سخنی با فعالین کارگری در ارتباط با
کمپین جمع آوری امضا برای افزایش دستمزد
به نقل از برنامه حزب و فعالین- تلویزیون کومه له
(فروردین 1388)
مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها اگر چه همواره بخشی از موجودیت طبقه کارگر بوده است اما در شرایط کنونی با توجه به اینکه در اثر تشدید بحران اقتصادی دستمزد واقعی کارگران بشدت سقوط کرده است و هر روزه قدرت خرید کارگران پایین و پایین تر می آید، مبارزه برای افزایش دستمزدها مبرمیت بیشتری پیدا کرده است و برای همین است که اعتراض به حداقل دستمزدهای تعیین شده از جانب دولت و شورای عالی کار و تلاش برای افزایش دستمزدها ادامه دارد.
سران دولت از وحشت گسترش این اعتراضات و خشم کارگران، از موقوف الاجرا کردن ماده مربوط به افزایش حداقل دستمزدها که در همین قانون ضد کارگری فعلی وجود دارد عقب نشستند، اما حداقل دستمزد تعیین شده و اعلام آن از جانب شورای عالی کار بهیچوجه با نرخ تورم واقعی در جامعه و خط فقر اعلام شده خوانائی ندارد.
مبارزه برای افزایش حداقل دستمزد بویژه در سالهای اخیر در صفوف طبقه کارگر ابعاد گسترده تری یافته است و ما هر ساله در ایام پایانی سال شاهد تشدید جدال و کشمکش بخشهای مختلف طبقه کارگر و کارفرما و دولت برای افزایش دستمزدها بوده ایم.
نکته مهمی که در همین رابطه لازم است مورد توجه فعالین و رهبران کارگری در محل قرار گیرد این است، که رژیم و نهادهای وابسته به آن نظیر شوراهای اسلامی و خانه کارگر تلاش می کنند که مبارزه کارگران بر سر افزایش دستمزدها را به ایام پایانی هر سال محدود کنند و می خواهند با تعیین و اعلام حداقل دستمزدها در اوایل هر سال مبارزه برای افزایش دستمزدها را برای یک دوره یکساله دیگر پایان شده اعلام کنند. اما برای کارگران که کارفرما ها و صاحبان صنایع دست در دست دولت و شورای عالی کار این شرایط فلاکتبار اقتصادی را به آنها تحمیل کرده اند، در شرایطی که خط فقر اعلام شده از جانب نهادهای دولتی حدود 800 هزار تومان در ماه است و تعیین حداقل دستمزد معادل274 هزار تومان حتی ابتدایی ترین نیازهای یک خانواده کارگری را تامین نمی کند، مبارزه برای افزایش دستمزدها یک مبارزه دائمی و روزمره است و در شرایط کنونی بیش از هر زمان دیگری مبرمیت پیدا کرده است.
واقعیت این است که سقوط دستمزدهای واقعی و تعیین حداقل دستمزد معادل 274 هزار تومان زندگی میلیونها خانواده کارگری را در معرض تباهی قرار داده است. در این شرایط کارگران برای مقابله با عوارض تباهی آور ناشی از سقوط دستمزدها و جهت تجلی انسانیت خودشان راهی جز مبارزه برای افزایش دستمزدها در پیش ندارند. در شرایطی که طبقه سرمایه دار و دولت ملزومات تامین یک زندگی حداقل انسانی را چنین بیشرمانه مورد تعرض قرار داده اند، کارگران لازم است با اتحاد و همبستگی طبقاتی خود و با در پیش گرفتن راههای موثر مبارزه برای افزایش دستمزدها نشان دهند که در مقابل این اوضاع اجتماعی سر فرود نمی آورند .
*****
در ماههای اخیر همزمان با اعتراضات گسترده اما پراکنده کارگران علیه سطح نازل دستمزدها، ما شاهد شکل گیری کمپینی بمنظور جمع آوری امضا برای افزایش حداقل دستمزد بودیم که بنا به گزارشات سازماندهندگان این کمپین بیش از ده هزار امضا برای این کمپین جمع آوری شده است. بنا به گزارش مسئولین این کمپین این طومار در اواسط اسفند ماه به دفتر دبیر شورایعالی کار بمنظور پیگیری خواستهای "کمپین" تسلیم شده است و مسئولین دفتر دبیر شورای عالی کار نیز طومار امضاها را تحویل گرفته و شماره تماسی را به کارگران داده اند تا از طریق این دفتر پیگیر خواستهای خود باشند."
از آنجا که ضرورت مبارزه موثر برای افزایش دستمزدها و مباحث مربوط به کمپین جمع آوری امضا برای افزایش دستمزدها هنوز ذهن بخشی از فعالین کارگری را به خود مشغول کرده است، لازم است که توجه علاقه مندان این برنامه و فعالین گارگری را به نکاتی در این خصوص جلب نمائیم.
در این رابطه لازم است که ابتدا بر این نکته تاکید کنیم که دوستان سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ، اتحادیه آزاد کارگران ایران ، سندیکای کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه و انجمن صنفی کارگران برق و فلزکار کرمانشاه که از سازماندهندگان اصلی این کمپین بوده اند در متن فراخوانی که به منظور جمع آوری امضا تهیه کرده بودند به مسائل و نکات بسیار درستی در اهمیت مبارزه برای افزایش دستمزدها اشاره کرده اند.
برای مثال در فراخوان کمپین این دوستان آمدن است:
"" واقعیت این است که دیگر با این دستمزدها و گرانی سرسام آور موجود، نه اضافه کاری و نه شغل دوم نمیتواند گرهی از فقر و تنگدستی ما باز کند. گذشته از این، آیا شایسته است ما به دلیل دستمزدهای پایین و فشار کمرشکن هزینه های زندگی مجبور شویم تن به اضافه کاریهای طاقت فرسا و شغل دوم بسپاریم و شبها جسم و روح رنجور و فرسوده خود را به منزل برسانیم و حالی و فرصتی برای استراحت و تفریح و بودن در کنار خانواده نداشته باشیم.
دوستان و همکاران
ما تولید کنندگان اصلی تمامی ثروتها و نعمات موجود در جامعه هستیم و این حق مسلم ماست که فقط با اشتغال در ساعات رسمی کار، چنان دستمزدی دریافت کنیم که ضمن بر خورداری از رفاه و آسایش، دیگر مجبور نشویم به اضافه کاریهای طاقت فرسا و شغل دوم تن در دهیم.""
همانطور که قبلا هم گفتیم این دوستان در متن فراخوان خود بر واقعیاتی انگشت گذاشته اند که می تواند مورد توافق بخشهای مختلف جنبش کارگری ایران باشد. بنا براین در اینجا بحث بر سر مضمون فراخوان کمپین جمع آوری امضا نیست بلکه بحث بر سر جایگاه و مکانی است که این شکل از اعتراض در کل مبارزه برای افزایش دستمزدها دارد. یا دقیق تر بگوییم بحث بر سر جایگاه و مکانی است که سازماندهاندگان این کمپین برای این شکل از اعتراض در مبارزه برای افزایش دستمزدها قائل هستند.
همینجا این را هم بگوییم که نفس تهیه طومار و جمع آوری امضا بعنوان یک شکل محدود از اعتراض به خودی خود دارای اشکال نیست و در جای خود می تواند مفید واقع شود. برای مثال می توان از فرصت تماس و مراجعه به کارگران برای جلب رضایت و گرفتن امضای آنها، برای ارتقا آگاهی طبقاتی آنها استفاده کرد، و از اهمیت طبقاتی مبارزه برای افزایش دستمزدها برای آنان سخن گفت، حتی می توان از این فرصت استفاده کرد و به کارگران گفت که تهیه طومار و جمع آوری امضا بعنوان یک شکل محدود از مبارزه نمی تواند و قادر نیست صف متحد کارفرمایان و دولت را از تعرض به سطح معیشت کارگران به عقب نشاند و با آنها در مورد اهمیت اشکال دیگر پیشبرد مبارزه برای افزایش دستمزدها صحبت کرد. در آنصورت است که می توان از این شکل معین و محدود مبارزه برای ارتقا آگاهی کارگران و آماده کردن آنها برای در پیش گرفتن اشکال پیشرفته تر و رادیکال تری از مبارزه استفاده کرد.
بنابراین، و در این صورت نفس تهیه طومار و جمع آوری امضا به خودی خود اشکالی ندارد و نمی توان سازماندهندگان این کمپین را بخاطر نفس جمع کردن امضا به گرایش راست درون جنبش کارگری منتسب کرد.
