طبقات اجتماعی؛ لازم و زايد
فريدريش انگلس
اين سؤال غالبا مطرح ميشود که وجود طبقات مختلف جامعه تا چه حد مفيد و يا حتی لازم است؟ پاسخ به اين سؤال طبعا برای هر دوره تاريخی متفاوت است. بيشک زمانی بود که اشرافيت ناحيهای يک رکن اجتناب ناپذير و ضروری جامعه را تشکيل ميداد. اما اين به گذشتههای بسيار بسيار دور برميگردد. سپس زمانی فرا رسيد که يک طبقه متوسط سرمايهدار، يا بقول فرانسويان "بورژوازی"، با ضرورتی به همان اندازه اجتناب ناپذير سر برآورد، عليه اشرافيت ناحيهای به مبارزه برخاست، قدرت سياسی آن را در هم شکست، و بنوبه خود (قدرت) غالب اقتصادی و سياسی شد. اما از زمان پيدايش طبقات، هرگز نشده است که جامعه از وجود يک طبقه کارگر بینياز باشد. (هر چند) اسم، يعنی جايگاه اجتماعی اين طبقه عوض شده است؛ سِرفها[١] جای بردهها را گرفتند، و سپس جای خود را به کارگران آزاد سپردند - آزاد، يعنی آزاد از بندگی ولی در عين حال آزاد از هرگونه مايملکی در اين دنيا بجز نيروی کار خويش. اما قضيه روشن است؛ عليرغم هر تغييری که در صفوف بالايیها و غيرتوليدکنندگان جامعه پديد آمد، جامعه نميتوانست بدون وجود يک طبقه توليدکننده به حيات خود ادامه دهد. پس وجود چنين طبقهای تحت هر شرايطی لازم است، هر چند که بايد زمانی فرارسد که اين ديگر يک طبقه نباشد، بلکه تمام جامعه را شامل شود.
باری، وجود هر يک از اين سه طبقه در حال حاضر چه ضرورتی دارد؟
درباره اشرافيت زميندار حداقلی که ميتوان گفت اين است که در انگلستان وجودش از لحاظ اقتصادی بيفايده است، و در ايرلند و اسکاتلند با گرايشات سکنهزدايی خود حکم عَدویِ سبب خير را پيدا کرده است. فرستادن مردم به آنسوی اقيانوس (اطلس) يا به کام گرسنگی، و آوردن گوسفند و گوزن بجای آنها - اين تمام هنری است که ملاکين ايرلند و اسکاتلند ميتوانند مدعی داشتنش شوند[٢]. بگذار قدرت رقابت آمريکاييان در زمينه مواد غذايی گياهی و حيوانی کمی بيشتر شود، آنوقت اشرافيت زميندار انگليسی، دستکم آنهايی که پشتشان به مستغلات شهریشان گرم است و وُسعشان ميرسد، هم همان کار را خواهند کرد. القصّه، رقابت آمريکايی در زمينه مواد غذايی بزودی ما را نجات خواهد داد. و ما نَفَسِ راحتی خواهيم کشيد - چرا که عملکرد سياسی اين اشراف (در حال حاضر)، در مجلس عوام و اعيان هر دو، يک دردسر تمام معنا برای همه ملت است.
اما طبقه متوسط سرمايهدار، طبقه روشن و ليبرالی که امپراتوری مستعمراتی بريتانيا را بنيان گذارد و آزادی (نوع) انگليسی را برقرار کرد، چطور؟ - طبقهای که اصلاح پارلمانی ١٨٣١ را به اجراء گذاشت[٣]، "قوانين غلّه" را لغو کرد[٤]، و مالياتها را يکی پس از ديگری کاهش داد؛ طبقهای که صنايع غولپيکر، ناوگان عظيم تجاری، و سيستم همواره در حال گسترش راهآهن انگلستان را بوجود آورد و کنترل آنها را هنوز بدست دارد. وجود چنين طبقهای حتما بايد دستکم به اندازه طبقه کارگری که اداره و از پيشرفتی به پيشرفت ديگر هدايت ميکند، لازم باشد.
کار اقتصادیای که طبقه متوسط سرمايهدار انجام داده است به يقين اين بوده که نظام نوين صنايع بخاری و وسايل ارتباطی بخاری را بوجود آورد، و هر مانع اقتصادی و سياسی را که بخواهد رشد آن نظام را کُند يا سدّ کند در هم بکوبد. بیشک تا وقتی که طبقه متوسط سرمايهدار چنين کارکردی داشت، تحت شرايط آن روز طبقه لازمی بود. اما آيا هنوز هم چنين است؟ آيا هنوز هم آن کار اساسی و ضروريش يعنی اداره کردن و رشد دادن توليد اجتماعی برای نفع کل جامعه بطور کلی را انجام ميدهد؟ بگذاريد ببينيم.
از وسايل ارتباطی شروع کنيم. در اينجا تلگراف را ميبينيم که در دست دولت است. راهآهن و بخش بزرگی از کشتيهای بخاری اقيانوسپيما در مالکيت نه افراد سرمايهدار که اداره بنگاه خود را در دست دارند، بلکه درمالکيت شرکتهای سهامیای قرار دارد که ادارهشان بدست کارکنان مواجب بگير، يعنی در دست مستخدمينی است که از لحاظ موقعيت در اساس موقعيت کارگران ارشد با دستمزد بهتر را دارند. و اما مديران و سهامداران؛ اين دو گروه هر دو خوب ميدانند که گروه اول هر چه کمتر در امر اداره بنگاه، و گروه دوم هر چه کمتر در امر نظارت دخالت کند، برای بنگاه بهتر است. يک نظارت سرسری و اغلب تشريفاتی، الحق تنها کاری است که برای مالکين سرمايهدار اين مؤسسات باقی مانده. بدين ترتيب ميبينيم که برای مالکين سرمايهدار اين مؤسسات عظيم کاری جز اين نمانده است که هر شش ماه يکبار قبوض سود سهام خود را نقد کنند. نقش اجتماعی سرمايهدار در اينجا به مستخدمين مزدبگير انتقال يافته است، اما او همچنان پول کارهايی را که انجام نميدهد، بشکل سود سهامش بجيب ميزند.
اما برای سرمايهداری که وسعت بنگاههای مورد بحث از کار اداره آن "بازنشسته"اش کرده، هنوز کاری باقی مانده است؛ خريد و فروش سهام در بورس. سرمايهداران "بازنشسته" يا در واقع فلسفه وجودی خود را از دست داده ما، از سر بيکاری به اين معبد زر ميروند و تا رمق دارند قمار ميکنند. آنها با اين نيّت حساب شده به بورس ميروند که پول بجيب بزنند، پولی که (پيش از اين) تظاهر ميکردند با کار خود درميآورند؛ هرچند، آنها مدعیاند که سرچشمه هر دارايی کار و پسانداز است - سرچشمهاش شايد، ولی سرانجامش يقيناً اين نيست. چه مُزوّرانه است بستن اجباری قمارخانههای کوچک، در حالی که جامعه سرمايهداری ما بدون يک قمارخانه عظيم بعنوان مرکز اين جامعه، که در آن ميليون ميليون بُرد و باخت ميشود، امورش نميگذرد! در اينجا وجود سرمايهدارِ "بازنشسته"ِ سهامدار، الحق ديگر نه تنها زائد بلکه مزاحم به تمام معناست.
آنچه اکنون در مورد راهآهن و کشتیهای بخاری واقعيت دارد هر روز بيش از روز پيش در مورد همه مؤسسات صنعتی و تجاری واقعيت مييابد. "شناور کردن" - يعنی تبديل بنگاههای بزرگ خصوصی به شرکتهای سهامی با مسئوليت محدود - متجاوز از ده سال است در دستور کار (طبقه سرمايهدار) قرار دارد. از انبارهای بزرگ مرکز تجاری شهر منچستر گرفته تا کارخانههای فولاد و معادن ذغال سنگ ويلز و شمال (انگلستان) و کارخانههای لانکاشاير، همه چيز در حال شناور شدن بوده يا اکنون هست. در سراسر اولدهام Oldham بندرت کارخانه ريسندگیای در دست افراد خصوصی باقی مانده است؛ خير، حتی خردهفروشان هم بيش از پيش جای خود را به "فروشگاههای تعاونی" ميسپارند - که اکثريت عظيمشان تنها اسماً تعاونیاند؛ اما در اين باره در فرصتی ديگر صحبت خواهيم کرد. به اين ترتيب ميبينيم که خودِ رشدِ نظامِ توليدِ سرمايهدارانه باعث ميشود سرمايهدار فلسفه وجودی خود را از دست بدهد، درست مثل دستگاه بافندگی بخاری که آمد و فلسفه وجودی بافندهای را که با دستگاه بافندگیِ دستی کار ميکرد، از ميان بُرد. با اين تفاوت که بافنده دستی محکوم به مرگ تدريجی از گرسنگی است، و سرمايهدار عاری از فلسفه وجودی، محکوم به مرگ تدريجی از پُرخوری. اين دو بطور کلی در يک نقطه اشتراک دارند، و آن اينکه هيچکدام نميدانند با وجود خود چه بکنند.
پس نتيجه اين است: توسعه اقتصادی جامعه حَیّ و حاضر ما گرايش به تمرکز دادن بيش از پيش توليد، به اجتماعی کردن بيش از پيش توليد در واحدهای عظيمی که اداره آنها از عهده افراد سرمايهدار خارج است، دارد. تمام اباطيلی که در مورد "نظارت ارباب (سرمايهدار)" و عجايبی که ميآفريند گفته ميشود، همينکه بنگاهی به اندازه معيّنی رشد کرد، تبديل به مزخرفات صِرف ميشود. تصورش را بکنيد: "نظارت ارباب"ِ راهآهن لندن و راهآهن شمال غرب! اما آنچه ارباب نميتواند انجام دهد، کارگر، مستخدمين مزدبگير شرکت، ميتوانند و با موفقيت هم ميتوانند انجام دهند.
بدين ترتيب سرمايهدار ديگر نميتواند ادعا کند که سود "مزد نظارت" است، چرا که او (ديگر) نظارتی نميکند. وقتی مدافعين سرمايه ميخواهند اين عبارت توخالی را در گوشمان فرو کنند اين نکته يادمان باشد.
ما، در شماره هفته گذشته، سعی کرديم نشان دهيم که طبقه سرمايهدار از اداره سيستم توليدی عظيم اين کشور نيز ناتوان است. سعی کرديم نشان دهيم که اين طبقه توليد را چنان گسترش داده است که از يک طرف بطور ادواری بازارها را از محصول اشباع ميکند، و از طرف ديگر از محافظت آنها در برابر رقابت خارجی بيش از پيش عاجز ميماند. پس درمييابيم که ما نه تنها ميتوانيم صنايع عظيم کشور را بدون دخالت طبقه سرمايهدار بخوبی اداره کنيم، بلکه دخالت آنها بيش از پيش بصورت عاملی مزاحم درميآيد.
باز هم خطاب ما به آنها اين است: "کنار بايستيد! به طبقه کارگر فرصت امتحان بدهيد".
ليبر استاندارد (پرچم کارگر) - ٦ اوت ١٨٨١
زيرنويسها
[١] سِرف serf - "رعيت" را در نظام فئودالی اروپا "سِرف" ميخواندند. سِرفها بر خلاف رعايا، وابسته به زمين اربابی بودند و حق ترک آن را نداشتند، هر چند در نظام فئودالی شرق هم رعايا در عمل از اين حق محروم بودند. م.
