامی روشن نکند و از جنایاتی که خود و دوستان و هم­فکرانش در رژیم جمهوری اسلامی مرتکب شده­اند پرده برندارد، او هم­چنان زیر علامت سئوال خواهد بود و اعتماد به او آشکارا خاک پاشیدن در چشم مردم محروم و تحت ستم و آزادی­خواه ایران است. و صد البته اختلاف او با جناحی از جمهوری اسلامی، بر سر قدرت اقتصادی و سیاسی، منافع طبقاتی و سهم خواهی است و بس!

 

جا دارد که در این جا اطلاعیه کانون نویسندگان ایران را نیز بیاوریم تا هوشیاری دست­اندرکاران این کانون درباره وقایع ایران و سوء­استفاده­های سیاسی تاکید کنیم.

«اطلاعیه‌ی كانون نویسندگان ایران، در باره‌ی برخی سوء برداشت­ها» چنین است:

«بدین وسیله به آگاهی مردم شریف و آزاده ایران  می‌رساند:

در هفته‌های اخیر در برخی از رسانه­ها از جمله در روزنامه­های شرق و اعتماد ملی، سخن از شركت كانون نویسندگان ایران در برخی از مجامع به میان آمده است. كانون نویسندگان ایران ضمن احترام  به رای  و نظر اعضای خود  برای شركت آزادانه  در هر یك از مجامع  و دفاع  از آزادی اندیشه و بیان و قلم برای چندمین بار اعلام می­دارد كه كانون سخنگو و نماینده ندارد و در صورت ضرورت، نظر خود را در مورد شركت در هر مجمعی، از طر یق بیانیه­های رسمی با امضاء كانو ن نویسندگان ایران اعلام می­دارد.

ضمنا به اطلاع مردم شریف و آگاه ایران می­رساند كه در آخرین لحظات صدور این اطلاعیه مطلع شدیم صدای آمریكا اعلام كرده است كه كانون نویسندگان ایران از فراخوان آقای اكبر گنجی در نیویورك حمایت كرده است. كانون بدین وسیله اعلام می­دارد كه این خبر كاملا جعلی است و بنابراین مطلقا تكذیب می­گردد.

كانون نویسندگان ایران، 20 / 4 / 1385»

 

جان کلام، بسیاری از نوشته­ها و گفته­های گنجی نشان می­دهند که گنجی، نه تنها یک انسان سکولار نیست، بلکه خود را با قاطعیت مرید خمینی و خاک پای اما زمان معرفی می­کند. آیا خمینی، مانند رضاشاه، محمدرضا شاه، هیتلر، پینوشه، موسولینی، بوش، صدام حسین و...، جنایات بی­شماری علیه بشریت مرتکب نشده است؟ جنایات خمینی و رژیمی که او بنیان گذاشت در مقابل جامعه ایران و جهان قرار دارد و به هیچ وجه قابل پرده­پوشی نیست. پس چگونه و با چه معیاری باور کرد که عناصری نظیر گنجی، ادعای انسان­دوستی و سکولاریسم و آزادی زندانیان را داشته باشند؟!

مسلم است که جمهوری اسلامی، نه با محاصره اقتصادی و حملات نظامی آمریکا و متحدانش، بلکه با مبارزه زنان، نویسندگان و روزنامه­نگاران، جوانان و دانش­جویان، مردم آزادی­خواه و تحت ستم و در پیشاپیش همه کارگران سرنگون خواهد شد تا به جهل و جنایت و انتقام­جویی در ایران خاتمه داده شود. البته شاید هم تلاش­های گنجی و دوستانش با حمایت و پشتیبانی «سخاوتمندانه» هیئت حاکمه آمریکا و متحدانش و با تبلیغات گسترده رسانه­های بین­المللی وابسته به دولت­ها و کمپانی­های سرمایه­داری بزرگ، منجر به تغییرات جزئی در جمهوری اسلامی ایران شود و به بقای این رژیم جنایت­کار و ستم­گر و استثمارگر یاری رساند.

 

سیزدهم جولای 2006

 

+ تهیه شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 8:53 PM  توسط محمد ولدی  |