تمام بحث بر سر این است که مبارزه برای افزایش دستمزد و تعیین حداقل دستمزد مطابق سطح تورم واقعی در جامعه را نباید محدود به جمع آوری امضا و طومار کرد، اما متاسفانه تمام تبلیغات و عملکرد سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا در این دوره این واقعیت را نشان می دهد که این دوستان، مبارزه برای افزایش دستمزدها را به جمع آوری امضا و تسلیم امضاها به دفتر شورای عالی کار محدود کرده اند. اینکه مبلغین این کمپین در این دوره بارها این فراخوان را تکرار می کردند که برای افزایش دستمزدها و برخورداری از یک زندگی انسانی به مبارزه برای افزایش دستمزدها یعنی به صف امضا کنندگان طومار بپیوندید بخوبی این واقعیت را نشان می دهد.
این دوستان از آنجا که تمام مبارزه برای افزایش دستمزدها را به کمپین جمع آوری امضا محدود کردند از اینرو پیشرفت در این مبارزه را در طولانی شدن طومار امضا ها می دیدند و هر چند روز یک بار خبر پیوستن شماری دیگر از کارگران و مراکز تولیدی به طومار امضاها را گزارش می دادند. این دوستان اگر چه در فراخوان اولیه خود جمع آوری امضا را بعنوان قدم اول در مبارزه برای افزایش دستمزدها تعریف کردند اما در عمل، همین کمپین جمع آوری امضا و نشستن در انتظار اقدامات دفتر شورای عالی کار را به قدم اول و آخر خود تبدیل کردند.
و در اینجا است که کم کم روشن می شود که اگر نفس جمع آوری امضا بعنوان شکل معینی از اعتراض بخودی خود ایرادی در بر ندارد، اما محدود کردن مبارزه برای افزایش دستمزد به کمپین "جمع آوری امضا" نشاندهنده افق و سیاست معینی در درون جنبش کارگری است. این گرایش راست و سندیکالیستی درون جنبش کارگری ایران است که تلاش می کند مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها و دیگر مطالبات آنان را در چهار چوب تنگ قوانین ضد کارگری جمهوری اسلامی محصور دارد و اشکال و شیوه هایی از اعتراض را در پیش پای کارگران قرار دهد که برای دولت و خانه کارگری ها قابل قبول باشد.
مستقل از اینکه این دوستان و سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا تا چه اندازه بر افق ناظر بر حرکت خود آگاه باشند، اما این گرایش راست جنبش کارگری ایران است که هر گاه میدان را برای خود خالی دید، کارگران را در انتظار اقدامات از بالا، در انتظار اقدامات نهادهایی همچون وزارت کار و یا شورای عالی کار نگاه می دارد.
سازماندهندگان این کمپین در حالی مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها را به جمع آوری امضا محدود کرده اند که تمام تجارب مبارزاتی طبقه کارگر ایران، و نتیجه و سرانجام همین کمپین هم حاکی از آن است که جنبش و مبارزه برای افزایش دستمزد و مبارزه برای دیگر مطالبات کارگران بدون اتکاء به عمل مستقیم اعتراضی توده های کارگر قادر به پیشروی نیست.
خود کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، و کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه در چند ساله اخیر با اتکا به نیروی توده کارگران نمونه های بسیار درخشانی از مبارزه و ردوردروئی مستقیم با مدیریت، صاحبان کار و دولت برای رسیدن به خواستهای کارگران را از خود نشان دادند. فعالین و پیشروان شرکت واحد تنها با اتکا به بسیج توده کارگران بود که توانستند سندیکای خود را احیا کنند و راه ایجاد تشکل مستقل کارگری تحت حاکمیت جمهوری اسلامی را نشان دهند. رهبران کارگری در نیشکر هفت تپه تنها با اتکا به اعتصابات پی در پی، و به خیابان کشیدن دامنه اعتراضات خود و مبارزه و رودرروئی مستقیم با مدیریت شرکت و دولت بود که توانستند به بخشی از خواستهای خود برسند و در این روند سندیکای خود را ایجاد کنند.
با توجه به این تجارب درخشان و در شرایطی که طبقه کارگر برای دریافت حقوق و مزایای معوقه خود هر روزه در مراکز کارگری متعدد دست به تجمع اعتراضی و اعتصاب میزند٬ با کارفرما و دولت درگیر میشود٬ با خانواده و هم طبقه ای های خود اعتراضش را به خیابان میکشاند٬ در چنین شرایطی تبدیل کردن کمپین جمع آوری امضا به محور مبارزه و تلاش طبقه کارگر برای افزایش حداقل دستمزد بسیار "عقب تر" از سطح عمومی اعتراض و مبارزه طبقه کارگر ایران برای خواست افزایش دستمزد و دستیابی به دیگر مطالباتش است.
دوستان و سازماندهندگان کمپین "جمع آوری" امضا ، علیرغم طرح و تاکید بر خواست برحق کارگران، زمانیکه جمع آوری امضا و "طومار" را به محور فعالیت و تلاشهای خود تبدیل می کنند عملا دارند شکل غیر مؤثری از مبارزه را به کارگران موعظه می کنند که برای طبقه سرمایه دار، کارفرمایان و دولت هم بی زیان و قابل قبول است.
زمانی که رشد نسبی اعتراضات کارگری در چند سال گذشته و بویژه در یکی، دو سال اخیر برای همه قابل مشاهده است، زمانی که اعتصابات کارگری علیرغم غیر قانونی بودن آن به یک واقعیت انکار ناپذیر جنبش کارگری ایران تبدیل شده است، زمانیکه بدون استثنا هر روزه ما شاهد چندین تجمع اعتراضی کارگران در جلو مراکز دولتی برای دستیابی به مطالباتشان هستیم، در چنین شرایطی کمپین جمع آوری امضا را به محور مبارزه کارگر برای افزایش دستمزد تبدیل کردن، با سطح عمومی مبارزات کارگران خوانائی ندارد.
ما در اینجا بهیچوجه قصد نداریم فعالیت و تلاشهای سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا را زیر ذره بین ایدئولوژیک قرار دهیم و کاملا به این امر واقفیم که این دوستان تحت چه شرایطی فعالیت خود را پیش می برند. به این امر واقفیم که این دوستان تحت تاثیر محدودیت ها و حاکمیت اختناق جمهوری اسلامی فعالیت علنی معینی را پیش بردند، . اما این به معنای آن نیست که مرزهای محدود کننده ای برای فعالیت در عرصه کار علنی وجود ندارد. کار علنی نبایستی از درجه آمادگی توده های کارگر برای در پیش گرفتن روشهای رادیکال در مقابل کارفرما و دولت عقب تر باشد. کار علنی نبایستی توده ها را نسبت به اقدام نهادهای دولتی و در اینجا شورای عالی کار متوهم کند، فعالیت علنی نبایستی به ایجاد تفرقه در صفوف کارگران بیانجامد، نبایستی کارگران را در انتظار اقدامات از بالا قرار دهد.
جمع آوری امضا اگر چه بعنوان جزئی از یک کمپین مبارزاتی و در جوار اشکال دیگر اعتراض و مبارزه می تواند اقدامی مثبت باشد اما خود به تنهایی تاکتیک مؤثری در مبارزه برای افزایش دستمزد و مقابله با تعرض آشکار کارفرمایان و دولت به سطح زندگی کارگران نیست.
جمع آوری امضا بعنوان یک تاکتیک هم ، از آنجا که نمی تواند نیروی لازم برای تحقق هدف معینی که پیش پای خود گذاشته است را به میدان آورد، تاکتیک موفقی نبوده است و شانسی برای موفقیت ندارد. کمپین جمع آوری امضا در مقام یک تاکتیک مبارزاتی هم، مستقل از عدم تحقق اهدافش در ارتقای آگاهی و تشکل یابی کارگران نیز مؤثر واقع نشده است.