[٢] اشاره انگلس به پويه باصطلاح "پاکسازی" اراضی مرزوعی ايرلند و شمال اسکاتلند از زارعين اجارهدار و کارگران کشاورزی در قرن نوزدهم است. اين پويه که به آوارگی و خانهخرابی دهها هزار خانوار کشاورز انجاميد - و مارکس آن را "تروريسم بيرحمانه" خوانده است - جزئی از کل پويه باصطلاح انباشت اوليه بود، پويهای که، بقول مارکس در کتاب سرمايه، "دشت را به تصرف کشاورزی سرمايهدارانه درآورد، زمين را در سرمايه ادغام کرد، و ذخيره لازم پرولترهای آزاد و بيحقوق را برای صنايع شهری بوجود آورد". م.
[٣] اشاره به اصلاحات انتخاباتی است که در ١٨٣١ به تصويب مجلس عوام و در ژوئن ١٨٣٢ به تصويب مجلس اعيان انگلستان رسيد. اين اصلاحات جهتگيری خلاف انحصار سياسی اشرافيت اراضی و مالی داشت و پارلمان را بر روی بورژوازی صنعتی گشود. پرولتاريا و خرده بورژوازی، يعنی نيروهای اصلی مبارزه برای اين اصلاحات، فريب بورژوازی ليبرال را خوردند و به حق رأی دست نيافتند - يادداشت ويراستار نشر پروگرس، مسکو.
[٤] قوانين غلّه Corn Laws - سلسله قوانينی که تجارت بينالمللی غلّه و بخصوص واردات غلّه به اين کشور را در قرن هيجدهم و نيمه اول قرن نوزدهم کنترل ميکرد. تعرفههايی که بمنظور حمايت از اشراف زميندار بر واردات غلّه بسته ميشد محصول داخلی را در مقابل رقابت غلّه ارزان خارجی حفظ ميکرد، و بخصوص مانع تنزّل قيمت نان يعنی قوت اصلی طبقه کارگر، و در نتيجه مانع تنزل دستمزدها ميشد. بورژوازی صنعتی انگلستان مبارزهای طولانی را عليه اين قوانين، و در واقع عليه اشرافيت زميندار، به پيش برد و سرانجام در سال ١٨٤٦ موفق به لغو آنها شد. با الغای اين قوانين دوران موسوم به "تجارت آزاد" آغاز گرديد. م.
بازنويسی از روی نشريه "کمونيست"، ارگان مرکزی حزب کمونيست ايران - سال پنجم، شماره ٤١، تيرماه ١٣٦٧ - صفحات ٢٣ و ٢٤
ترجمه جهانگير هاتفی
مقدرات تاريخى آموزش کارل مارکس
مطلب عمده در آموزش مارکس توضيح چگونگى نقش جهانى- تاريخى پرولتاريا بمثابه ايجاد کننده جامعه سوسياليستى است. حال ببينيم آيا پس از بيان اين آموزش توسط مارکس، جريان حوادث در تمام جهان آن را تأييد کرد؟
براى اولين بار مارکس در سال ١٨٤٤ آن را مطرح ساخت. "مانيفست کمونيست" مارکس و انگلس، که در سال ١٨٤٨ منتشر شد، بيان جامع و منظمى از اين آموزش است که تا کنون بهتر از آن نيامده است. تاريخ جهان از اين زمان به بعد آشکارا به سه دوره عمده تقسيم ميشود: ١) از انقلاب ١٨٤٨ تا کمون پاريس (١٨٧١)؛ ٢) از کمون پاريس تا انقلاب روسيه (١٩٠٥)؛ از انقلاب روسيه به بعد.
حال در هر يک از اين دورهها نظرى به مقدرات تاريخى آموزش مارکس بيفکنيم.
١
در آغاز دوره اول، آموزش مارکس به هيچ وجه تسلطى ندارد. اين آموزش فقط يکى از فراکسيونها يا جريانات فوق العاده کثير سوسياليسم را تشکيل ميدهد. در اين دوره شکلهايى از سوسياليسم مسلط است که از لحاظ اساسى با اصول نارُدنيکى ما خويشاوندى دارد: پى نبردن به پايه مادى جريان تاريخ، ناتوانى در مشخص ساختن نقش و اهميت هر طبقه از جامعه سرمايهدارى، استتار ماهيت بورژوايى اصلاحات دمکراتيک با انواع عبارات سوسياليست مآبانه در باره "مردم"، "عدالت"، "حق" و غيره.
انقلاب سال ١٨٤٨ ضربه مهلکى به تمام اين اَشکال پرهياهو، رنگارنگ و پر از غوغاى سوسياليسم ماقبل مارکس وارد نمود. انقلاب در تمام کشورها طبقات مختلف جامعه را در حال فعاليت نشان ميدهد. کشتار کارگران از طرف بورژوازى جمهوريخواه در روزهاى ژوئن سال ١٨٤٨ در پاريس بطور قطع آشکار ميکند که تنها پرولتاريا داراى طبيعت سوسياليستى است. بورژوازى ليبرال صد بار بيشتر از هر ارتجاع ديگرى از استقلال اين طبقه ميترسد. ليبراليسم ترسو در برابر ارتجاع سر تکريم فرود ميآورد. با الغاء بقاياى فئوداليسم رضايت خاطر دهقان هم فراهم ميشود و او هم طرفدار نظم ميگردد و فقط گاهگاهى بين دمکراسى کارگرى و ليبراليسم بورژوازى مردد است. کليه آموزشهاى مربوط به سوسياليسم غير طبقاتى و سياست غير طبقاتى مزخرفات پوچى از آب درميآيند.
کمون پاريس (١٨٧١) اين سير تکاملى اصلاحات بورژوازى را به پايان ميرساند؛ جمهورى، يعنى آن شکل سازمان دولتى که در آن مناسبات طبقاتى به شکل کاملاً بى پردهاى خودنمايى مينمايد استحکام خود را تنها مديون قهرمانى پرولتارياست.
در تمام کشورهاى ديگر اروپا هم يک سير تکاملى بغرنجتر و ناکاملترى منجر به استقرار همان جامعه بورژوازى که از پيش ترکيب يافته است ميگردد. اواخر دوره اول (١٨٧١-١٨٤٨) دوران توفانها و انقلابها است و سوسياليسم ماقبل مارکس زائل ميگردد. احزاب پرولتاريايى مستقل قدم به عرصه وجود ميگذارند: انترناسيونال اول (١٨٧٢-١٨٦٤) و سوسيال دمکراسى آلمان.
٢
دوره دوم (١٩٠٤-١٨٧٢) فرقش با دوره اول "مسالمت آميز" بودن آن و فقدان انقلاب در آن است. باختر کار انقلابهاى بورژوازى را به پايان رسانده است. خاور هنوز به آنها نرسيده است.
باختر وارد مرحله تدارک "مسالمت آميز" براى دوران آتى ميگردد. همه جا احزاب پرولتاريايى که از حيث پايه خود سوسياليستى هستند تشکيل ميشوند و طرز استفاده از پارلمانتاريسم بورژوازى، طرز ايجاد مطبوعات روزانه خود، مؤسسات تعليم و تربيتى خود، اتحاديههاى کارگرى خود و تعاونيهاى خود را ميآموزند. آموزش مارکس پيروزى کامل بدست ميآورد دامنه ميگيرد. جريان انتخاب و جمع آورى نيروهاى پرولتاريا، آمادگى وى براى نبردهاى آينده آهسته و پيوسته پيش ميرود.
ديالکتيک تاريخ چنان است که پيروزى مارکسيسم در زمينه تئورى، دشمنان را وادار مينمايد که به لباس مارکسيست درآيند. ليبراليسم ميان پوسيده کوشش ميکند به شکل اپورتونيسم سوسياليستى خود را احيا نمايد. دوره تدارک نيرو براى نبردهاى عظيم را آنها به معنى امتناع از اين مبارزات تعبير ميکنند. آنها بهبود وضعيت بردگان را براى مبارزه بر ضد بردگى مزدورى به اين معنى تشريح مينمايند که بردگان حق آزادى خود را به پول سياهى فروختهاند. با جُبن و ترس "صلح اجتماعى" (يعنى صلح با بردهدارى) و چشم پوشى از مبارزه طبقاتى و غيره را ترويج ميکنند. اينان در ميان عمّال پارلمانى سوسياليست و انواع پشت ميز نشينهاى جنبش کارگرى و از روشنفکران "سمپاتيزان" تعداد کثيرى طرفدار دارند.
٣
هنوز اپورتونيستها فرصت نکرده بودند به اندازه کافى از "صلح اجتماعى" و عدم لزوم توفان در شرايط "دمکراسى" مدح و تمجيد کنيد که يک منبع جديد بزرگترين توفانهاى جهانى در آسيا گشوده شد. انقلاب روس انقلابهاى ترکيه، ايران و چين را به دنبال آورد. ما اکنون درست در عصر اين توفانها و "واکنش" آنها در اروپا زندگى ميکنيم. سرنوشت جمهورى کبير چين، که انواع کفتارهاى "متمدن" اکنون دندانهاى خود را براى آن تيز ميکنند، هر چه باشد باز هيچ نيرويى در جهان قادر نيست اصول سابق سرواژ را در آسيا تجديد نمايد و دمکراتيسم قهرمانانه تودههاى مردم را در کشورهاى آسيايى و نيمه آسيايى از صفحه زمين بزدايد.
تعويق طولانى يک مبارزه قطعى بر ضد سرمايهدارى در اروپا برخى از اشخاص را نسبت به شرايط لازمه براى آمادگى و رشد مبارزه تودهاى دقت نداشتند به يأس و آنارشيسم کشانده بود. اکنون ميبينيم که اين يأس آنارشيستى تا چه اندازه حاکى از کوته نظرى و کم دلى است.
از اين واقعيت که آسياى هشتصد ميليونى به مبارزه در راه همان ايدهآلهاى اروپا جلب شده است يأس نه بلکه قوت بايد دست بدهد.
انقلابهاى آسيا باز همان سست عنصرى و دنائت ليبراليسم، همان اهميت فوق العاده استقلال تودههاى دمکراتيک، همان تحديد حدود آشکار ميان پرولتاريا و انواع و اقسام بورژوازى را بما نشان داد. کسى که پس از تجربه اروپا و آسيا از سياست غير طبقاتى و سوسياليسم غير طبقاتى دم بزند او را فقط در قفس نهاد و در کنار مثلا کانگروى استراليايى به معرض نمايش گذاشت.
از پى آسيا اروپا هم شروع به جنبيدن نمود - منتها نه به طرز آسيايى. دوره "مسالمت آميز" سالهاى ١٩٠٤-١٨٧٢ براى هميشه و بدون برگشت سپرى شد. گرانى زندگى و فشار تراستها موجب حدت بيسابقه مبارزه اقتصادى گرديد، مبارزهاى که حتى کارگران انگليس را هم که به دست ليبراليسم بيش از همه فاسد شده بودند، از جاى تکان داد. هم اکنون در آلمان، کشور بورژواها و يونکرها که بيش از ديگران به "رويين تنى" معروف است در برابر چشم ما بحران سياسى نضج ميگيرد. جنون تسليحات و سياست امپرياليسم، از اروپاى کنونى چنان "صلح اجتماعى" ترکيب ميدهد که بيش از هر چيز شبيه بشکه باروت است. و اما از هم پاشيدن تمام احزاب بورژوازى و نضج پرولتاريا علىالدوام به پيش ميرود.
پس از پيدايش مارکسيسم، هر يک از اين سه دوره بزرگ تاريخ جهانى تأييدات جديد و ظفرمنديهاى جديدى آن نموده است. ولى عصر تاريخى که در حال گشايش است، ظفرمندى باز هم بزرگترى را نصيب مارکسيسم، اين آموزش پرولتاريا خواهد نمود.
در تاريخ ١ مارس ١٩١٣ در شماره ٥٠ "پراودا" به چاپ رسيد. و. اى. لنين، جلد ١٨ کليات، چاپ چهارم، ص ٥٤٤-٥٤٧.
آثار منتخبه لنين (بفارسى) در يک جلد - چاپ ١٣٥٣، صفحات ٢٩ و ٣٠.
سيستم دستمزد
فريدريش انگلس
در يکی از مقالات گذشته شعار احترام آفرين قديمی «مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه»! را بررسی کرديم و به اين نتيجه رسيديم که در مناسبات اجتماعی کنونی، مزد روزانه عادلانه بطور اجتناب ناپذيری مترادف با ناعادلانه ترين نوع تقسيم محصولی است که بدست کارگر ساخته می شود، زيرا بخش اعظم اين محصول به جيب سرمايه دار می ريزد، در حاليکه کارگر مجبور است فقط به آن مقدار که برای ادامه کار و بقای نسلش ضروری می باشد، قناعت نمايد.
اين قانون اقتصاد سياسی و يا به عبارت ديگر قانون تشکيلات اقتصادی موجود جامعه است که از مجموع قوانين نوشته و نانوشته انگلستان- به اضافه دادگاه عالی انگلستان- پر قدرت تر می باشد تا زمانيکه جامعه به دو طبقه متخاصم تقسيم شده است يعنی از يک سو سرمايه داران که مجموعه وسايل توليد- مالک و زمين، مواد خام و ماشين آلات را به انحصار خود در آورده اند و از سوی ديگر کارگران يعنی مردم زحمتکشی که از هر نوع مالکيت بر وسايل توليد محروم بوده و به جز نيروی کار خود چيزی ندارند، آری تا زمانيکه اين تشکيلات اجتماعی وجود دارد، قانون مزد قدر قدرت می ماند و هر روز رنجيرهای جديدی می سازد تا بوسيله آنها کارگران را به بردگان محصولات خودشان- که بانحصار سرمايه داران در آمده اند- تبديل سازد.
اتحاديه های کارگری انگلستان از تقريباً شصت سال پيش برعليه اين قانون مبارزه می کنند. خوب، نتيجه آن چه بوده است؟ آيا موفق شده اند طبقه کارگر را از نوکری سرمايه يعنی محصولات کار خودشان، نجات بدهند؟ آيا اين موقعيت راحتی برای يک گروه از طبقه کارگر فراهم آورده اند که توانسته باشد به اين وسيله آنها را به مرتبه ای بالاتر از برده اجرتی ارتقاء داده و صاحب وسايل توليد و مواد خام و ابزار کار و ماشين آلات لازم برای حرفه شان کرده و باين ترتيب آنها را صاحب محصول کار خودشان نموده باشد؟ همه ما می دانيم که اتحاديه های کارگری نه تنها اين کار را نکردند بلکه هرگز کوششی نيز در اين مورد به عمل نياورده اند.
ما به هيچ وجه نمی خواهيم ادعا کنيم که چون اتحاديه های کارگری چنين نکرده اند پس وجودشان بی فايده است برعکس، اتحاديه های کارگری چه در انگلستان و چه در هر کشور صنعتی ديگر- برای طبقه کارگر به عنوان ضرورتی برای مبارزه آنها بر ضدسرمايه محسوب می شوند. ميانگين سطح مزد، مبلغی است که به اقتضای سطح زندگی معمولی کشور مربوطه برای تأمين مخارج اشياء ضروری مورد نياز مردم زحمتکش آن کشور کافی باشد. اين سطح زندگی می تواند برای قشرهای مختلف کارگری، بسيار متفاوت باشد. خدمت بزرگی که اتحاديه های کارگری در مبارزه برای بالا بردن دستمزد و تقليل ساعات کار انجام داده اند عبارت از اين است که اينها می کوشند سطح زندگی را حفظ کنند و بالاتر ببرند. در ايست اند (منتهی اليه شرقی لندن)، حرفه های فراوانی وجود دارد که به اندازه کار بناها و شاگرد بناها مهارت لازم دارد و به همان اندازه دشوار است مع الوصف دستمزدی که اينها دريافت می کنند، بزحمت نصف اجرت آنها (بناها و شاگرد بناها) می باشد. چرا؟ فقط به اين جهت که يک تشکيلات قوی، گروهی از آنها را قادر می سازد که بتوانند بر طبق موازين جاری- که دستمزدها براساس آن تعيين می شوند- سطح زندگی بالاتری را مطالبه کنند، در حاليکه گروه ديگر که غيرمتشکل و ناتوان است، بايد نه تنها به تجاوزات الزامی بلکه ظالمانه کارفرما نيز تن در دهد، يعنی سطح زندگی آنها رفته رفته تنزل می کند و به آن خو می گيرند که همواره با دستمزد کمتری به حيات خود ادامه بدهند و طبعاً دستمزدهايشان به سطحی تنزل می کند که خود آنها به عنوان مقدار بخور و نميری به آن تن در داده اند.
بنابر اين قانون مزد به آن نحو نيست که مرز بندی خشک و منجمدی نمايد بلکه در چهارچوب مشخصی بوده و بهيچ وجه انعطاف ناپذير نمی باشد. در هر زمان (باستثنای دوران کسادی بزرگ بازار)، در هر حرفه ای فضای مشخصی وجود دارد که در آن، سطح دستمزدها می تواند در اثر نتايج مبارزه ميان طرفين متخاصم تغيير نمايد. بهر صورت دستمزدها می تواند بوسيله چک و چانه زدنها تعيين شوند و در اين چک و چانه زدنها، طرفی که بتواند مدتی طولانی تر و به نحوی مؤثرتر، استقامت نمايد، شانس بيشتری برای آن خواهد داشت که بيش از آنچه به او می رسد، بدست بياورد. اگر کارگران بخواهند بطور انفرادی با سرمايه داران معامله کنند، بسادگی مغلوب شده و مجبورند تسليم نظر آنها گردند. ولی اگر تمام کارگران يک رشته، تشکيلاتی بوجود آورند و بين خود مبلغی جمع آوری و ذخيره کنند تا قادر باشند که در صورت لزوم در مقابل کارفرمايان طاقت بياورند و باين وسيله از موقعيتی برخوردار باشند که بتوانند به عنوان يک قدرت با کارفرمايان مذاکره کنند، فقط و فقط در اين صورت است که کارگران شانس آنرا خواهند داشت که لااقل آن مقدار ناچيزی را که در ترکيب اقتصادی کنونی جامعه، مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه، قلمداد می شود، بدست بياورند.
قانون مزد در اثر مبارزه اتحاديه ها لطمه ای نمی بيند بلکه برعکس به اين وسيله اعتبار کسب می کند. بدون مقاومتی که بوسيله اتحاديه های کارگری صورت می گيرد، کارگر حتی آن مقداری را هم که برحسب مقرارت سيستم مزد به او تعلق می گيرد، دريافت نخواهد کرد. فقط وحشت از اتحاديه های کارگری سرمايه داران را مجبور به آن می کند که ارزش نيروی کار در بازار را، به کارگران بپردازند. شواهدی می خواهند؟ نگاه کنيد به دستمزدهائی که به اعضای اتحاديه های کارگری بزرگ پرداخت می شود و آنها را با مزدهائی که در حرفه های کوچک بی شمار ايست اند لندن- يعنی آن زاغه های جانفرسای فقر- مقايسه کنيد.
باين ترتيب اتحاديه های کارگری به سيستم مزد لطمه ای وارد نمی آورند. البته بيشتر يا کمتر بودن مقدار مزد نيست که موجب خفت طبقه کارگر می شود. اين خفت بر پايه اين استوار است که طبقه کارگر، به جای آنکه در ازای کار خود، تمام محصول کارش را دريافت کند، مجبور است به دريافت بخشی از محصول خودش- که مزد ناميده می شود- رضايت بدهد. سرمايه دار تمام محصول را تصاحب می کند (و از آن مزد کارگر را می پردازد) زيرا که او صاحب وسايل توليد می باشد و به اين جهت تا زمانيکه طبقه کارگر صاحب تمام وسايل توليد- يعنی ملک و زمين، مواد خام، ماشين آلات و غيره- نبوده و به اين وسيله صاحب تمام محصولات کار خود نشده باشد، هيچگونه رهائی واقعی برای طبقه کارگر وجود نخواهد داشت.
منبع: مجموعه آثار «مارکس –انگلس» از متن آلمانی، «سيستم مزد» انگلس، جلد 19، صفحات 253- 251.
ترجمه: ناصر.
بازنويس: ياشار آذری، بهمن 1382.
مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه
در ١٥ سال اخير شعار بالا شعار انتخاباتی جنبش کارگری انگلستان شده است و در ايام بالاگرفتن کار اتحاديه های کارگری و بعد از الغای قوانين ننگين ضد ائتلاف در سال ١٨٢٤، اين شعار خدمات بزرگی انجام داد و از اين مهمتر خدماتی بود که در زمان جنبش شکوهمند چارتيستی - يعنی زمانی که کارگران انگليسی پيشاپيش طبقه کارگر اروپا گام برميداشتند، انجام گرفت. اما زمان توقف نميکند و بسياری از موضوعاتی که پنجاه سال و حتی سی سال پيش دلخواه و ضروری بودند، اکنون کهنه شده اند و کاملا نامتناسب ميباشند. آيا آن راه حل معروف ديرينه نيز يکی از اين موضوعات است؟
مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه؟ خوب، اما مزد روزانه عادلانه و کار روزانه عادلانه چيست؟ و اينها چگونه بوسيله قوانينی که جامعه مدرن تحت آنها موجوديت يافته و تکامل مييابد تعيين ميشوند؟ برای آنکه بتوانيم پاسخی برای اين سئوالات پيدا کنيم، بايستی نه به علم اخلاق يا حقوق و يا عدالت استناد ورزيم و نه به احساسات ظريف انساندوستانه و دادگری و حتی شفقت و ترحم متوسل گرديم. آنچه از نظر اخلاقی عادلانه است، آری حتی آنچه برحسب قانون عادلانه است، ميتواند با آنچه از نظر اجتماعی عادلانه است، بی اندازه تفاوت داشته باشد. درباره عدالت يا بی عدالتی اجتماعی ميتوان فقط به کمک يک علم قضاوت کرد، بوسيله عملی که به واقعيات مادی توليد و مبادله ميپردازد، يعنی علم اقتصاد سياسی.
خوب، حالا بر اساس اقتصاد سياسی چه چيزی مزد روزانه عادلانه و کار روزانه عادلانه ناميده ميشود؟ خيلی ساده سطح مزد و مدت و شدت کار روزانه ای که بوسيله رقابت ميان کارفرمايان و کارگران در بازار آزاد، تعيين ميگردد. خوب، حالا که آنها به اين نحو تعيين ميگردند، چيستند؟
مزد روزانه عادلانه تحت شرايط عادی، مبلغی است که برای امرار معاش کارگر ضروری باشد، معيشتی که او بر اساس سطح زندگی، موقعيت و کشور خود لازم دارد تا قادر به ادامه کار و بقای نسل خود باشد. سطح واقعی مزد ميتواند بر حسب نوسانات جريان بازار، گاهی بالاتر و گاهی پايين تر از اين مقدار باشد ولی در شرايط عادی اين مبلغ بايد به هر حال عبارت باشد از حد متوسط کليه نوسانات مزدها.