با توجه به همه اینها بهتر آن بود که دوستان و سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا در همکاری و اتحاد عمل با دیگر تشکل ها و فعالین کارگری تلاش و فعالیت های خود را بر روی اشکال مؤثرتر و پیشرفته تری از مبارزه متمرکز می کردند. مسئولین این کمپین در گزارشات خود آورده اند که امضای ده هزار کارگر در ده ها کارخانه را جمع آوری کرده اند. آیا این امکان وجود نداشت که کارگران این دهها مرکز کارگری در یک اقدام هماهنگ و در یک روز معین برای افزایش دستمزدها تجمعات اعتراضی سازمان می دادند؟ آیا این امکان وجود نداشت که کارگران این مراکز کارگری در روز دیگری در جلو در ب مراکز دولتی دست به تجمع اعتراضی می زدند؟ یا اعتصاب محدود و هماهنگی را سازمان می دادند؟ آیا نمی بایست تلاشها و فعالیت خود را بر سازماندهی این اشکال از اعتراض و مبارزه متمرکز می کردیم. وقتی از این اشکال مبارزه صحبت می کنیم به این دلیل است که واقعیت عینی جنبش کارگری هر روزه نمونه این اشکال از مبارزات را به ما نشان می دهد، این مبارزات اگر چه بطور پراکنده و بدون ارتباط با هم انجام می گیرند، اما مبارزه برای افزایش دستمزدها از آنجا که مسئله همه بخش های طبقه کارگر ایران است آن حلقه ای است که می تواند در یکپارچه کردن و متحد کردن این مبارزات مؤثر واقع شود. مطالبه افزایش دستمزدها با توجه به تشدید بحران اقتصادی، تورم افسار گسیخته و گرانی سرسام آور، آن مطالبه ای است که بیش از همه مطالبات دیگر کارگران از مقبولیت اجتماعی برخوردار است.
فعالین کارگری نباید بگذارند که رژیم پرونده مربوط به افزایش دستمزدها ببندد و مبارزه کارگران برای افزایش دستمزدها را تمام شده تلقی کند. مبارزه برای افزایش دستمزدها امری دائمی، هر روزه و بخشی از موجودیت طبقه کارگر است.
تجربه این دوره از اعتراضات برای افزایش دستمزدها، حاد شدن مباحث درون فعالین جنبش کارگری بر سر این موضوع و کمپین جمع آوری امضا برا ی افزایش دستمزدها و سرانجامی که این کمپین پیدا کرد، بار دیگر این واقعیت را نشان می دهد که در این مقاطع از مبارزه کارگران، چنانچه فعالین سوسیالیست جنبش کارگری با بدیل و آلترناتیو روشن پا به میدان نگذارند، این گرایشات حی و حاضر دیگر در درون جنبش کارگری هستند که وارد عمل می شوند و راهکارهای خود را پیش پای کارگران می گذارند. در این مورد مشخض این مسئله مهم نیست که سازماندهندگان کمپین جمع آوری امضا تا چه اندازه به افق ناظر بر عمل خود آگاه بوده اند، اما آنچه در دنیای واقع اتفاق افتاد، محدود کردن مبارزه کارگران به امضا کردن طومار، تسلیم کردن طومار به دفتر شورای عالی، و در انتظار نشستن بود.
فعالین کارگری بخوبی می دانند که مطالبه افزایش دستمزد یک خواست حیاتی طبقه کارگر ایران در مبارزه علیه فلاکتی است که رژیم جمهوری اسلامی و طبقه سرمایه دار ایران به کارگران و مردم زحمتکش تحمیل کرده اند. تجربه کمپین جمع آوری امضا نا کارائی راه حل و آلترناتیو گرایش سندیکالیستی در پیشبرد این مبارزه را بخوبی نشان داد. محدود کردن کارگران به جمع آوری طومار مبارزه برای افزایش دستمزدها را به جائی نمی رساند. این مبارزه باید به نیروی توده کارگران در محیط کار متکی باشد. و این امر فعالین رادیکال و سوسیالیست درون جنبش کارگری است که باید این مبارزه را با نقشه و هدفمند پیش ببرند.
فعالین سوسیالیست درون جنبش کارگری باید توجه کنند که اگر محدود کردن مبارزه برای افزایش دستمزد به کمپین جمع آوری امضا تاکتیک و عملی متناظر بر افق محدود سندیکالیستی بوده و هست و در جای خود دوستانه باید مورد نقد قرار گیرد، اما این به معنای این نیست که سازماندهندگان این کمپین بطور کامل به دامان یک افق و استراتژی سندیکالیستی در غلتیده اند. از اینرو فعالین سوسیالیست که ارتباط و پیوندهای نزدیکی با سازماندهندگان این کمپین دارند و منافعی جز منافع کارگران را تعقیب نمی کنند، باید بدور از هر گونه تعصب و سکتاریسمی با رفقا و دوستان سازمانده کمپین جمع آوری امضا به بحث و دیالوگ بنشینند و زمینه های همکاری و اتحاد عمل گسترده تری برای پیشبرد یک مبارزه جدی برای افزایش دستمزدها را فراهم آورند.
نباید گذاشت که دولت و سرمایه داران پرونده جدال برای افزایش دستمزدها را بایگانی کنند. افزایش دستمزدها متناسب با نرخ تورم واقعی در جامعه لازم است در صدر خواست ها و مطالبات کارگران در مراسم و آکسیون های اول ماه مه کارگران قرار گیرد.
نگاهی گذار به پروسه ی شکل گیری ناسیونالیسم کرد
دلایل و زمینه های سر براوردن ناسیونالیسم کرد در کردستان و تبعات و اثرات مخرب ان وبر جنبش مردم کرد در این منطقه
ناسیونالیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی و یک نگرش فکری،که سر براوردن ان به عنوان یکی از.
زیرشاخه های لیبرالیسم کلاسیک،خواستگاه اجتماعی واقتصادی معینی دارد و به لحاظ تاریخی تیز این ایدئولوژی بورژوایی به انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 برمیگردد. اگر بخواهیم جنبش ناسیونالیستی در کردستان را بررسی کنیم باید به زمینه های تاریخی،اجتماعی،فرهنگی و زمینه های سیاسی سربراوردن این جنبش بپردازیم.
کردستان به طورعام و کردستان عراق به طور خاص به دلیل انکه از گذشته دور زیر سایه انواع مختلف حکومتهای سرکوبگربوده همواره زمینه گرایش به این ایدئولوژی سیاسی در این منطقه وجود داشته است. تبعیض نژادی و قومی این حکومتها علیه مردم کردستان در دوره های مختلف در هر دوره و زمان زمینه را برای طغیان مردم در این مناطق و شورشهای توده ای علیه سیاستهای حکومتهای غیر دمکراتیک در قدرت در کلی ترین سطح از دلایل سربراوردن ناسیونالیسم کرد میباشد.
ناسیونالیسم کرد به عنوان یک گرایش سیاسی قدمتی به اندازه قدمت ستم بر مردم کردستان را دارامیباشد. در دوره های گذشته یعنی در قرنهای 16 و 17 میلادی کسانی وجود داشته اند که شعار تشکیل یک حکومت مستقل در کردستان ویا خود مختاری این منطقه جغرافیایی را سرداده اند. در قرن 16 میلادی در کردستان میرنشینها حکومت میکردند، میرنشینهای مختلفی مانند بابان، اردلان، سوران، بوتان و غیره در قسمتهای مختلف کردستان حکومت محلی را در دست داشته و در منطقه نفوذ خود فرمانروایی میکرده اند. میرنشینان در گسترش ناسیونالیسم کرد نقش زیادی ایفا کرده اند. ناسیوانالیسمی که میرنشینان و شیوخ مختلف کردستان از ان دفاع میکرده اند اغشته با مذهب و سنتهای عقب مانده به خصوص مذهب تسنن بود. انچه اینجا مد نظر است این نوع ناسیونالیسم منسوخ نبوده، بلکه ناسیونالیسمی است که بعدها با تشکیل احزاب خود در کردستان خواهان دفاع از مردم این منطقه و استقلال ان بود. کردستان که در طی چند قرن از حیات خود به عنوان جامعه ای زیر دست سایر کشورها بود و در قرنهای 16 تا 20 زیر سیطره امپراطوریهای منطقه بود و در این چند قرن از یک نیمچه خود مختاری برخورداربود،در نتیجه تقسیم کردستان قبل از جنگ جهانی اول بین امپراطوریهای عثمانی و ایران و همچنین با شکست امپراطور عثمانی،جامعه بین الملل طی قرارداد "سور" در سال 1920 حقوق مردم کرد را در تعیین سرنوشت خویش به رسمیت شناخت اما به دنبال ان قرارداد "لوزان" در مورخ 24 ژوئیه 1923 کردستان را بین دولتهایی که تازه شکل گرفته بودند همچون ترکیه و عراق،ایران وسوریه تقسیم کرد. تقسیم کردستان بین این کشورها در نتیجه قرارداد "لوزان"، طبیعی بود که واکنش کردها را به دنبال داشته باشد،زیرا کردها در نتیجه یک قرارداد به 4 قسمت بین 4 کشور متفاوت تقسیم شده و خود این عامل دلیلی برای تقویت و تشدید ناسیوالیسم کرد شد. در تمام دورانی که کردها زیر سایه حاکمیت این دولتها بوده اند تاکنون هیچ گاه به عنوان یک قوم یا اقلیت از حقوق برابر با سایر اقوم برخوردارنبوده و همواره به دلایل مختلف تحت عنوان اینکه مذهب انان با مذهب رسمی حکومت هایدر قدرت یکی نبوده یا دلایل بی پایه دیگری از این قبیل به عنوان شهروندان درجه دو محسوب شده اند.