کار روزانه عادلانه به معنی آن مدت از کار روزانه و آن شدت از کار واقعی است که طی آن يک کارگر تمام نيروی کار يک روزش را به مصرف رسانده باشد، بدون آنکه به فعاليت او برای انجام کار در فردای آن روز و يا روزهای بعد از آن لطمه ای وارد آمده باشد. بر اين اساس، موضوع ميتواند به شرح زير توصيف گردد:
کارگر تمام نيروی کار يک روز خود را به سرمايه دار ميدهد يعنی تا حدی که برايش مقدور است و بدون آنکه تکرار مداوم آن غير ممکن گردد. در مقابل او درست همان مقدار از مايحتاج زندگی دريافت ميکند که ادامه همان فعاليت را برای او امکان پذير ميسازد، همين و نه بيشتر. بر حسب طبيعت اين قرارداد، کارگر هر چه بيشتر و سرمايه دار هر چه کمتر مايه ميگذارد. اين کاملا نوع مخصوصی از عدالت است!
ولی ما ميخواهيم قدری عميق تر به موضوع بپردازيم: از آنجا که طبق نظر اقتصاددانان سياسی، مزد و مدت کار، بوسيله رقابت تعيين ميشود، عدالت بايد ظاهرا چنين باشد که هر دو طرف در شرايط مساوی، نقطه حرکت عادلانه واحدی داشته باشند. اما قضيه به اين صورت نيست. اگر سرمايه دار نتواند با کارگر به توافق برسد، اين امکان برايش وجود دارد که صبر کند و در ضمن اين مدت از سرمايه اش امرار معاش نمايد. اما کارگر قادر به اين کار نيست. او فقط از دستمزدش زندگی ميکند و به اين جهت بايد در هر زمان، در هر جا و تحت هر شرايطی به کار بپردازد. برای کارگر نقطه حرکت عادلانه ای وجود ندارد. او به علت گرسنگی در وضع کاملا نامناسبی قرار دارد. با وجود اين، طبق اقتصاد سياسی طبقه سرمايه دار، اين کمال عدالت است.
البته اين حداقل موضوع است. به کار بردن نيروی مکانيکی و دستگاههای ماشينی در حرفه های جديد و بسط و تکامل دستگاه ماشينی در حرفه هايی که فعلا رواج دارند، داسما بيشتر "دستها" را از محل کارشان بيرون ميراند و اين امر به مراتب سريع تر به کار گماشتن "دستهای" زائد شده توسط کارخانه های جديد کشور صورت ميگيرد. اين "دستها" به عنوان يک ارتش ذخيره کامل در اختيار سرمايه قرار ميگيرند در مواردی که وضع بازار بد باشد، اينها گرسنگی ميکشند، به تکدی ميپردازند، دزدی ميکنند و با آنکه به کارگاه ميروند (نگاه کنيد به صفحات بعد) و در ايامی که وضع بازار خوب است، برای گسترش توليد مورد استفاده قرار ميگيرند و تا زمانی که نه تنها تمام مردان بلکه تمام زنان و اطفال کار پيدا نکرده باشند - يعنی آنچه ميتواند صرفا در ايام توليد اضافی سرسام آور مورد داشته باشد - رقابت (ميان افراد) اين ارتش ذخيره، موجب پائين نگاهداشتن دستمزدها شده، موجب تقويت سرمايه در مبارزه با کارگران ميشود. کارگران نه تنها در مسابقه با سرمايه وضع ناجوری دارند بلکه بايد وزنه سنگينی را هم که به پايشان بسته شده است، به همراه بکشند. البته اين امر از نظر اقتصاد سياسی سرمايه داری به معنی عدالت است!
حالا ميخواهيم بررسی کنيم که سرمايه بوسيله کدام منبع ميخواهد اين دستمزد کاملا عادلانه را بپردازد. طبيعی است بوسيله سرمايه. ولی سرمايه توليد ارزش نميکند و به استثنای ملک و زمين، کار تنها منبع ثروت است. سرمايه چيزی نيست بجز انبوهی از محصول کار. از اين مطلب چنين نتيجه گيری ميشود که مزد کار بوسيله خود کار پرداخت ميشود و کارگر دستمزدش را از محصول کار خودش دريافت ميکند. طبق آنچه معمولا عدالت ناميده ميشود، مزد کارگر بايد عبارت از محصول کار او باشد و اين، بر اساس اقتصاد سياسی عادلانه نيست. برعکس، محصول کار کارگر نصيب سرمايه دار ميشود و کارگر سوای مايحتاج زندگيش چيزی عايدش نميگردد و به اين ترتيب نيتجه نهايی اين مسابقه غير عادی رقابت "عادلانه"ای است که محصول کار کسانی را که کار ميکنند بطور اجتناب ناپذيری در دست آنهايی که کار نميکنند انباشته ميسازد و محصول کار در دست آنها به صورت وسيله نيرومندی برای به بردگی گرفتن کسانی که آنرا بوجود آورده اند، درميآيد.
مزد روزانه عادلانه برای کار روزانه عادلانه. درباره کار روزانه عادلانه - که عادلانه بودن آن نيز عينا در قماش عادلانه بودن اجرت است - بايد نکاتی را متذکر شد. ولی مجبوريم اين مطلب را به فرصت ديگری محول نماييم. از آنچه شرح داديم، بوضوح عيان ميگردد که اين شعار قديمی، کهنه شده و امروز ديگر اعتباری ندارد. عدالت اقتصاد سياسی، و در حقيقت عدالتی که موجب تثبيت قوانين مسلط بر جامعه کنونی شده است، عدالتی کاملا يک جانبه بود و به نفع سرمايه دار است. به اين جهت بايد شعار انتخاباتی قديم را برای هميشه بخاک سپرد و شعار ديگری را جانشين آن کرد.
اين خود مردم زحمتکش اند که بايد صاحب وسايل کار، مواد خام، کارخانه ها و ماشين آلات باشند.
اتحاديهها
فريدريش انگلس
... تصور نميکنيم هيچ کارگر انگليسی امروز ديگر محتاج اين آموزش باشد که هر فرد سرمايهدار، و همچنين طبقه سرمايهدار بطور کلی، علاقه دارد دستمزدها را تا حد امکان کاهش دهد. همانگونه که ديويد ريکاردو قطعا اثبات کرده بود محصول کار، پس از کسر کليه مخارج، به دو سهم تقسيم ميشود؛ يک سهم دستمزد کارگر را تشکيل ميدهد، و يک سهم سود سرمايهدار را. حال از آنجا که اين محصول خالص در هر مورد خاص کميّتی است معيّن، روشن است که سهم موسوم به سود نميتواند افزايش يابد بدون آنکه سهم موسوم به دستمزد کاهش بيابد. انکار آنکه سرمايهدار به کاهش دستمزدها علاقه دارد معادل گفتن اين است که او به افزايش سودش علاقه ندارد.
ما بر اين نکته بخوبی واقفيم که راههای ديگری برای افزايش موقت سود وجود داد، اما اين راهها قانون کلی را تغيير نميدهند؛ و لذا در اينجا نيازی نيست خود را به آنها مشغول داريم. حال اين سؤال پيش ميآيد که سرمايهداران چگونه ميتوانند دستمزدها را کاهش دهند در حاليکه نرخ دستمزد تحت حاکميت يک قانون خاص و بدقت تعريف شده اقتصاد اجتماعی قرار دارد و بوسيله آن تعيين ميشود؟ قانون اقتصادی دستمزد سر جای خود هست، و غير قابل رد کردن هم هست. اما، همانطور که ديديم، انعطاف ميپذيرد. به دو طريق. نرخ دستمزد را، در يک صنعت خاص[١]، ميتوان به دو طريق کاهش داد؛ مستقيم و غيرمستقيم. طريق مستقيم يعنی عادت دادن تدريجی کارگران آن صنعت به يک سطح زندگی نازلتر؛ و طريق غير مستقيم يعنی اضافه کردن ساعات کار روزانه (يا افزودن به شدت کار در همان تعداد ساعت) بدون اضافه کردن حقوق (کارگر).
رقابت موجود ميان سرمايهداران يک صنعت خاص عامل محرّک ديگری است که به علاقه هر فرد سرمايهدار به آنکه سود خويش را از طريق کاهش دستمزد کارگران خود افزايش دهد، شدت ميبخشد. هر يک از آنان ميکوشد، محصول خود را از رقبايش ارزانتر بفروشد، و اگر نخواهد در اين ميان سود خودش را قربانی کند بايد بکوشد دستمزدها را کاهش دهد. به اين ترتيب فشاری که بر اثر علاقه هر فرد سرمايهدار بر نرخ دستمزد وارد ميشود بر اثر رقابت ميان سرمايهداران ده برابر ميگردد. اگر مسأله پيش از اين بر سر سود کمتر يا بيشتر بود، اکنون بر سر ضرورت است.
در مقابل اين فشار مداوم و لاينقطع، کارگران نامتشکل وسيله مؤثری برای ايستادگی ندارند. از اينرو در صنايعی که تشکل کارگری وجود ندارد، دستمزدها مدام رو به تنزل و ساعت کار مدام رو به افزايش دارند. و اين پروسه آهسته، اما مطمئن، به پيش ميرود. دورههای رونق شايد گاه به گاه سبب توقف آن شود، اما سپس دورههای کسادی فراميرسد و هر چه بيشتر آن را تسريع ميکند. کارگران رفته رفته به سطح زندگی نازلتر و نازلتری عادت ميکنند. در همان حال که طول روز-کار دَم بدَم به حداکثر ممکن خود نزديک ميشود، دستمزدها هم هر دَم به حداقل مطلق خود، يعنی مبلغی که با کمتر از آن کارگر ديگر مطلقا امکان زندگی و توليد مثل خود را ندارد، نزديکتر و نزديکتر ميشوند.
بر اين (روند کلی) در اوايل اين قرن استثناء موقتی وجود داشت. استفاده از قوّه بخار و ماشين آلات بخاری بسرعت گسترش مييافت، اما جوابگوی تقاضا برای محصولات آنها که افزايش سريعتر داشت نبود. در اين صنايع دستمزدها، به استثنای دستمزد کودکانی که از کارستان[٢] مستقيما به کارخانهدار فروخته ميشدند، علیالقاعده بالا بود. دستمزد پرداختی برای آن نوع کارهای ماهر يدی که امر (سرمايهداران) بدون آنها نميگذشت، بسيار بالا بود؛ دريافتی آن زمان يک رنگرز، يک مکانيک، يک بُرِشزنِ مَخمَل، و ريسندهای که روی دستگاه نخريسی ميول[٣] کار ميکرد، امروز مايه حيرت است. در همان حال آن دسته از (صاحبان) حِرَف که جای خود را به ماشين ميسپردند بتدريج از گرسنگی تلف ميشدند. اما ماشينآلات جديد رفته رفته جايگزين کارگرانی که دستمزدهای بالا ميگرفتند نيز شد؛ ماشين آلاتی اختراع شد که ماشين توليد ميکرد، آنهم با چنان شتابی که عرضه کالاهای ماشينی با تقاضا برای آنها نه تنها برابر گرديد بلکه بر آن پيشی گرفت. در ١٨١٥ که با برقراری آرامش عمومی کار تجارت بار ديگر نظام گرفت، دورههای نوسانی رونق، (سپس) اضافه توليد، و (در پی آن سقوط اقتصادی و) وحشت تجاری - سيری که طی دورههای دهساله تکرار ميشد - آغاز گرديد. همه آن مزايايی که کارگران از دورههای رونق پيشين برای خود محفوظ داشته، و يا شايد در دورههای اضافه توليد لجام گسيخته حتی بر آن افزوده بودند، اينک در دوره کسادی و وحشت تجاری از آنها باز ستانده ميشد؛ و جمعيت صنعتی انگلستان بزودی به اين قانون کلی که دستمزد کارگران غير متشکل مدام رو به حداقل مطلق دارد، گردن گذارد.