از جمله دلایل دیگری که در سر براوردن جنبش ناسیوالیستی و قومی مردم کردستان نقش داشته اند میتوان شعر موسیقی کردی همچنین عدم وجود یک الترناتیو رادیکال و مترقی که بتواند از هر نوع کشمکش قومی جلوگیری به عمل اورد و خواهان به هم پیوستن اقوام مختلف در یک کشور باشد. موارد دیگری وجود داشته اند که باعث تشدید ناسیوالیسم کرد شده اند اما در اینجا لزومی نیست که بیش از این به انها بپردازیم.
کردستان عراق و جریانات مختلف برای رفع ستم ملی از مردم کردستان
قیام شیخ محمود ملک ( نمیر) در کردستان عراق علیه انگلیسها و حکومت وقت عراق در ان دوره نقش بسیار زیادی در گسترش گرایش ناسیونالیستی و تشدید این گرایش داشت و توانست منشاء اعتراضات بعدی و تشکیل احزاب ناسونالیست کرد در کردستان عراق برای مبارزه با حکومت های مستبد در دوره های مختلف گردد. بعد از سقوط نیمچه حکومت محلی شیخ محمود تعدادی از احزاب و جریانات در تلاش برای بازسازی این به اصطلاح حکومت شکل گرفتند.در میان این جریانات احزابی وجود داشته اند که خود را با مارکسیزم - لنینیزم تداعی میکردند. حزب هیوا، ژ- ک ( حزب احیای کردستان) شورش، رزگاری و ... از جمله این احزاب بوده اند. حزب هیوا در میان تمام این جریانات به عنوان قویترین جریان نقش ایفا میکرد و بیش از همه این احزاب طرفدار داشت.
همزمان با قیام شیخ محمود ملک در کردستان عراق در کرستان ایران نیز "سمکوی شکاک" که فردی شونیست،قومپرست و خونریز بود فعالیت میکرد و این فرد جنایت کار نقش زیادی در گسترش فرهنگ شونیستی و قومپرستانه مردم کردستان ایران علیه سایر اقوام ایرانی داشت. تاثیرات این شخص همکنون نیز بر روی فرهنگ مردم منطقه فعالیتش و همچنین بر فرهنگ احزاب ناسیونالیست کردستان ایران باقی مانده است.بعدها نیز با پیدایش حکومت جمهوری مهاباد در سال 1324 شمسی توسط قاضی محمد از سران عشایر منطقه مهاباد وچند تن دیگر از سران عشایر و فئودالهای این منطقه،تاثیرات این حکومت بر کردستان عراق درشکل گیری احزابی به سبک این حزب انکارناپذیر است. برای نمونه شکل گیری حزب دمکرات کردستان ایران(جمهوری مهاباد) نقش زیادی در شکل گیری حزب "پارتی" در کردستان عراق داشت به همین جهت است گفته میشود "پارتی" کپی حزب دمکرات کردستان ایران است.
حزب "پارتی" اولین کنگره خود را در سال 1946 در شهر بغداد برگزار کرد و سران ان در انزمان تصمیم گرفتند حزب دمکرات کردستان ایران را منحل کنند. زیرا با تشکیل "پارتی" این حزب را زائد میدانستند و تلاش میکردند که ان را در پارتی ادغام نمایند. چند سال بعد از تشکیل پارتی یعنی در تابستان 1958 یک افسر عراقی به نام عبدالکریم قاسم با چند تن از دوستان خود علیه حکومت ملک کودتا کرده و ان را برانداختند،خود را به عنوان حاکم عراق معرفی و به مردم تحمیل کرد. ملا مصطفی که قبل از این کودتا به خارج کشور گریخته بود، با کودتای عبد الکریم قاسم به عراق بازگشت و بین او و قاسم درگیری پیش امد و ملامصطفی در پی راضی شدن او برامد.
ملا مصطفی علیرغم اختلافاتی که با قاسم داشت اما همواره فردی چاکرمنش و حلقه به گوش بود و بارها وبارها ارادت خود را به قاسم نشان داده است، برای نمونه یک بار در شهر سلیمانیه گفته بود که من سرباز ذعیم عبد الکریم قاسم هستم، یا در مورد دیگری گفته است که بند کفشهای قاسم هستم. چاکرمنشی و حلقه به گوش ملامصطفی به طور خاص و حزب پارتی به طور عام از عبدالکریم قاسم تا حدی بود که پارتی در کنگره 5 خود در سال 1960 دو بند از بندهای اساسنامه های خود را کنار گذاشته است، این دو اصل عبارت بودند از:1بند 3 که میگوید : بهره گرفتن از تفکر(مارکسیست – لنینیستی ) و 2بند 33 که بر اتحاد پارتی و کردهای کردستان عراق با سایر کردهای دیگر کشورها تاکید می کرد، بودند، ملامصطفی بعد از سفر به مسکو در همان سال یعنی سال 1960 بازگشت به بغداد اختلافاتش با عبدالکریم عمیقتر شده و با تاکید بر کار تروریستی میخواست عبدالکریم را وادار به سازش کند، لذا به " بارزان" برگشت و بغداد را ترک گفت تاهمچنین خود را به عشیره های بارزان تحمیل کنند.
رفورمهای عبدالکریم قاسم مطلوب سران عشایر کرد همچون ملامصطفی نبود، به همین خاطر ملامصطفی شروع به نامه فرستادن به قاسم کرد تا سیاست خود را دتغییر دهد .
درون " پارتی" از گذشته دو گرایش فکری وجود داشت: 1- گرایشی که خود را تحت نام مارکسیزم-لنینیزم و در واقع گرایشی بود که از اردوگاه شوروی و استالین پیروی میکرد که حمزه عبد الکریم ان را نمایندگی میکرد .2 – گرایشی دیگر که به شدت ناسیونالیستی بود توسط ابراهیم احمد رهبری میشد.
این دو گرایش در تمام دوره های حیات خود در پارتی همواره با هم در تضاد و تقابل بوده اند، اما تفکری که خود را تحت عنوان مارکسیزم- لنینینزم تداعی میکرد تفکری مغلوب بود و غالب بودن گرایشهای ناسیونالیستی بر این جریان سرانجام باعث به رهبری رسیدن ملامصطفی شد. ملامصطفی به دلیل گرایش شدید ناسیوانالیستی و قومپرستانه ایی که داشت ، ضدیتش را با مارکسیزم ( حتی از نوع اردوگاهی ان) نیز نشان می داد.برای نمونه در سال 1959 عده ای از نیروهای مسلح خود را به بغداد فرستاد تا مقر "پارتی" (جایی که حمزه عبد الکریم در انجا قرار داشت) را تسخیر نموده و او را کنار گذاشته و ابراهیم احمد را به جای او گذاشت. او فرهنگ عشیره ای بارزانی به طور خاص و در فرهنگ ناسیونالیسم کرد به طور عام را، رایج نمود که در هر دوره و زمانی برای حل اختلافات از اسلحه بهره بگیرند. چند سال بعد ملامصطفی همان سیاست علیه ابراهیم احمد را به کار گرفت .
باید اشاره کنم که ملامصطفی علی رغم داعیه ی مبارزه علیه استعمار انگلیس در سال 1942، همواره، به عنون ابزار دست استعمارگران و دولتهای همسایه بود و انچه را که در فرهنگ روزمره کردی تحت عنوان (جاش) رایج است، بیش از هرکس در مورد ایشان صدق میکرد، زیرا با خوش خدمتیهای خود به "دولت های استعمار گر" و دولتهای همسایه عراق مزدوری ( جاش بودن) خود را ثابت کرده بود. ملامصطفی و حزب پارتی ( عشیره های بارزانی) با وجود اینکه شعار دفاع از ملت کرد و...را برگزیدند اما در تمام تاریخ فعالیتشان جز خیانت پیشه کردن به مردم کردستان و مزدوری چیزدیگری برای مردم کردستان در مناطق مختلف به بار نیاوردند. این جریان عشیره ای حتی در تسلیم کردن کرد های سایر کشور ها به دولتهای همسایه کوتاهی نکرده است، برای نمونه سلیمان معینی از رهبران حزب دمکرات کردستان و شاخه ای انشعابی ان همراه تنی از چند از یارانش توسط پارتی دستگیر و کشته شده اند و جسد انرا تحویل رژیم شاه داده اند، تا خوش خدمتی خود را به شاه ایران ثابت کنند.