اما طی اين مدت اتحاديهها نيز، که در ١٨٢٤ قانونی شده بودند، به ميدان آمده بودند. سرمايهداران هميشه متشکلند. آنان در بيشتر موارد نه اتحاديه رسمی لازم دارند، نه ضوابط تشکيلاتی، نه مسئول، و نه چيز ديگری. تعداد کم آنها - در مقايسه با کارگران - اين واقعيت که طبقه مجزايی را تشکيل ميدهند، و مراودات مداوم اجتماعی و تجاریشان با يکديگر، همان کار اتحاديه را برايشان ميکند. بعدها، وقتی شاخهای از کارخانهداران ناحيهای را صاحب شدند، همچنانکه صنعت پنبه لانکاشاير را صاحب شده است، وجود يک اتحاديه رسمی برای سرمايهداران ضروری ميگردد. اما در مقابل، کارگران از همان ابتدا امرشان بدون يک تشکل قوی نميگذرد؛ تشکلی که ضوابط خود را بدقت تعريف و اختياراتش را به مسئولين و کميتههای نماينده خود تفويض کرده باشد. قانون سال ١٨٢٤ اين تشکلها را قانونی کرد. از آن روز کارگر در انگلستان قدرتی شد. حال ديگر توده مستأصل و دچار تفرقه سابق از اين وضع درآمده بود. بر نيروی حاصل از اتحاد و عمل مشترک بزودی نيروی خزانههای پُر و پيمان - که برادران فرانسویمان نام گويای "صندوق مقاومت" بر آن گذاشتهاند - افزوده شد. وضع بکلی تغيير کرد. سرمايهدار ديگر نميتوانست بدون آنکه احتمال خطر برايش وجود داشته باشد بخيال کاهش دستمزدها يا افزايش ساعات کار بيفتد.
و چنين بود که يورشهای خشن طبقه سرمايهدار آنروز به اتحاديهها آغاز شد. اين طبقه در قديم تسمه از گُرده طبقه کارگر کشيده و اين را همواره از جمله حقوق حقّه و امتيازات قانونيش دانسته بود. جلوی اين کار قرار بود گرفته شود. پس جای تعجب نبود که آنان فرياد برآورند، سينه چاک دهند و دستکم به اندازه ملاکين ايرلندی امروز ادعای زيان مالی و حقوقی کنند[٤].
شصت سال تجربه مبارزه، اينک اينان را تا حدی به هوش آورده است. اتحاديهها (نيز) امروز نهادهای معتبری شدهاند، و کار آنها بعنوان نهادهای تنظيم کننده دستمزد درست به ميزان کار قوانين کارخانه ها و کارگاهها در تنظيم ساعات کار به رسميت شناخته ميشود. و نه تنها اين، که صاحبان صنايع پنبه در لانکاشاير اخيرا حتی به الگوبرداری از کارگران پرداخته اکنون ياد گرفتهاند که چگونه، وقتی به مصلحتشان باشد، مثل خود اتحاديهها يا بهتر از آنها اعتصابی سازمان دهند.
حاصل سخن اينکه از طريق عمل اتحاديههاست که قانون اقتصادی دستمزد بر ضد کارفرمايان به اجرا در ميآيد، و کارگرانِ تشکل يافته هر صنف قادر ميشوند، لااقل به تقريب، ارزش نيروی کاری را که در اختيار کارفرما قرار ميدهند، کامل دريافت کنند؛ و باز از طريق عمل اتحاديههاست که ساعات کار، با کمک قوانين دولتی، بنحوی تعيين ميشود که از آن حداکثری که فراتر از آن نيروی کار دچار فرسودگی زودرس ميگردد چندان تجاوز نکند. اين اما، حد اعلايی است که اتحاديهها، با نحوه تشکل امروزیشان، ميتوانند به کسب آن، آنهم با مبارزه مداوم و اتلاف نيرو و پول هنگفت، اميدوار باشند؛ و بعد نوسانات تجاری، دستکم هر دهسال يکبار، همه دستآوردها را بباد ميدهد و جدال بايد دوباره از سر گرفته شود. اين دور باطلی است که راه گريز ندارد. طبقه کارگر همين که هست باقی ميماند، طبقهای که نيکان چارتيست ما هراسی نداشتند طبقه بردگان مزدی بخوانندش. آيا نتيجه نهايی آنهمه کار، آنهمه از خود گذشتگی، آنهمه رنج، قرار است اين باشد؟ آيا بالاترين هدف کارگران انگليسی تا ابد قرارست همين باشد؟ و يا آنکه طبقه کارگر اين کشور سرانجام بايد بکوشد اين دور باطل را بشکند و در قالب جنبشی برای نابودی کامل نظام مزدی راه خلاصی بيابد؟
زيرنويسها
[١] trade - صنعت، صنف. ما بجای اين واژه قرن نوزدهم اصطلاح امروزی آن را بکار بردهايم. معادل دقيق آن در فارسی، که هر دو مفهوم را برساند، "صناعت" است. که به همان ترتيب امروز واژه کهنهای است. ما همين کار را در مورد کلمات workingman (کارگر) و workpeople (کارگران) نيز کرده ايم. م.
[٢] workhouse - نوانخانههايی که بينوايان در آنها در واقع به اَعمال شاقّه واداشته ميشدند. مارکس در کتاب سرمايه، کارِستان را جايی توصيف ميکند که "در آن فقر کيفر داده ميشود"؛ و انگلس در کتاب "وضع طبقه کارگر در انگلستان" اوضاع هولناک موجود در آنها را تصوير کرده است. م.
[٣] ميول Mule - (در لغت به معنی قاطر) دستگاه نخريستی دستی که در ١٧٨٥ در انگلستان اختراع شد و خود حاصل آميزش دو اختراع قبلی بود؛ اينک وجه تسميه "قاطر". م.
[٤] ملاکين ايرلند از تلاشهای دولت گلادستون در جهت تحديد فعال مايشائیشان در مورد زارعين اجارهدار بشدت خشمگين بودند. اشاره انگلس به همين ابراز خشم است. خلاصه توضيح ناشر.
بازنويسی از روی "کمونيست"، ارگان مرکزی حزب کمونيست ايران، سال پنجم، شماره ٤١، تيرماه ١٣٦٧ - صفحات ٢٥ و ٢٦ - ترجمه جهانگير هاتفی
مارکسيسم و رفرميسم
و. ا. لنين
مارکسيستها، برخلاف آنارشيستها، مبارزه برای اصلاحات، يعنی اقداماتی را که بدون انهدام قدرت طبقه حاکم وضعيت زحمتکشان را بهبود بخشند، برسميت ميشناسند. اما در همان حال با رفرميستها، که اهداف و فعاليتهای طبقه کارگر را بطور مستقيم يا غير مستقيم به کسب اصلاحات محدود ميکنند، به قاطعانهترين مبارزه دست ميزنند. رفرميسم فريب بورژوايی کارگران است، که به رغم بهبودهايی در اينجا يا آنجا، تا زمانی که سلطه سرمايه وجود دارد همچنان برده مزدی باقی خواهند ماند.
بورژوازی ليبرال با يک دست اصلاحات ميدهد و با دست ديگر هميشه، آنها را پس ميگيرد، به هيچ تنزل ميدهد و از آنها برای به بردگی کشيدن کارگران، ايجاد چنددستگی در ميان آنان و جاودانه کردن بردگی مزدی بهره ميجويد. به اين دليل، رفرميسم حتی اگر صادقانه باشد، به سلاحی مبدل ميشود که بورژوازی با آن، کارگران را فاسد و تضعيف ميکند. تجربيات همه کشورها نشان ميدهد کارگرانی که به رفرميستها اعتماد کنند همواره فريب ميخورند.
برعکس، کارگرانی که تئوری مارکس را جذب کردهاند، يعنی اجتناب ناپذيری بردگی مزدی را تا هنگامی که سرمايهداری مسلط است، دريافتهاند، با هيچگونه اصلاحات بورژوايی تحميق نميشوند. کارگران با درک اين که هر جا سرمايهداری وجود دارد، اصلاحات نه ميتواند ديرپا باشد و نه عميق، برای شرايط بهتر ميرزمند و از اصلاحات برای تشديد مبارزه با بردگی مزدی استفاده ميکنند. رفرميستها ميکوشند کارگران را به تفرقه بکشند و فريب بدهند، توسط امتيازات کوچک، آنها را از مبارزه طبقاتی منحرف کنند. اما کارگرانی که آنسوی ظاهر دروغين رفرميسم را ميبينند، از اصلاحات، برای تکامل و توسعه مبارزه طبقاتی استفاده ميکنند.
هر چه نفوذ رفرميستی در بين کارگران قويتر باشد، طبقه کارگر ضعيفتر، وابستگيش به بورژوازی بيشتر، و بیخاصيت کردن اصلاحات با نيرنگهای مختلف، برای بورژوازی سهلتر خواهد بود. هر اندازه که جنبش طبقه کارگر مستقلتر، اهدافش عميقتر و وسيعتر، و از کوتهبينی رفرميستی آزادتر باشد، ابقا و بهرهبرداری از بهبودها برای کارگران آسانتر خواهد بود.
در همه کشورها وجود رفرميست وجود دارد زيرا بورژوازی در همه جا بدنبال آن است که به طريقی کارگران را فاسد کند و آنها را به بردگانی خشنود تبديل کند که هرگونه فکر رهايی از بردگی را کنار گذاشتهاند. در روسيه، رفرميستها، انحلال طلبانند که گذشته ما را نفی ميکنند و ميکوشند کارگران را با رؤياهای حزبی جديد، باز و قانونی بخوابانند. اخيرا سهورنايا پراودا (Severnaya Pravda) انحلال طلبان سن پترزبورگ را وادار کرد تا در برابر اتهام رفرميسم، از خود دفاع کنند. استدلالهای آنها را بايد برای توضيح يک مسأله بينهايت مهم، با دقت تحليل کرد.
انحلال طلبان سن پترزبورگ نوشتهاند ما رفرميست نيستيم زير ما نگفتهايم رفرم همه چيز است و هدف نهايی هيچ؛ ما از حرکت به سمت هدف نهايی سخن گفتهايم، ما درباره پيشروی از طريق مبارزه برای اصلاحات در جهت تماميت اهداف تعيين شده سخن گفتهايم.
ببينيم اين دفاعيه "انحلال طلبان" تا چه حد با واقعيات انطباق دارد.
واقعيت اول: سدفِ (Sedov) انحلال طلب، با جمعبندی گفتههای همه انحلال طلبان، نوشته است که از "سه رکن" مارکسيستها، دوتای آنها ديگر برای تبليغات ما مناسب نيستند. سدف مطالبه روزکار ٨ ساعته را که بلحاظ تئوريک بعنوان يک رفرم قابل تحقق است نگهداشته است. او تک تک آن چيزهايی را که از رفرم فراتر ميروند را حذف کرده و يا به حاشيه رانده است. در نتيجه، سدف با تعقيب همان سياستی که با فرمول 'هدف نهايی هيچ است' بيان ميشود، به اپورتونيسم درست و حسابی رجعت کرده است. وقتی "هدف نهايی" (حتی در رابطه با دمکراسی) در از تبليغات ما بجای دورتر و دورتری رانده ميشود، اين رفرميسم است.
واقعيت دوم: کنفرانس معروف ماه اوت (سال گذشته) انحلال طلبان هم بهمين ترتيب مطالبات غيررفرميستی را به زمانهای دورتر و دورتر حواله داد - تا وقتی که زمانشان برسد - بجای آنکه اين مطالبات را نزديکتر بياورد و آنها در قلب تبليغ و تهييج ما جای بدهد.
واقعيت سوم: از طريق انکار و نقد و بيحرمتی به [حزب] "قديم" و جدا کردن خود از آن، انحلال طلبان خود را به رفرميسم مقيد و محدود ميکنند. در اوضاع کنونی، ارتباط بين رفرميسم و نفی "قديم"، امری کاملا آشکار است.
واقعيت چهارم: بمجرد آنکه جنبش اقتصادی کارگران شعارهايی فراتر از رفرميسم اتخاذ ميکند، غضب و حملات انحلال طلبان را برميانگيزد (ميگويند "جنون"، "آب در هاون کوبيدن" و غيره و غيره).
نتيجه چيست؟ در حرف، انحلال طلبان رفرميسم را بعنوان يک اصل رد ميکنند، اما در عمل در همه موارد به آن ميچسبند. آنها يک سو به ما اطمينان ميدهند که اصلاحات برای آنها همه چيز و همه هدف نيست، اما از سوی ديگر، هر وقت که مارکسيستها از رفرميسم فراتر ميروند، رفرميستها به آنان حملهور ميشوند يا فرياد نفرت و اعتراض سر ميدهند.
اما سير تحولات در همه بخشهای جنبش طبقه کارگر نشان ميدهد که مارکسيستها نه تنها از غافله عقب نيستند، بلکه بیهيچ ترديد در بهرهبرداری عملی از اصلاحات و مبارزه برای اصلاحات در صف قرار دارند. از انتخابات دوما در سطح فراکسيون کارگری و سخنرانيهای نمايندگان ما در بيرون و درون دوما گرفته تا سازماندهی مطبوعات کارگری، استفاده از رفرم بيمه، بزرگترين اتحاديه يعنی اتحاديه کارگران فلز و غيره - همه جا کارگران مارکسيست از انحلال طلبان جلوترند، در فعاليت مستقيم، عاجل و "هرروزه" تهييج، سازماندهی، مبارزه برای اصلاحات و استفاده از آنها.
مارکسيستها بطور خستگی ناپذير کار ميکنند، از هيچ "امکانی" برای به کرسی نشاندن رفرمها و بهرهبرداری از آنها غافل نميشوند، محکوم نميکنند، بلکه با حمايت، با نهايت مرارت، قدمهای از رفرميسم فراتر رفتن را در ترويج، تهييج و مبارزه اقتصادی تودهای و غيره تهيه ميبينند. انحلال طلبان که از مارکسيسم بريدهاند، از سوی ديگر با حملاتشان به نفس وجود نهادهای مارکسيستی، با تخريب انضباط مارکسيستی، و با هواداریشان از رفرميسم و سياست ليبرال- کارگری، تنها به درهم ريختن جنبش طبقه کارگر مشغولند.
از اين هم نبايد سرسری گذشت که در روسيه رفرميسم در شکل ويژهای هم بروز ميکند، بشکل يکسان فرض کردن شرايط بنيادی وضعيت سياسی روسيه کنونی با وضعيت اروپای امروز. از ديدگاه يک ليبرال اين همسان گرفتن مشروع است، زيرا ليبرال بر اين باور است و ادعا هم ميکند که "شکر خدا قانون اساسی داريم". ليبرالی که اصرار دارد که پس از ١٧ اکتبر[١] هر قدمی که دمکراسی فراتر از رفرميسم بردارد، جنون، جنايت و معصيت است، تنها دارد منافع بورژوازی را بيان ميکند.
اما اين آن نظرات بورژوايی است که در عمل توسط انحلال طلبان ما اتخاذ ميشود، انحلال طلبانی که پيوسته و بنحوی سيستماتيک، "حزبی علنی" و مبارزه برای "حزبی قانونی" و امثالهم را به روسيه (روی کاغذ) پيوند ميزنند. به عبارت ديگر، همانند ليبرالها، آنها موعظهگرِ وصله کردن قانون اساسی اروپا به روسيه هستند، بدون آن راه مشخصی در غرب به پذيرش اين قانون اساسی و جا افتادنش طی چندين نسل و در بعضی موارد طی چندين سده، منجر شد. آنچه ليبرالها و انحلال طلبان ميخواهند اينست که باصطلاح به آب بزنند بی آنکه تنشان خيس شود.
در اروپا، رفرميسم در واقع به معنی تَرکِ مارکسيسم و نشاندن "سياست جامعه-دوست" بورژوايی بجای آن است. در روسيه، رفرميسم انحلال طلبان، معنايش فقط اين نيست، معنايش نابود کردن سازمان مارکسيستی و وداع با وظايف دمکراتيک طبقه کارگر است، معنايش جايگزين کردن سياست ليبرال-کارگری بجای آنها است.
و. ا. (لنين)
چاپ شده در پروادا ترودا Pravda Truda، شماره ٢، دوازدهم سپتامبر ١٩١٣
بازنويسی با استفاده از ترجمه سهراب شباهنگ منتشر شده توسط اتحاديه مارکسيستها و متن انگليسى.
زيرنويس
[١] پس از اعتصاب عمومی اکتبر ١٩٠٥، تزار در ١٧ اکتبر بيانيهای مبنی بر وعده "آزاديهای مدنی خدشه ناپذيری حقيقی حقوق فرد، آزادی عقيده، بيان، حق انجمن و تشکل" صادر کرد. حزب طرفدار تزاريسم (اکتبريستها)، اين بيانيه را اساس فعاليت خود قرار داد (يادداشت ترجمه فارسی).
مارکسيسم و رويزيونيسم
گفته معروفى است که اگر قضاياى بديهى هندسى هم با منافع افراد برخورد مينمود، حتما آنها را رد ميکردند. تئوريهاى علوم طبيعى که با موهومات کهنه الهيات برخورد ميکرد هميشه موجب يک مبارزه سبعانه شده و هنوز هم ميشود. تعجب آور نيست که آموزش مارکس، که مستقميا به آگاهى و سازمانيابى طبقه پيشرو در جامعه مدرن خدمت ميکند، وظايف پيش روى اين طبقه را معين ميکند و - به حکم تکامل اقتصادى - تغيير اجتناب ناپذير رژيم معاصر را به نظم و ترتيب جديد به ثبوت ميرساند، مجبور بوده است در تمام طول زندگيش هر قدم خود را نبردکنان بردارد.
درباره علم و فلسفه بورژوازى که بطور فرمايشى از طرف پروفسورهاى فرمايشى براى تحميق تيپ جوان طبقات ثروتمندان و براى "برانگيختن" آنان عليه دشمنان خارجى و داخلى تعليم داده ميشود، نيازى به تذکر نيست. اين علم حتى سخنى هم درباره مارکسيسم نميخواهد بشنود و آن را مردود و معدوم اعلام ميکند. هم دانشمندان جوان که ابطال سوسياليسم را نردبان ترقى خود ساختهاند و هم پيران کهنسال که قيم هر گونه "سيستمهاى" پوسيده هستند با حرارتى يکسان بر مارکس ميتازند. رشد مارکسيسم و بسط و تحکيم انديشه هاى آن در بين طبقه کارگر ناگزيز موجب آن شد که اين حملات بورژوازى بر ضد مارکسيسم که پس از هر بار "معدوم شدن" از طرف علم فرمايشى بورژوازى - محکمتر، آبديدهتر و جاندارتر از سابق ميشود - زيادتر و شديدتر گردد.
ولى در بين آموزشهايى هم که مربوط به مبارزه طبقاتى است و اکثرا در بين پرولتاريا رواج دارد مارکسيسم ابدا و به هيچوجه دفعتا خود را مستحکم نکرد. مارکسيسم طى نيم قرن اول موجوديت خود (از سالهاى چهل سده نوزدهم) با تئوريهايى که از اساس با آن دشمن بودند مبارزه ميکرد. در نيمه يکم سالهاى چهل مارکس و انگلس با هگلىهاى چپ راديکال که پيرو نظر ايدهآليسم فلسفى بودند تصفيه حساب کردند. در اواخر سالهاى چهل در عرصه نظريات اقتصادى مبارزهاى عليه پرودونيسم آغاز ميشود. سالهاى پنجاه اين مبارزه را سرانجام ميدهد: انتقاد از احزاب و آموزشهايى که در خلال سال توفانى ١٨٤٨ متظاهر شده بودند. در سالهاى شصت مبارزه از عرصه تئورى عمومى قدم به عرصهاى ميگذارد که به جنبش مستقيم کارگرى نزديکتر است: باکونينيسم Bakuninism از انترناسيونال طرد ميشود. در آغاز سالهاى هفتاد در آلمان براى مدت کوتاهى Mühlberger مولبرگر پرودونيست به ميدان ميآيد: در پايان سالهاى هفتاد هم دورينگ پوزيتيويست ظهور ميکند. ولى هم نفوذ اين و هم نفوذ آن در ميان پرولتاريا ديگر بکلى ناچيز است. اکنون ديگر مارکسيسم بدون چون و چرا بر کليه ايدئولوژيهاى ديگر در جنبش کارگرى غلبه ميکند.
در اوان سالهاى ٩٠ قرن گذشته اين پيروى در قسمتهاى مهم خود به انجام رسيده بود. حتى در کشورهاى لاتين هم که سنتهاى پرودونيسم در آنجا مدت بيشترى دوام کرده بود، احزاب کارگر در حقيقت شالوده برنامهها و تاکتيک خود را بر اساس مارکسيستى ريختند. تشکيلات بينالمللى جنبش کارگرى، که بصورت گنگرههاى متناوب بينالمللى تجديد حيات نمود، بلافاصه و تقريبا بدون کشمکش، در تمام عرصههاى اصلى مواضع مارکسيستى را اتخاذ کرد. ولى هنگامى که مارکسيسم عرصه را بر تمام آموزشهاى کم و بيش جامع متخاصم تنگ کرد، گرايشاتى که خود را با آن آموزشها بيان ميکردند به جستجوى راههاى ديگرى براى خود افتادند. شکلها و انگيزههاى مبارزه تغيير کرد ولى مبارزه ادامه داشت. به اين ترتيب نيم قرن دوم حيات مارکسيسم (سالهاى ٩٠ آن قرن) با مبارزه عليه گرايشى ضد مارکسيستى در درون خود مارکسيسم آغاز شد.