عشیره های بارزانی و حزب "پارتی" به دلیل انکه در کردستان عراق یک جنبش و حزب رادیکال و مترقی وجود نداشت توانسته بود بعد از چند سال از فعالیت خود(خیانت ) دهها و حتی سدها هزار نفر را دور خود بسیج کند، به عنوان نیروی مسلح از انان جهت رسیدن به اهداف شوم و جنایتکارانه ی خود بهره گیرد. اما با وجود اینکه این حزب این همه نیرو را در کنار خود داشت به دلیل ماهیت خیانت کارانه ی رهبری ان و پتانسیلی که برای مزدور شدن داشت یک شبه اعلام "اش بتال- یعنی خلع سلاح عمومی" کرد.گفتنی است که حزب "پارتی" با نیرو و تسلیحاتی که در اختیار داشت میتوانست حداقل چند سال در مقابل هجوم حکومت وقت عراق مقاومت کند، اما همانطور که اشاره کردم بر طبق ماهیت رهبری ان، در نتیجه توافقی که بین کشورهای منطقه ، ایران، اردن، مصر، و الجزایر به کمک امریکا صورت گرفته بود این جریان باید نابود میشد، زیرا مصلحت امپریالیسم و حکومتهای قدرتمند منطقه حکم میکرد و وجود نیروهای مسلحی را در این مقیاس وسیع و توده ای را خطری جدی برای خود تلقی میکردند، اما انچه که باید اشاره کنم ، اساسی ترین عامل در خلع سلاح "پارتی" رهبر فاسد ، اپورتونیست، جنایتکار و حلقه به گوش ان میدانم.
"پارتی" با این عمل خود خیانت خود را بیش از هر زمانی به ملتی یا قومی که خود را طرفدار انها میدانست نشان داد. در نتیجه این عمل خائنانه صدها هزار نفر از دیار خود اواره شد و خود را به مرزهای ایران و... رسانده اسلحه های خود را تحویل ایران دادند در شهرهای ایران به عنوان پناهنده مستقر شدند و صدها نفر روانی شده و صدها نفر نیز دست به خودکشی زده اند. با " اش بتال" عمومی ( خلع سلاح) رژیم بعث نیز یک سیاست ضد انسانی و فاشیستی علیه هر نوع جنبش ازادیخوانه در کردستان در پیش گرفت و سعی داشت تمام این جنبشها را نابود کند. این جریان با "اش بتال" خلع سلاح عمومی عملا نابود شد و سر براوردن دوباره ی انان در هنگام انقلاب ایران به قدرت رسیدن ضد انقلاب خمینی در سال 57 تحت نام قیاده موقت،" ئاگره سووره" ( اتش سرخ) بود و...، در زمانیکه این جریان (پارتی) در ایران بود مزدوری رژیم شاه را میکرد، در اواخر عمر رژیم شاه در هنگام انقلاب 57 مردم ایران شخص بارزانی (ملامصطفی) از یکی از روزنامه های پر تیراژ آن دوران ایران اعلام کرد:کار من دیگر تمام است، من کاری به سیاست ندارم.بدین صورت کناره گیری خود را از دنیای سیاست اعلام کرد اما بعد از انقلاب 57 و شورش مردم انقلابی در کردستان به رهبری کومله، مسعود بارزانی رهبر پارتی وجانشین پدرخود را به تهران رسانده و به نظام جمهوری اسلامی اعلام ارادت کرد و گفت که برای سرکوب جنبش انقلابی در کردستان امده است رژیم جمهوری اسلامی را همکاری کند.بدین صورت برگ دیگری از جنایات و خیانتهای این حزب به مردم انقلابی کردستان افزوده شد.
انان در خیانت به جنبش انقلابی کردستان ایران همواره از موضع ضد انقلاب وارد شده و در سرکوب اتحادیه دهقانان در شهرهای کردستان جانب فئودالهای مرتجع را گرفتند و در مناطق مرزی شروع به باجگیری از مردم کردستان ایران کردند و هزاران جنایت دیگر از این قبیل را علیه مردم کردستان در تمام نقاط ان انجام دادند، نمونه دیگر ان کشتار پیشمرگان " پ کا کا" در شهرهای محل نفوذ خود درعراق و حمله به اتحاده میهنی کردستان به کمک حکومت مرکزی عراق و ... نمونه هایی از خیانتهای این جریان عشیره ای و قومپرست میباشد. سیستم حزبی ان موروثی و عشیره ای است به همین جهت درون این حزب سیاست حذف برادرزاده ها توسط مسعود بارزانی در پیش گرفته شد. این جریان تاکنون با همان سنتهای عشیره ای و قومی به فعالیت خود ادامه میدهد و تاکنون نیز مسعود بارزانی در راس این حزب قرار دارد.در ادامه به بحث در مورد خیانتهای این جریان و موقعیت کنونی این جریان خواهیم پرداخت.
شکل گیری اتحادیه میهنی و توده ای شدن این جریان در نتیجه چه چیزی بود؟
زمانی که اتحادیه میهنی شکل گرفت در کردستان عراق مردم کرد ناراضی و معترض که هم از خیانتهای سران عشیره ای بارزانی و هم از سیاستهای ضد انسانی و فاشیستی رژیم بعث و به ستوه امده بودند و در پی یک رهبر برای رهبری مبارزات خود بر امده بودند،جلال طالبانی که در نتیجه اختلاف با بارزانی و پارتی از این جریان همراه تنی چند از کادرها جدا شده بود و کومله رنجدران نیز که مدتی قبل از انشعاب انان شکل گرفته بود، جلال طالبانی از انوشیروان مصطفی بهره گرفته و از طریق نفوذ در کومله رنجدران که سازمانی چپ و مارکسیستی بود تلاش نمود تا این جریان را تضعیف نموده و جریانی پوپولیستی و بدون پلاتفرم ناسیونالسیتی را جایگزین ان نماید، به همین جهت جلال طالبانی به شیوه های اپورتونیستی مبارزه طبقاتی را مبارزه ای محدود مینگریست و با جا زدن خود به عنوان کمونیست سعی داشت یک سب جدیدی از مبارزه پوپولیستی و همه با هم را با مبارزه ای که کومله رنجدران از ان دفاع میکرد، جایگزین نماید.
چگونه جلال طالبانی دیکتاتور جای بارزانی دیکتاتور را می گیرد ؟
اگر جلال طالبانی، ملا مصطفی را فردای دیکتاتور قلمداد می کرد و آن را بهانه ی انشعاب از پارتی قرار داد .اما مد تی طول نکشید با قدرت گیریش و حضور یافتن در جایگاه رهبری اتحادیه های میهنی با همان سبک کار ملا مصطفی به کارها ادامه داد و در دیکتاتوری و خود مداری دست کمی از ملا مصطفی نداشت ،تاکنون نیز جلال طالبانی در راس این حزب قرار دارد و فردی به شدت دیکتاتور و فرصت طلب است که حاضر است نه تنها حزب بلکه تمام مردم کردستان را فدای قدرت طلبی و دیکتاتوری خویش کند .
درون اتحادیه ی میهنی از همان سال های ابتدایی تاسیس این جریان اختلافات سیاسی وجود داشت. در نوروز سال 1979 جنبش سوسیالیستی به رهبری رسول مامندی و محمد سورانی ،بعد از مدتی (حسک)یعنی حزب سوسیال دمکرات کردستان را اعلام نمود ،این جریان علی رغم آنکه از لحاظ تئوریک به شدت ضعیف بود اما سیاستی کاملا سازش کارانه و خرده بورژوایی داشت و بیشتر اعضای آن را روستایان بی سواد تشکیل داده بود پس بنابراین به دلیل ضعف تئوریک به محمود عثمان از رهبران قدیمی ونمایندگان سابق پارتی در شهر بغداد پناه بردند و اورا به عنوان رهبر خود برگزیدند .جدایی این جریان از اتحادیه ی میهنی به دو دلیل باعث جنگ بین آنان شد :1-آنچه که تحت نام اختلاف سیاسی و ایدئولوژیک نا م می بردند 2- مسئله گمرک. اتحادیه ی میهنی از ابتدای تاسیس خود تاکنون جریانات مختلف سیاسی را مورد حمله ی مسلحانه قرار داده است: از حسک و پاسوک گرفته تا حشع ،پدک ،کمونیسم کارگری و جریانات اسلامی و ... و احزاب مختلف ایرانی را در مقابل پول به جمهوری اسلامی فروخته است .