برنشتاين Bernstein، که زمانى مارکسيست اورتدکس بود، نام خود را بر اين جريان گذاشت و با هاى و هوى زياد با جامعترين بيان اصلاح آموزش مارکس و تجديد نظر در آموزش مارکس يعنى به شکل رويزيونيسم قدم به ميدان گذارد. حتى در روسيه که در آن عمر سوسياليسم غير مارکسيستى طبعا - به حکم عقب ماندگى اقتصادى کشور و کثرت نفوس دهقانى که زير فشار بقاياى سرواژ قد خم کرده است - طولانىتر از هر جا بود. حتى در اين روسيه، مارکسيسم بطور آشکارى در برابر چشم ما به رويزيونيسم تبديل ميشود. چه در مسأله ارضى (برنامه مونيسيپاليزاسيون municipalisation تمام اراضى) و چه در مسائل عمومى برنامه و تاکتيک، سوسيال-نارودنيکهاى ما Social-Narodniks بيش از پيش به کمک "اصلاحات" وارد شده در آموزش مارکس بقاياى در حال زوال و انحطاط سيستم فرتوتى را که به شيوه خاص خود جامع و اساسا دشمن مارکسيسم است، جانشين مارکسيسم ميکنند.
سوسياليسم ماقبل مارکس شکست خورده است. اين سوسياليسم حالا ديگر نه در زمينه خاص خود، بلکه بعنوان رويزيونيسم و در زمينه عمومى مارکسيسم به مبارزه ادامه ميدهد. حال ببينيم مضمون ايدئولوژيک رويزيونيسم چيست.
رويزيونيسم در عرصه فلسفه بدنبال "علم" پروفسورمآبانه بورژوازى ميرفت: پروفسورها "بسوى کانت رجعت" ميکردند. رويزيونيسم هم بدنبال نئوکانتيستها کشيده ميشد. پروفسورها وِردهايى که کشيشان هزاران بار عليه ماترياليسم فلسفى خوانده بودند را تکرار ميکردند - و رويزيونيستها هم با تبسمى اغماض آميز زير لب (کلمه کلمه مطابق آخرين "کتاب راهنما" Handbuch) زمزمه ميکردند که ماترياليسم مدتهاست که "رد شده است"؛ پروفسورها با دادن نسبت "سگ مرده" به هگل او را مورد تحقير قرار ميدادند در حاليکه خودشان ايدهآليسمى را ترويج ميکردند که هزار بار پستتر و مبتذلتر ازايدهآليسم هگل بود - با نظر حقارت به ديالتيک مينگريستند - رويزيونيستها هم از پى آنها در منجلاب لوث فلسفى علم غوطهور شده "اولوسيون" "ساده" (و آرام" را جايگزين ديالکتيک "زرنگ" (و انقلابى) ميگردند؛ پروفسورها در مقابل دريافت مقررى دولتى خود سيستمهاى ايدهآليستى و "انتقادى" خود را با "فلسفه" رايج قرون وسطائى (يعنى با الهيات) دمساز ميکردند، - رويزيونيستها هم خود را به آنها نزديک کرده کوشش داشتند مذهب را "امر خصوصى" اشخاص کنند منتها نه در مورد دولت معاصر، بلکه در مورد حزب طبقه پيشرو.
حال اينگونه "اصلاح" آموزش مارکس چه اهميت واقعى طبقاتى دارد موضوعى است که درباره آن احتياج به تذکر نيست - موضوع بخودى خود واضح است. ما فقط خاطر نشان ميکنيم که در سوسيال دمکراسى بينالمللى يگانه مارکسيستى که وردهاى عجيب رويزيونيستها را در اين مورد از نقطه نظر ماترياليسم ديالکتيک پيگير مورد انتقاد قرار داد پلخانف بود. اين موضوع را بخصوص از اين نظر بايد بطرزى قطعى خاطرنشان کرد که در زمان ما تلاشهاى کاملا باطل و غلطى بعمل ميآيد براى اينکه تحت لواى انتقاد از از اپورتونيسم پلخانف، آل آشغالهاى ارتجاعى فلسفى را جا بزنند[*].
قبل از اينکه به موضوع علم اقتصاد بپردازيم بايد متذکر شويم که "اصلاحات" رويزيونيستها در اين مبحث به مراتب متنوعتر و مبسوطتر بود؛ آنها ميکوشيدند تا "با اطلاعات جديد تکامل اقتصادى" مردم را تحت تأثير بگيرند. ميگفتند که در رشته کشاورزى به هيچ وجه عمل تمرکز و طرد توليد کوچک توسط توليد بزرگ، وجود ندارد و در رشته بازرگانى و صنايع هم اين عمل با حداکثر کندى انجام ميگيرد. ميگفتند بحرانها اکنون نادرتر و ضعيفتر شده است و احتمال دارد کارتلها و تراستها به سرمايه امکان بدهند که به کلى بحرانها را برطرف سازد. ميگفتند "تئورى ورشکستگى" يعنى اينکه سرمايهدارى بسوى ورشکستگى ميرود بى پر و پا است، چونکه حدت تضادهاى طبقاتى رو به کاستن است. بالاخره ميگفتند که عيبى ندارد تئورى ارزش مارکس هم طبق نظر بوم-باورک Böhm-Bawerk اصلاح گردد.
مبارزه با رويزيونستها در اين مسائل همان جنب و جوش پرثمر را در رشته انديشه تئوريک سوسياليسم جهانى ببار آورد که جر و بحث انگلس با دورينگ بيست سال قبل از اين ببار آورده بود. براهين رويزيونيستها با مدارک و ارقامى که در دست موجود بود مورد بررسى قرار ميگرفت. به ثبوت رسيد که رويزيونيستها منظما توليد کوچک معاصر را رنگ و جلا ميدهند. واقعيت تفوق صنعتى و بازرگانى توليد بزرگ بر کوچک را نه تنها در صنايع بلکه در زراعت نيز مدارک غير قابل ردى اثبات مينمايد. ولى در زراعت، رشد و تکامل توليد کالائى به مراتب ضعيفتر است و آمارگران و اقتصاددانان معاصر معمولا آن رشتههاى مخصوص (گاهى حتى معاملات) زراعت را که جلب روزافزون زراعت را بميدان مبادله اقتصاد جهانى نشان ميدهد بد مشخص مينمايند. توليد کوچک که بر روى ويرانه هاى اقتصاد مبادلهاى قرار گرفته است موجوديت خود را به قيمت بدى دائم التزايد تغذيه، گرسنگى مزمن، تمديد روزکار خرابى روز افزون وضع دامها و نگاهدارى آنها و بعبارت اخرى به همان وسائلى حفظ مينمايد که توليد خانگى ميکوشيد موجوديت خود را در برابر مانوفاکتور سرمايهدارى حفظ نمايد. هر قدمى که علم و صنعت به جلو برميدارد بطور ناگزير و بىامان به ارکان توليد کوچک در جامعه سرمايهدارى خدشه وارد ميشود و وظيفه علم اقتصاد سوسياليستى است که اين جريان را در تمام شکلهاى آن که غالبا بغرنج و پيچيده است مورد تدقيق قرار دهد، به توليد کننده کوچک ثابت کند که بقاء در شرايط سرمايهدارى امکان ناپذير است. اقتصاد روستايى در شرايط سرمايهدارى در بنبست قرار دارد و دهقان ناگزير بايد نقطه نظر پرولتاريا را قبول کند. در مسأله مورد بحث گناه رويزيونيستها از نظر عملى اين بود که واقعياتى را بطور يکجانبه انتخاب و با هم جمع ميکردند بدون اين که ارتباط آن را با کليت رژيم سرمايهدارى در نظر بگيرند، - از نظر سياسى هم گناه آنها اين بود که ناگزير، بطور ارادى يا غيرارادى، دهقان را، بجاى اينکه دعوت به نقطه نظر پرولتار انقلابى کنند، به قبول نقطه نظر صاحب کار (يعنى بورژوازى) دعوت ميکردند.
در مورد تئورى بحرانها و تئورى ورشکستگى، کار رويزيونيسم از اين هم بدتر بود. فقط در يک زمان خيلى کوتاه و آن هم اشخاص خيلى نزديک ممکن بود، تحت تأثير رونق و شکفتگى چند ساله صنايع بفکر تغيير اصول آموزش مارکس بيفتند. واقعيت خيلى زود به رويزيونيستها نشان داد که دوران بحرانها منقضى نشده است؛ بلافاصله پس از شکفتگى، بحران فرا رسيد. شکلها و تواتر و منظره بعضى بحرانها تغيير کرد. ولى بحرانها بمنزله جزء لاينفک و ناگزير رژيم سرمايهدارى بر جاى باقى ماندند. کارتلها و تراستها، ضمن تجمع و تمرکز توليد، در عين حال در برابر چشم عموم هرج و مرج توليد، عدم تأمين پرولتاريا و فشار سرمايه را تشديد ميکردند و به اين طريق بر حدت تضادهاى طبقاتى به درجهاى که هنوز نظير آن ديده نشده بود ميافزودند. اين موضوع را که سرمايهدارى - چه از نقطه نظر افلاس تام همه رژيم سرمايهدارى - به سوى ورشکستگى ميرود تازهترين تراستهاى عظيم با کمال وضوع و بمقياس بسيار وسيعى نشان دادند. بحران اخير مالى در آمريکا، حدت دهشتناک بيکارى در سراسر اروپا، صرف نظر از بحران قريب الوقوع صنعتى که علائم و امارات زيادى بر آن دلالت ميکند، همه اينها منجر به اين شد که "تئوريهاى" اخير رويزيونيستها را همه، و از قرار معلوم خود آنان نيز، فراموش کردند. فقط آن درسهايى را که اين نااستوارى روشنفکرى به طبقه کارگر داده است نبايد فراموش کرد.
درباره تئورى ارزش فقط بايد متذکر شد که در اين مورد رويزيونيستها غير از کنايه و آههاى حسرتبار که بسيار مبهم و بوم-باورک مآبانه است، مطلقا چيزى از خود نياوردهاند و به همين سبب هم هيچ اثرى در سير انديشه علمى باقى نگذاشتند.
در رشته سياست، رويزيونيسم تلاش ميکرد همان مهمترين مطلب مارکسيسم يعنى آموزش مبارزه طبقاتى را مورد تجديد نظر قرار دهد. به ما ميگفتند آزادى سياسى، دمکراسى، حق انتخابات همگانى زمينه مبارزه طبقاتى را از بين ميبرد و اصل قديمى "مانيفست کمونيست" را که ميگويد کاران ميهن ندارند، باطل ميسازد. و در دمکراسى که "اراده اکثريت" حکمفرمايى ميکند، ديگر به اصطلاح نه ميتوان به دولت مانند ارگان حکمرانى طبقاتى نگريست و نه اينکه از اتحاد با بورژوازى مترقى سوسيال-رفرميست عليه مرتجعين چشم پوشيد.