جنگ اتحادیه میهنی و پارتی 1994 باعث از دست رفتن و جان باختن طیف وسیعی از پیشمرگان دو طرف و مردم کرد در شهرهای حوزه ی نفوذ دو طرف شده است .مسعود بارزانی به کمک بعث طالبانی را از شهر هولیر (اربیل )و سلیمانیه بیرون راند و تحریم اقتصادی پارتی بردو شهر سلیمانیه و اربیل باعث شده بود که مردم این دو شهر در وضعیت فلاکتبار اقتصادی به اسلام پناه آورده و یا خود را تحت عنوان ترک به حکومت مرکزی معرفی نمایند تا از گرسنگی تلف نشوند .
بنا بر این هیچ کدام از جریانات ناسیونالیست و احزاب شبه عشیره ایی و عشیره ایی در کردستان عراق مطالبات مردم کردستان را نمایندگی نکرده و همواره در تلاش برای به قدرت رساندن تعداد معدودی از سران عشایر و قبایل بوده اند و نیمچه حکومتی که تحت عنوان کردستان فدرال در این منطقه وجود دارد در واقع حاکمیت احزاب سیاسی( پارتی و یکیتی و اتحادیه ی میهنی )است نه حکومت مردم ،به همین جهت است که معمولا از این حکومت به کنایه تحت عنوان حکومت فیفتی –فیفتی نام برده می شود ،یعنی تقسیم حاکمیت پنجاه پنجاه بین دو حزب محلی کردستان عراق پارتی و یکیتی
قیام (یا آنچه تحت نام راپه رین نام گرفت )چه بود ؟
قیام و شورش مردم کردستان در سال 1992 بعد از بحران خلیج و حمله ی عراق به کویت و هم چنین در نتیجه ی خشم و نفرت عمومی مردم کردستان از سیاست ها ی فاشیستی و ضد انسانی رژیم بعث همراه با قتل و کشتار دسته جمعی (انفال )، بمباران شیمیایی و تبعیضات قومی و نژادی رژیم جنایتکار بعث باعث شده بود که مردم کردستان علیه این رژیم بشورند و آنچه را که تحت عنوان راپه رین (قیام ) از آن نام می برده می شود را سازمان دهند،اما شکست این قیام علی رغم توده ایی بودنش و شرکت اکثریت مردم کردستان در آن به دلیل سیاست های ناکارامد و خائنانه ی احزاب ناسیونالیست (پارتی و یکیتی ) بوده زیرا آنان همواره از قدرت مردمی و توده ایی هراسان بوده وقدرت را به یک قدرت حزبی تبدیل کرده بودند ، این دو جریان در پی آن بودند که مردم را مطیع خود سازند. اگر چه از دوره ی قیام تاکنون کردستان عراق از یک نیمچه فدرالی و یک حکومت اسما فدرال و مستقل برخوردار است ،اما از آن دوره تاکنون مردم این منطقه جز فقر و بدبختی،آوارگی،گرانی و نبود پایین ترین امکانات زندگی چیزی نصیبشان نشده است ،در چند سال اخیر نیز با حمله ی آمریکا به عراق احزاب ناسیونالیست این منطقه به خصوص (پارتی و یکیتی )استراتژی خود را به حمله آمریکا به عراق گره زده بودند وپشت سر سیاست های ضد انسانی و توسعه طلبانه ی امپریالیزم جهانی به رهبری آمریکا قرار گرفتند .اگر چه با حمله ی آمریکا به عراق و سقوط رژیم بعث در سال 2003 تعداد ی از رهبران این احزاب (احزاب ناسیونالیست کرد )به نان و نوای رسیدند ،اما اکثریت مردم کردستان در نتیجه حمله ی آمریکا از وضعیت بسیار وخیمی رنج می بردند و سطح زندگی و رفاه آنان روز به روز کاهش یافته است ،این کاهش رفاه و پایین تر آمدن حداقل زندگی تا جایی است که مردم این مناطق بارها آرزوی بازگشت به دوره ی صدام حسین را داشته اند .
در شرایطی که احزاب مختلف در عراق و کردستان از هر لحاظ احزابی خائن و یا پاسیف و منفعت طلب بودند و نتوانسته اند و نخواستند منافع مردم را نمایندگی کنند ،احزاب چپ هم چون حزب کمونیست عراق (حزب شیوعی )نیز علی رغم قدمت طولانی این جریان اما به دلیل سیاست های به شدت سازش کارانه اش،تحت تاثیر اردوگاه شوروی بودن و خط گرفتن از جریانات و دولت هایی که درک درستی از اوضاع عراق نداشتند ،این حزب نیز از یک حزب با پایگاه اجتماعی وسیع و توده ایی در سطح سراسری به یک جریان بی پایه ایی که دیگر تاثیری در سطح سراسری نداشتند و با کوچ کردن از بغداد و مناطق مرکزی عراق به سوی کردستان عملا جز یک نام چیزی از آن باقی نمانده است واین جریان به دلیل سیاست های زیگزاگوار خود بارها با جریانات مختلف قوم پرست هم چون پارتی و ...علیه سایرین متحد شده است و همواره نیز در زمان گام برداشتن به طرف قدرت سیاسی دچار توهم شده است وسیاستی سازشکارانه در پیش گرفته است و به جای قهر انقلابی سیاست آشتی طبقاتی رادر پیش گرفته است .
بنابراین در تاریخ مبارزات ناسیونالیستی و کل مبارزات مردم عراق و کردستان،احزاب ناسیونالیست و حتی احزابی که تحت نام چپ به فعالیت می پرداختند نه تنها نماینده واقعی مردم نبودند ،بلکه سیاست خائنانه ایی نسبت به مردم عراق و کردستان در پیش گرفتند. به همین جهت نتوانستند در پیش برد اهداف و مطالبات مردم عراق و کردستان نقش داشته باشند .این جریانات در دوره های تاریخی مختلف و در دوره هایی که توازن قوا به نفع جنبش نبوده است،وارد مذاکره با حکومت های در قدرت به ویژه حکومت فاشیست بعث شده اند و به این صورت خیانت خود را نسبت به جنبش مردم در کردستان و عراق ثابت کرده اند .
برای نمونه اگر چه20 هز ار از اعضای حزب شیوعی توسط رژیم جنایتکار بعث قتل عام شده بودند اما این حزب هیچ وقت سیاستی انقلابی و رادیکال علیه رژیم بعث در پیش نگرفته بود زیرا منافع شوروی ایجاب می کرد که حزب شیوعی در چه دوره ایی چه تکلیفی را در پیش گرفت و در چه مقطعی با بعث سازش کرد ،یا زمانی که جنبش مردم کردستان عراق در از توازن قوای مناسب برخوردار نبود،مذاکرات جلال طالبانی با رژیم بعث عراق باعث شد که روحیه ی انقلابی گری مردم کردستان عراق علیه رژیم فاشیست بعث،کاهش یابد و سیاست مماشات طلبانه و غیره انقلابی جای سیاست های انقلابی را بگیرد .
درون جریانات ناسیونالیست در کردستان عراق در نتیجه ی سر در گمی و بی افقی این جریانات و هم چنین در پیش گرفتن سیاست های عشیره ایی و سنتی،انشعابات مختلفی صورت گرفته و همواره سعی شده است با این انشعابات به نوعی به این سیاست های خود مداری و فرد محوری رهبران این جریانات اعتراضی شود .برای نمونه اگر دوره ایی جلال طالبانی به دلیل ماهیت دیکتاتوری حزب پارتی از ان جریان جدا می شد ،بعدها نیز جریان آلای شورش (پرچم انقلاب )به رهبری ملا بختیار از یکیتی (اتحادیه ی میهنی )در نتیجه ی سیاست های دیکتاتور منشانه ی مام جلال جدا می شود و در پی تلاش برای تشکیل حزب بر می آید،اما آلای شورش به دلیل این که نتوانسته بود پلاتفرم مشخصی ارائه دهد .نتوانسته بود مردم را پشت سر خود بسیج کند و بعد ها اگر چه بسیاری از کادرها ی این جریان به دست یکیتی کشته شدند اما با دستگیری ملا بختیار رهبر این جریان و توبه کردنش و بازگشت دوباره اش به درون یکیتی به مردی که خود را مدافعش می دانست خیانت کرد و خون آنان را که در راه آلای شورش ریخته شد فدای سیاست های اپورتونیستی و پاسیفیستی ملابختیار شد .