مسلم است که اين عتراضات رويزيونيستها در سيستم کاملا موزونى از نظريات يعنى نظريات بورژوا-ليبرال که ديرزمانى است معروف است، خلاصه ميشد. ليبرالها هميشه ميگفتند که پارلمانتاريسم بوروژوازى، طبقات و تقسيمات طبقاتى را از بين ميبرد، چون کليه افراد بدون هيچ فرقى حق رأى و حق شرکت در امور دولتى دارند. تمام تاريخ اروپا در نيمه دوم قرن نوزده و تمام تاريخ انقلاب روسيه در آغاز قرن بيستم به رأىالعين نشان ميدهد که اين نظريات تا چه حد پوچ و بى معنى است. با آزادى سرمايهدارى "دمکراتيک" تناقضات اقتصادى ضعيفتر نشده، بلکه حدت مييابد. پارلمانتاريسم ماهيت واقعى جمهوريهاى بورژوازى دمکراتيک را که ارگان فشار و ظلم طبقاتى هستند از ميان نميبرد بلکه اين ماهيت را بى پرده جلوهگر ميسازد. پارلمانتاريسم که کمک ميکند تا تودههايى از اهالى که به مراتب وسيعتر از آنهايى بودند که سابقا بطور فعال در حوادث سياسى شرکت ميکردند روشن و متشکل شوند، با اين عمل خود مقدمات رفع بحرانها و انقلابهاى سياسى را فراهم نميکند بلکه مقدمات حد اکثر حدت جنگى داخلى را هنگام اين انقلابها فراهم ميسازد. حوادث پاريس در بهار ١٨٧١ و حوادث روسيه در زمستان ١٩٠٥ [١] واضحتر از واضح نشان دادند که چگونه چنين حدتى ناگزير فراميرسد. بورژوازى فرانسه، براى سرنگونى جنبش پرولتاريائى، بدون لحظهاى ترديد، با دشمن تمام ملت خود يعنى با ارتش بيگانه که کشور او را ويران کرده بود وارد بند و بست شد. کسى که ديالکتيک درونى ناگزير پارلمانتاريسم و دمکراتيسم بورژوازى يعنى نکتهاى را که حل مشاجرات را به وسيله اعمال زور تودهاى بيش از پيش حدت ميدهد نفهمد، هيچگاه قادر نخواهد بود يک پروپاگاند و تبليغات مطابق با اصولى که تودههاى کارگر را براى شرکت پيروزمندانه در اينگونه "مشاجرات" واقعا آماده کند، بر زمينه اين پارلمانتاريسم اجرا نمايد. تجربه اتحادها، سازشها و ائتلافهائى که در شرق با ليبراليسم سوسيال رفرميست و در انقلاب روسيه با رفرميسم ليبرال (کادتها) شده است بطور قانع کنندهاى نشان داد که اين سازشها فقط ذهن تودهها را مشوب ميسازد و بجاى آن که اهميت واقعى مبارزه آنان را بالا ببرد از آن ميکاهد زيرا مبارزان را با عناصرى مربوط ميسازد که استعدادشان براى مبارزه به مراتب کمتر بوده، بمراتب متزلزلتر و خيانتکارترند. ميلرانيسم فرانسه[٢] - که بزرگترين آزمايش بکار بردن تاکتيک سياسى رويزيونيستى در يک مقياس وسيع حقيقتا ملى بود - بطورى ارزش عملى رويزيونيسم را معلوم کرد که پرولتارياى تمام جهان هيچگاه آن را فراموش نخواهد کرد.
رويّه رويزيونيسم نسبت به هدف نهايى نهضت سوسياليستى مکمل طبيعى تمايلات اقتصادى و سياسى آن شد. "هدف نهايى هيچ، جنبش همه چيز" - اين کلام قصار برنشتين ماهيت رويزيونيسم را بهتر از بسيارى مباحثات طولانى بيان مينمايد. سياست رويزيونيستى عبارت است از تعيين روش خود از واقعهاى تا واقعه ديگر، تطبيق حاصل کردن با حوادث روز و با تغييرات وارده در جزئيات سياسى، فراموش کردن منافع اساسى پرولتاريا و خصائص اصلى کليه رژيم سرمايهدارى و کليه تکامل تدريجى سرمايهدارى، فدا کردن اين منافع در مقابل منافع آنى واقعى يا فرضى، و از خود ماهيت اين سياست هم آشکارا برميآيد که ميتواند شکلهاى بينهايت گوناگونى بخود بگيرد و هر مسألهاى که تا حدى "تازگى" داشته باشد و هر تغييرى در حوادث که کمى غير منتظره و پيشبينى نشده باشد، ولو فقط سر موئى و براى مدت کاملا کوتاهى مشى اصلى تکامى را تغيير داده باشد، ناگزير و هميشه موجب پيدايش انواع مختلف رويزيونيسم خواهد گرديد.
اجتناب ناپذير بودن رويزيونيسم معلوم ريشههاى طبقاتى آن در جامعه معاصر است. رويزيونيسم يک پديده بينالمللى است. هر سوسياليستى که مطلع و فکور باشد ممکن نيست کوچکترين ترديدى در اين مورد داشته باشد که مناسبات بين ارتدکسها و برنشتينىها در آلمان؛ گديستها و ژورسيستها (اکنون بخصوص بروسيستها) در فرانسه؛ فدراسيون سوسيال-دمکرات و حزب مستقل کارگر در انگلستان؛ بروکر و واندروالد در بلژيک؛ انتگراليستها و رفرميستها در ايتاليا؛ بلشويکها و منشويکها در روسيه، با وجود تنوع عظيمى که از لحاظ شرايط ملى و عوامل تاريخى در وضع فعلى اين کشورها وجود دارد، باز همه جا از لحاظ ماهيت خود يکسان است. "تقسيمبندى" در داخل سوسياليسم جهانى معاصر، در حقيقت امر، اکنون ديگر در کشورهاى مختلف جهانى در مسير واحدى انجام مييابد و به اين طريق مدلل مينمايد که نسبت به ٣٠-٤٠ سال قبل، يعنى هنگامى که در کشورهاى مختلف، تمايلات ناهمگونى درون سوسياليسم واحد جهانى مبارزه ميکردند، قدم بزرگى به جلو برداشته شده است. حتى آن "رويزيونيسم چپ" هم که اکنون در کشورهاى لاتين به مثابه "سنديکاى انقلابى" ظاهر شده است، با "اصلاح" در مارکسيسم خود را با آن تطبيق ميدهد؛ لابريولا در ايتاليا، لاگاردل در فرانسه، چپ و راست از مارکسى که غلط درک شده است نزد مارکسى که درست درک ميشود شِکوه ميکنند.
ما در اينجا نميتوانيم در روى تجزيه و تحليل مضمون ايدئولوژيک اين رويزيونيسم که هنوز خيلى مانده است تا مانند رويزيونيسم اپورتونيستى تکامل يابد و هنوز جنبه بينالمللى بخود نگرفته و عملا دست و پنجه مهمى با احزاب سوسيال-دمکرات ولو در يک کشور نَرم نکرده است مکث کنيم. از اينرو ما به "رويزيونيسم راست" که فوقا تصوير گرديد اکتفا مينماييم.
چه عاملى رويزيونيسم را در جامعه سرمايهدارى ناگزير مينمايد؟ چرا رويزيونيسم عميقتر از فرق بين خصوصيات ملى و مدارج تکامل سرمايهدارى است؟ زيرا هر کشور سرمايهدارى در رديف پرولتاريا همواره قشرهاى وسيع خرده بورژوازى و صاحبکاران کوچک قرار دارند. سرمايهدارى از توليد کوچک بوجود آمده است و دائما بوجود ميآيد. يک سلسه "قشرهاى متوسط" ناگزير مجددا بوسيله سرمايهدارى بوجود ميآيند (ضمائم فابريکها، کار در خانه و تعميرگاههاى کوچک که بعلت تقاضاى صناعت بزرگ، مثلا دوچرخه سازى و اتومبيل سازى، در سراسر کشور پراکنده است و غيره و غيره) اين توليد کنندگان کوچک جديد هم ناگزير مجددا به صفوف پرولتاريا پرتاب ميشوند. کاملا طبيعى است که جهانبينى خرده بورژوازى باز و باز در صفوف احزاب وسيع کارگرى رخنه مينمايد. کاملا طبيعى است که اين موضوع بايد اينطور باشد و تا لحظه جهشى انقلاب پرولتاريايى همواره اينطور خواهد بود، زيرا اشتباه عميقى بود اگر تصور ميشد که براى عملى شدن چنين انقلابى پرولتر شدن "تام و تمام" اکثريت اهالى ضرورى است. آنچه را که اکنون غالبا فقط از لحاظ ايدئولوژيک تحليل ميکنيم، يعنى مشاجره با اصلاحات تئوريک در آموزش مارکس، آنچه که اکنون فقط در اطراف پارهاى از مسائل خصوصى جنبش کارگرى مانند اختلافات تاکتيکى با رويزيونيستها و انشعاب ناشى از اين اختلافات، در کار عملى بروز ميکند، همه اينها را طبقه کارگر باز هم بايد به مقياس بينهايت بزرگترى تحمل نمايد و اين هنگامى خواهد بود که انقلاب پرولتارياى کليه مسائل مورد مشاجره را حدت دهد و کليه اختلافات را در نکاتى تمرکز دهد که براى تعيين روش تودهها بلاواسطهترين اهميت را دارا است و وادار کند که در بحبوحه مبارزه دشمن از دوست جدا شده و بمنظور وارد ساختن ضربات قطعى به دشمن متفقين بد رها گردند.
مبارزه ايدئولوژيک مارکسيسم انقلابى با رويزيونيسم در پايان قرن نوزدهم فقط پيشدرآمد مبارزات عظيم انقلابى پرولتارياست که عليرغم تمام تزلزلات و ضعف عناصر خرده بورژوا در راه پيروزى کامل هدف خود به پيش ميرود.
در سال ١٩٠٨ در سنت پترزبورگ در مجموعه "کارل مارکس ١٨١٨-١٨٨٣" بطبع رسيد.
کليات آثار و. اى. لنين چاپ چهارم، جلد ١٥، صفحات ١٥ تا ٢٥
[*] به کتاب "رسالاتى در باره فلسفه مارکسيسم" تأليف باگدانف، بارازف و ديگران رجوع شود. اينجا جاى تجزيه و تحليل اين کتاب نيست و من مجبورم فعلا به اين اظهار اکتفا کنم که در آتيه نزديکى در يک رشته مقاله و يا در يک رساله مخصوص نشان خواهم داد که تمام مطالب مذکور در متن در خصوص رويزيونيستهاى نئوکانتيست در حقيقت امر به اين رويزيونيستهاى نئو-لوميست و نئو-برکليست هم مربوط ميشود[**] (مراجعه شود به چاپ چهارم کليات، جلد چهاردهم. هـ.ت.)
[**] لنين کمى بعد کتاب "ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم" را به رشته تحرير درآورد و در آن باگدانف و ديگر رويزيونيستها و نيز استادان فلسفه آنها آوناريوس و ماخ را مورد انتقاد قرار داد.
[١] ميلرانيسم فرانسه جريانى اپورتونيستى بود که به نام ميلران "سوسياليست" فرانسوى ناميده ميشود. ميلران در سال ١٨٩٩ در کابينه ارتجاعى بورژوازى فرانسه شرکت کرد و به بورژوازى فرانسه در عملى نمودن سياستهايش کمک نمود.
[٢] منظور مقاله ن. ک. ميخائيلفسکى موسوم به "ک. مارکس در برابر دادگاه آقاى يو. ژوکوفسکى" است. اين مقاله در اکتبر سال ١٨٧٧ در شماره دهم مجله "اتچستونيه زاپيسکى" بچاپ رسيده بود.
- تايپ شده (با تغييرات جزئى) از روى "آثار منتخبه لنين در يک جلد"، چاپ ١٣٥٣، انتشارات سازمان انقلابى حزب توده ايران در خارج. صفحات ٣١ تا ٣٤. زيرنويسها هم از همين ترجمه است.
- با متن انگليسى Marxism and Revisionism مقابله شود.