اختلافات درون یکیتی و احزاب ناسیونالیست کرد محدود به آلای شورش نبوده و نخواهد ماند در یک سال گذشته نیز تعدادی از رهبری یکیتی (جناح کوسرت رسول )سیاست مخالفت با جلال طالبانی را در پیش گرفته و خواهان کناره گیری او از تمام ارگان ها ی حزبی شده اند ،اما با مخالفت مام جلال آنان خود از یکیتی جدا شدند ،اما جدایی آنان تنها نشان از نوعی مخالفت با یکیتی و سیستم حزبی و بوروکراسی درون حزب و دولت محلی عراق است ،به نظر می رسد در آینده ایی نه بسیار نزدیک اعترافات عمومی تر به سیاست های تمام احزاب سهیم در قدرت به خصوص پارتی و یکیتی و کل حکومت محلی کردستان شده و مردم معترض با مطالبات انقلابی و رادیکال حول یک جریان رادیکال گرد آیند و به یک اپوزیسیون افراطی مخالف در تقابل با تمام سیاست های حکومت مرکزی و محلی کردستان تبدیل شوند ،به همین جهت است که گفته می شود سر بر آوردن دوباره ی کومله ی رنجدران یا کومله ی رنجدران دیگر حتمی به نظر می رسد . با توجه به تمام آنچه در این مطلب مطرح شد یک استنتاج مارکسیستی از تمام این مباحث باید بر یک زمینه ی مادی و واقعی و ماتریالیستی استوار باشد تا بتواند یک الگوی نظری را براساس درک درستی از مبارزات مردم ارائه دهند .
این مطلب ادامه دارد.
هیئت تحریریه ی علیه ناسیونالیسم
21/1/1388
کارگران بیکار و تولید ارزش اضافی بدون مزد
گزارش سال 1386مرکز آمار ایران، کل جمعیت فعال جامعه را چیزی حدود 29 میلیون نفر و شمار بیکاران را حدود 3 میلیون نفر اعلام کرده است. بر اساس تعاریف رسمی نهادهای دولتی بخش بسیار عظیمی از بیکاران جزء جمعیت بیکار به شمار نمی آیند. به عنوان مثال، میلیون ها انسان کودک و بزرگسالی که سال های پیاپی در حاشیه خیابان ها دست فروشی می کنند بیکار به حساب نمی آیند. دولت سرمایه داری همه اینان را با اعطای مدال « خوداشتغال» از معضل بیکاری رها ساخته است!! بازهم مطابق موازین مصوب دولت هر کس که نام خویش را در اداره کاریابی به عنوان متقاضی استخدام به ثبت نرسانده باشد یک انسان بیکار نیست. این عامل نیز به نوبه خود شمار بیکاران را چند میلیون کاهش می دهد زیرا بخش وسیعی از جمعیت کارگران بیکار با رجوع به تجارب طولانی عمر خویش و یأس کامل از کمک نهادهای دولتی برای یافتن کار، به طور معمول نام خود را در اداره کار ثبت نمی کنند. از همه این ها که بگذریم، بر پایه قوانین دولت سرمایه داری هر کارگری که در طول 30 یا 31 روز هر ماه خورشیدی فقط یک روز در این یا آن گوشه کشور نیروی کار خود را فروخته باشد یا به عنوان دستفروش در حاشیه یکی از خیابان ها یا سر یکی از کوچه ها ایستاده باشد انسان شاغل محسوب می شود و داغ بیکاری بر جبین وی حتی برای تمامی 29 یا 30 روز دیگر در هر ماه و 353 روز دیگر در هر سال ننشسته است. اگر جمعیت عظیم مشمولان این حکم را نیز از شمار بیکاران حدف کنیم پیداست که آمار رسمی بیکاران بیش از پیش کاهش می یابد. این رشته اما سر دراز دارد و فهرست معاف شدگان از بیکاری بسیار طولانی تر و مفصل تر از این ها است. جمعیت چندین میلیونی زنان خانه دار هم در شمار بیکاران به حساب نمی آیند. در یک کلام، گزارش مرکز آمار بر روی تمامی این موارد خط می کشد و تنها پس از شاغل حساب کردن آن ها است که از 3 میلیون بیکار سخن می راند. اگر آمارپردازی های بی اساس و بی هیچ اعتبار دولت سرمایه داری را کنار نهیم خواهیم دید که آمار واقعی بیکاران در ایران بسیار هولناک است و به جرأت می توان ادعا کرد که از 5 برابر آنچه دولتمردان می گویند بیشتر است. بیکار در عرف جهانی همین نظام بردگی مزدی فردی است که عجالتاً قادر به فروش نیروی کار خود به این یا آن سرمایه دار یا دولت سرمایه داری نشده است، دستمزدی دریافت نمی کند و در جستجوی کار و فروش نیروی کار خویش است. اگر این تعریف را ملاک گیریم آنگاه در جهنم سرمایه داری ایران ما با یک جمعیت عظیم 15 تا 16 میلیونی مواجه می شویم که از یک سو به ظاهر بیکارند و از سوی دیگر نیروی بسیار تعیین کننده ای در افزایش حجم اضافه ارزش ها و بازتولید کل سرمایه اجتماعی هستند. در باره زنان خانه دار قبلاً بارها و به مناسبت های مختلف صحبت کرده ایم. اینان در هر شبانه روز 2 شیفت و گاه بیشتر برای سرمایه داران کار می کنند. نظام سرمایه داری در قبال کار این جمعیت بیش از ده میلیونی حتی یک ریال هم پرداخت نمی کند. برای لحظه ای در نظر آوریم که، به طور مثال، در کشورهای اسکاندیناوی در اواخر دهه هشتاد قرن پیش و تا قبل از لگدمال شدن دستاوردهای رفاهی طبقه کارگر، هزینه آموزش و نگه داری سالانه هر کودک زیر 6 سال فقط در مهد کودک ها به رقمی حدود 8000 دلار بالغ می شد. این مبلغ اگر بنا باشد به صورت دستمزد به مادر یک کودک ایرانی پرداخت شود به حقوق ماهیانه ای بالاتر از 600 هزار تومان سر می زند. جمعیتی به مراتب بیش از 10 میلیون زن در خانواده های کارگری این کار را بدون گرفتن هیچ ریالی انجام می دهند. آنان نیروی کار مورد نیاز سرمایه را پرورش می دهند، برای سرمایه داران و جامعه سرمایه داری کار می کنند و خود را می فرسایند. این ده میلیون زن زندگی می کنند، غذا می خورند، لباس می پوشند، اجاره مسکن می پردازند، پول دارو و درمان و دکتر می دهند و همه مخارج دیگر بازتولید نیروی کارشان را می پردازند. اما آنان هیچ مزدی در قبال کارخود دریافت نمی دارند. کل مزد آنان به سود صاحبان خصوصی و دولتی سرمایه اضافه می شود. یک سؤال اساسی در این میان آن است که هزینه بازتولید نیروی کار یا امرار معاش این جمعیت کثیر که شب و روز برای سرمایه جان می کنند از کجا می آید؟ پاسخ، روشن است : دستمزد شوهرانشان با آنان نصف می شود. سرمایه داران با پرداخت یک دستمزد ناچیز مثلا 200هزار تومانی به همسر وی آن هم در قبال روزانه های کار طولانی، از پرداخت هر مزدی به زن کارگر خانه دار سر باز می زنند. گفتیم که در این زمینه زیاد صحبت کرده ایم و در اینجا لزومی به ادامه این بحث نمی بینیم. بحث عجالتاً بر سر جمعیت عظیمی از طبقه کارگر است که طبق تعاریف وارونه دولت سرمایه داری بیکار نیستند یا حتی شاغل به شمار می آیند اما هیچ ریالی مزد از هیچ سرمایه داری نمی گیرند. آنان بر حجم اضافه ارزش ها می افزایند و نیروی کارشان شرط لازم بازتولید کل سرمایه ها است، اما نه کارگر مزدبگیر حساب می شوند و نه هیچ مزدی به آنان تعلق می گیرد. سراغ گروه های دیگر این بخش از طبقه کارگر برویم. این نکته را به خاطر بسپاریم که حتی اگر از کاهش آمار بیکاران چشم پوشی کنیم به هر حال کثرت شمار کارگران بیکار ایران را نمی توان نادیده گرفت. این نیز روشن است که هر بیکاری به هر حال زندگی می کند، به غذا و پوشاک و مسکن و سایر نیازهای اولیه زندگی احتیاج دارد و تا زمانی که زیر فشار گرسنگی از پا در نیامده است باید این نیازهای خود را به شکلی برآورده کند. به علاوه، ما از سرمایه داری ایران و بیکاران درون این جهنم صحبت می کنیم. در اینجا از بیمه بیکاری و هیچ نوع تضمین معیشتی دیگر هم هیچ خبری نیست و اگر هست آن قدر نازل و حقیر و ناچیز است که هیچ مشکلی از مشکلات زندگی هیچ کارگری را حل نمی کند. با توجه به همه این نکات، همان سؤالی را که در مورد زنان خانه دار طرح شد مجدداً مطرح می کنیم : این چند میلیون بیکار چگونه زندگی می کنند و هزینه معاش آنان از کجا تأمین می شود؟ پیداست که مخارج روزانه زندگی شمار زیادی از آنان بر گرده معیشت کارگران شاغل درون خانواده هایشان سرشکن می شود. اما دایره شمول این حکم محدود است. واقعیت این است که این خیل کثیر کارگران بیکار باید به هر صورت منبعی برای ارتزاق خود دست و پا کنند. توده نسبتاً وسیعی از آنان به طور معمول به دست فروشی روی می آورند. دست فروشان کارگران بیکاری هستند که بدون دریافت هیچ دستمزدی به افزایش حجم ارزش اضافی سرمایه داران کمک می کنند. آنان نیز مانند زنان خانه دار نیروی کار خویش را نمی فروشند و هیچ ریالی از هیچ سرمایه داری در قبال کار خود دریافت نمی دارند. بخش قابل توجهی از کالاهای سرمایه داران از روزنامه و نشریه و کتاب و قلم و دفتر گرفته تا گل و اسباب بازی و ابزار و جوراب و لباس و میوه و خورد و خوراک و وسایل خانه و بسیاری کالاهای دیگر توسط اینان در سرچهارراه ها و پشت چراغ قرمزها یا حاشیه خیابان ها به فروش می رود. آنچه اینان در قبال دو شیفت کار یا بیشتر به دست می آورند هیچ گاه کفاف نان روزانه خود و افراد خانواده شان را نمی دهد. برای این که ابعاد استثمار این جمعیت توسط سرمایه را به طور تقریب حدس بزنیم کافی است به میزان هزینه ای نگاه کنیم که سرمایه داران باید در قبال بهای کار آن ها پرداخت کنند. در این مقایسه خواهیم دید که آنچه اینان به دست می آورند تا آن حد نامحسوس است که اساساً هیچ جایی در محاسبات احراز نمی کند. شاید فقط بتوان این را گفت که جمعیت زیادی از صاحبان سرمایه به یمن کار این توده کثیر چند میلیونی دست فروش در سراسر ایران از پرداخت حقوق چند میلیون کارگر معاف می شوند، در همان حال که از خطر اعتصاب و اعتراض و مبارزات آنان هم در امان می مانند. بخش گسترده دیگری از بیکاران زنانی هستند که جامعه سرمایه داری آنان را به مکان دوزخیان نفرین شده تن فروش تنزل داده است. این توده عظیم ساقط از همه دار و ندار معیشتی باید با فروش تن خویش هزینه معاش و مخارج پرورش بخشی از نیروی کار نظام بردگی مزدی را پرداخت کنند. این فهرست را با موارد مشابه دیگری می توان طولانی کرد. توده شاغل کارگر در جامعه ما به طور معمول 2 شیفت یا بیشتر کار می کنند. شاید هر 2 شیفت را در کارخانه یا فروشگاه و جای دیگر کار نکنند و شیفت دوم را به طور مثال دست فروشی کنند یا به مسافرکشی یا کار دیگری بپردازند. آنچه در این میان مهم است این است که یک کارگر کار 2 نفر یا بیشتر را انجام می دهد. کل دستمزد وی در قبال دو شیفت کار از بهای واقعی بازتولید نیروی کار وی و هزینه پرورش و نگه داری ارتش نیروی کار آینده سرمایه توسط او کمتر است و در همان حال با این 2 شیفت کار خویش عملاً سرمایه داران را از خرید نیروی کار میلیون ها انسان کارگر دیگر معاف می کند. نظام سرمایه داری به طورکلی و جهنم سرمایه داری ایران به طور خاص با نازل ترین دستمزدها از هر یک کارگر به اندازه 2 کارگر یا بیشتر کار می کشد، از یک کارگر به اندازه 2 کارگر ارزش اضافی بیرون می کشد، و همزمان در قبال خرید نیروی کار هر کارگر یک کارگر همزنجیر وی را بیکار می سازد و مخارج زندگی این کارگر بیکار را بر دوش کارگر شاغل همزنجیر او می اندازد. نظام سرمایه داری به طور عام و سرمایه داری گند و خون و دهشت ایران به طور خاص این کار را انجام می دهد اما دامنه جنایات به این جا محدود نمی ماند. واژه بیکار علی الاصول به معنی انسانی است که نیروی کارش به فروش نمی رسد. به بیان دیگر، بیکار انسانی است که سرمایه عجالتا به نیروی کارش نیاز ندارد. اما توده عظیم بیکاران در ایران به طور واقعی چنین نیستند. این جمعیت چندین میلیونی هم بیکار هستند، به این معنی که هیچ دستمزدی از هیچ سرمایه داری نمی گیرند و هم در همان حال به طرق مختلف از طریق کار خود به افزایش حجم اضافه ارزش ها و بالا بردن نرخ و میزان سودها کمک می کنند. در برخی از جوامع غربی، حداقل در طول دوره ای معین چیزی به نام غرامت ایام بیکاری به کارگران بیکار پرداخت می شود. نیاز به توضیح ندارد که حتی این غرامت نیز نه از کار پرداخت نشده طبقه کارگر یعنی سود سرمایه داران بلکه تماماً یا در وجه غالب خود از کار پرداخت شده طبقه کارگر یعنی مزد تهیه و تأمین می شود. دقیق تر بگوییم، منبع پرداخت این غرامت یا حق عضویتی است که کارگران به صندوق ذخیره اتحادیه ها پرداخت کرده اند و یا مالیات بسیار گزافی است که بازهم از دستمزدهای آنان کسر شده است. دولت ها به ویژه در سه دهه اخیر تلاش کرده اند که بیکاران را در قبال دریافت همین غرامت به اشکال مختلف بدون گرفتن هیچ دستمزدی در اختیار سرمایه داران قرار دهند تا آنان از این نیروی کار کاملاً رایگان حداکثر ارزش اضافی را بیرون بکشند. این امر در جهنم سرمایه داری ایران ابعادی بازهم بسیار بربرمنشانه تر و جنایتکارانه تر دارد. در اینجا هیچ سخنی از هیچ غرامتی نیست. کارگر بیکار مجبور به انجام شاق ترین کارها است، بدون این که در قبال این کارها هیچ غرامتی یا هیچ مزدی دریافت کند. او باید خودش به شکل های مختلف با تکه پاره ای از دستمزدهای بسیار حقیر همزنجیران دیگرش زندگی کند و در همان حال حجم و نرخ سود صاحبان سرمایه را به طور چشمگیر بالا برد.
براساس نکات بالا، جنبش علیه بیکاری در هر گوشه ای از دنیای سرمایه داری و به ویژه در جهنم سرمایه داری ایران به طور طبیعی بخش پیوسته و جدایی ناپذیری از جنبش کارگری را تشکیل می دهد. هر نوع جداسازی مبارزه کارگران شاغل و بیکار علیه سرمایه در هر سطحی خواه از لحاظ مزد و مطالبات معیشتی و خواه ساختار متحد شدن و سازمانیابی طبعاً تلاشی برای تضعیف قدرت پیکار کارگران علیه سرمایه است. این امر در جامعه ما با توجه به آنچه گفتیم، یعنی تولید ارزش اضافی بدون مزد توسط بخش عظیمی از کارگران بیکار، اهمیت بسیار بیشتری پیدا می کند. "کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری" همواره و در همه جا در طرح مطالبات و راهکارها بر روی پیوستگی و همبستگی و همسرنوشتی هر چه عمیق تر و انداموارتر مبارزه کارگران بیکار و شاغل اصرار ورزیده است. طرح سازمانیابی شورایی و سراسری ضدسرمایه داری توده های کارگر، تلاش برای سازمانیابی متحد و سراسری همه آحاد طبقه کارگر مستقل از شاغل و بیکار حول منشور مطالبات پایه ای طبقه کارگر، راهکار تصرف کارخانه های درمعرض تعطیل به عنوان یک اهرم مؤثر مقابله با بیکارسازی ها، پافشاری بر اهمیت این راهکار به عنوان یک نقطه اتصال اعمال قدرت متحد و متشکل توده های کارگر بیکار و شاغل علیه سرمایه و سایر رهنمودها، طرح ها و راهکارهای دیگر کمیته هماهنگی ازجمله براساس اهمیت سازمانیابی واحد و مبارزه متحد و مشترک توده های کارگر شاغل و بیکار طرح ریزی شده اند.
کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری
22 فروردین 1388
khbitkzs@gmail.com
